تبلیغات
ss501 stories - Dreamy world part 4
تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1391 | 11:15 ب.ظ | نویسنده : خاطره 추억
  سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام I'm back ....... چطورید.. تابستون خوش میگذره؟؟ من که  آخریشم دادمو فوریم بقیه داستانو گذاشتم نویسنده های دیگه ام خواهشا یاد بگیرن ........
خوب طبق قولم خواستم بترکونم پس تو نظراتون بگید ترکیدید یا نه.......هه هه شوخیدم........ حالا برید ادااااااااامه ........


رسیدیم رستوران .... با عجله از ماشین پیاده شدم و قایمکی رفتم سمت رختکن.... اگه رییس منو میدید همونجا دستور قتلمو صادر میکرد و حکمشم اجرا میکرد......لباسامو پوشیدمو رفتم آشپزخونه و سفارشارو گرفتم بیارم برای مشتریا که هیوکسو جلوم سبز شد .... وای خدا داشتم داشتم قالب تهی میکردم. چقدر عصبانی بود. بلــــــند سرم داد زد : - چرا انقدر طولش دادی؟هاااااااااااااا؟؟؟اونقدر خودمو به عقب خم کرده بودم که نزدیک بود از پشت بیافتم و با سینی پخش زمین بشم. در شرف پخش شدن بودم که هیوکسو سینی رو از دستم گرفت و بلندتر داد زد:- یااااااااااااا ... بازم میخوای کثیف کاری کنی ؟؟ من از دست تو چیکار کنم.......
نیشمو تا بناگوشم باز کردم و سینی رو از دستش کشیدم بیرونه و گفتم:- هه هه من کار دارم میانه
داشتم میرفتم که برگشتم دیدم نفسشو با شدت داد بیرونو با تاسف سرشو تکون داد .... منم شونه هامو انداختم بالا و آروم گفتم : اینم از دست رفت بیچاره ......
سفارش میز 5 و دادم . خواستم برگردم داخل که سنگینی یه نگاهو رو خودم حس کردم برگشتم دیدم اونآه جلو در رستوران وایساده و با تعجب منو نگاه میکنه....... رفتم کنارشو آوردمش داخل ..... چند روزی بود که ندیده بودمش حسابی دلم براش تنگ شده بود .............. از اون روزی که تو کلاس با هم آشنا شدیم ( البته منصفانه تره که بگم از اون روز که زدم دکور داداششو پوکوندم) خیلی با هم نزدیک و صمیمی شده بودیم ...... بردمش پیش میزی که خودم خیلی اونجا رو دوست داشتم یه جای دنجی بود....... نشوندمشو گفتم:- بشین برم برات یه چیزی بیارم... تا خواستم برم دستمو گرفتو گفت:
- مهسا جون اینجا کار میکنی ؟؟؟؟
- آره راستی تو از کجا فهمیدی؟؟؟؟ آدرس اینجا رو کی بهت داد؟؟؟؟؟؟
- تو دانشگاه از یکی از دوستات گرفتم...
- خوب کاری کردی بزار برم برات یه نوشیدنی بیارم........
وقتی داشتم میرفتم داخل متوجه شدم پسری که خودشو جونگ مین معرفی کرده بود خیلی وقته رفته و حسابشو روی میز گذاشته بود.

با دو تا لیوان برگشتم پیش اونآه.......چند دقیقه با سکوت گذشت ... بعد اونآه گفت:
-مهسا حالا نمیشه این کارو نکنی؟؟؟؟
_ چه کاریو؟؟؟؟
_ همین شغلی که اینجا داری......
_ چرا ؟ مگه چشه ؟؟؟؟؟
_خیلی مناسب نیست .بچه های دانشگاه دستت میندازن اگه اینجا ببیننت........چرا یه شغل دیگه مرتبط با رشتت پیدا نکردی؟؟؟؟؟؟
سرمو برگردوندم و جلومو نگاه کردم، یکم از حرفش دلخور شده بودم. چرا همه به حرف مردم انقدر اهمیت میدن!!!
با یه لحن متفاوت جوابشو دادم:_ رفتم دنبالش ولی کسی منو قبول نکرد چون کره ای نیستم و خوب نمیتونستم صحبت کنم.....
_اونآه با تعجب نگام کرد و گفت :_ تو که الان خیلی خوب کره ای صحبت میکنی !!!!!!!
_ خب الان یاد گرفتم.....اینم لطفه یه دوسته....
_ خوب مهسا جونم بیا الان بریم دنبال یه شغل عالی.....
_ نمیخواد ....پول اینجا بیشتر از پولیه که به یه دانشجو عکاسی میدن برای عکس گرفتن.....
ساکت شد و چند لحظه دیگه بینمون حرفی ردوبدل نشد.....بعد دستشو انداخت دور گردنمو گفت:_ اصلا هر چی تو دوست داری..... من فقط یه نظر دادم..... حالا با من دوست باش....
کلشو خم کرده بود جلو من که عکس العمل منو ببینه منم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم بعد زدم تو پیشونیشو گفتم.:_ اینکه از اول پوچ بود ولی الان دیگه