تبلیغات
ss501 stories - luck.....p13
تاریخ : یکشنبه 4 تیر 1391 | 07:00 ق.ظ | نویسنده : Bahar

سلللللللللللللااااااااااااااااممممممممممم......من اومدم...........آجییییییی های گلم برین ادامه تا از حال و

روز هیونگ با خبر شین.......!!!!!!!!!!!!!!

پوستر

اینم یه عسک از یونگی:

اینم یه عسک خوشمل از جونگ مین:

 

 

 

 

           "LUCK"

 

 

 

 

 

 

نمی دونم چرا ولی اون موقع تموم خاطراتم با هیونگ مثل یه فیلم از جلو چشام رد شدن......می خواستم بگم نه اما تو آخرین لحظه یاد اون روز آخر....او پیام و اون......صدا افتادم و همین تلنگری شد تا با صدای بلند بگم.....: با اجازه یزرگترا.........بله...!!!!!!!!!!!!!

13

نمی رونم چرا ولی فشار خاصی رو روی قلبم احساس می کردم.......من الان  یه زن متاهل بودم....ازدواج کرده بودم اونم با یه میلیونر آمریکایی....خانواده مایکل صاحب یه کمپانی بزرگ بودن که خدا رو شکر همه چی داشت و تو همه جای جهانم شعبه داشت.......از ماشین گرفته تا لباس و املاک و بیزینس جهانی.....و از شانس مایکل نه خواهر داشت نه برادر......ولی این خیلیم خوب نبود....مخصوصا برای اون ....چون همیشه تنها و البته تحت سلطه پدر مادرش بود......ولی نمی دونم از قدم خیر یا حالا نحس من هنوز یک سال از ازدواجمون نگذشته بود که طی یک تصادف وحشتناکهر دوتاشون از دنیا رفتن.....تصادفی که درست جلوی چشم من اتفاق افتاد.....و انقدر ترسناک بود که تا یه مدت هر شب خوابشو می دیدم و با جیغ از خواب می پریدم......خیلی بد بود ماشین کاملا خورد شده بود می خواستیم بریم کمک که صدای یه انفجار وحشتناک و شنیدیم....من بودم و خدمتکارا....مایکل برای یه کاری رفته بود خارج از شهر.....اون موقع فرانسه زندگی می کردیم....ما به  خاطر کار مایکل هیچوقت یه جا ساکن نمی موندیم......خلاصه بعد اون حادثه سر مایکل از اونی بود شلوغ تر شد.....و به خاطر اینکه تنها نباشم بعضی وقتا منو باخودش می برد تا تو جلساتش شرکت کنم.....هر وقتم بهش می گفتم چرا اینکارو می کنی می گفت: اومدیم یهو زدو من مردم....تو نباید یاد یاد بگیری که چیکار باید انجام بدی؟

تو یکی از همون جلسات بود که.....

صبح با صدای مایکل که داشت صدام میزد از خواب بیدار شدم....

اول یه نگاه به ساعت انداختم....9 بود....وای چقد خوابیده بودم....بعدم یه نگاه به مایکل انداختم بالا سرم وایساده بود معلوم بود که حرصش در اومده.....

-     وای تو چقدر می خوابی....یه ساعته دارم تلاش می کنم بیدارت کنم......حالا خواب چی میدیدی....

-     واسه چی میپرسی؟

-     آخه همش میخندیدی.....!!!!

-     خواب خوب....

نمی خواستم بهش دروغ بگم ولی راستشم نمی شد بگم....نمی شد بهش بگم داشتم خواب دوست پسر قبلیم و که با تمام وجودم دوسش داشتم و می دیدم....!!!!

-باشه....حالا پاشو که یه جلسه مهم دارم.....

-خوب این به من چه ربطی داره....؟؟؟

- تو هم میای.....

-باشه....

-یه لباس خوب بپوش....خوشگل و شیک....ولی آرایش نمی خواد همینجوریش خیلی خوشگلی...!!!!!

بلاخره بعد یک ساعت رفتیم شرکت....

هنوز کسی نیومده بود...همینجور رو صندلی نشسته بودم که صدایی شبیه صدای سگ شنیدم....ولی این صدای هر سگی نبود....چند دقیقه بعد ورود یه سگ کوچولوی قهوه ای شکمو به یقین تبدیل کرد......این چوکو بود....سگ هیونگ سگی که خوب منو میشناخت.....تو اون مدت که دابل اس ایران بودن.....و البته هیونگ دوست پسر من بود.....من مامان چوکو بودم و هیونگم باباش بود....تا چشم چوکو به من افتا با عجله به سمتم اومد و با یه پرش کوتاه پرید رو پام.....

واسه یه لحظه سر جام خشک شدم....اگه چوکو اینجا بود معنیش این بود که هیونگ و در نتیجه کل بچه های دابل اس اینجا بودن.....همون موقع یه نفر در حالی که داشت چوکو رو صدا میزد وارد اتاق شد و تا چشمش به چوکو افتاد با عجله اومد سمتم.....و اونو برداشت و بدون اینکه به منت نگاه کنه خواست از اتاق بره بیرون که چوکو شروع کر به لجبازی کردن و همش سعی می کرد تا از بغل اون شخص بیاد پایین و به سمت من بیاد.....اونم وقتی اینو در آروم چوکو رو به سمت من گرفت و بعدم سرشو گرفت بالا.......خودش بود.....واسه یه لحظه نگاهامون به هم گره خورد لحظه دردناکی بود....انقدر عصبی بود که چوکو از دستش افتاد.....ولی حال منم بهتر از اون نبود.....!!!!!

فقط یه کلمه از دهنش خارج شد......

-     ت....تتتتتت...تو..............!!!!!!!

بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه با عجله از اتاق زد بیرون.....وقتی رفت.. چوکو باز اومد طرفم....هرچی بهش گفتم برو دنبال بابا هیچ حرکتی نکرد و فقط جوری نگام کرد که انگار می خواد بگه بابا رو زیاد دیدم...می خوام یکمم پیش مامان باشم....همون موقع مایکل اومد تو اتاق....اون یه جلسه دیگه داشت و قرار بود کارای این یکی قرارداد و من انجام بدم....

-     چیه سرم هوو آوردی....

-     نابغه وقتی یه مرد زن دار یه زن دیگه بگیره میگن سر زن اولش هوو آورده....یعنی اسم زن دوم هووه....

-     حالا...این کیه....داری به من خیانت می کنی؟؟؟؟؟

تا خواستم جوابشو بدم در باز شد و هیون اومد تو.....چوکو تا دیدش....رفت سمتش....

-     جل الخالق.....تو اینجایی ولی هیونگ نیست...باورم نمیشه....بعد برگشت سمت من تا چیزی بگه ولی اونم مثل هیونگ خشکش زد....ولی بعد چند لحظه خودشو جمع کردو با بغض گفت:

-     خانوم کارسون...درسته....؟؟؟؟!!!!

(راستی یادم رفت بگم...هیونگ موقع رفتن گریه می کرد...!!!!!)

بعدش یونگ سنگ اومد و به همین روال گذشت....کیو هم تا اومد تو با دیدن پسرا همه چیز دستگیرش شد....ولی جونگ مین...بچم یکم گیجه.....منو که دید با عجله اومد سمتم و محکم بغلم کرد و قبل از هر چیزی پرسید:

-     سوگل....نادیا کجاست....

تا خواستم جوابشو بدم....مایکل با خنده گفت: خیانت تو روز روشن....اونم دوبار دوبار....!!!!

با فهمیدن این موضوع خنده با همون سرعتی که تو لبهای جونگمین خونه کرده بود با همون سرعتم اونجارو ترک کرد....!!!!!!

و البته جاشو به قطرات اشکی داد که به آرومی از چشاش می اومدن داد....!!!!!!

اونم سریع اتاقو ترک کرد و رفت دنبال هیونگ...!!!!

بعدم هیون رفت دنباله اون دوتا.....

رفته بودن تو حیاط....هیونگ داشت تو بغل جونگمین گریه می کرد.....از اون بالا همه چیز و به خوبی می تونستم ببینم....هنوزم که هنوزه با دیدن ناراحتی و گریش قلبم درد می گرفت....!!!!!

همون موقع صدای یونگ سنگ و شنیدم...:سندس کجاست؟؟؟؟؟

با شنیدن اسم سندس اشک تو چشمام جمع شد و حس نفرت عمیقی رو نسبت به یونگ سنگ تو خودم حس کردم....!!!!!

سرمو به آرومی تکون دادم....

یونگ سنگ با یه جور خنده که ناشی از عصبی بودنش بود گفت:

-     نکنه اونم.....

بغض کرده بود....خودم و کنترل کردمو گفتم:

-     نه ازدواج نکرده...اما.....اما حالش اصلا خوب نیست...

-     نگو که تقصیر منه......حالا کجا هست؟؟؟؟؟

-     آسایشگاه روانی...حالش خیلی بده....بعد از رفتن اون کسی که دوسش داشت...قلبش خیلی شکست...اون اولا همرو شکل همون آدم می دید....اما حالا...نه با کسی حرف میزنه نه به کسی نگاه می کنه.....

-     تورو خدا نگو که اینا همش به خاطره منه......!!!!

-     خوب اینا همش تقصیر یه نفره....آهای هیو یونگ سنگ.....!!!!!!!

 

 

                 

..................

چه طور بود....ناحارت کننده بود؟؟

                         حال کردین....؟؟؟؟؟؟!!!!!!!




طبقه بندی: luck،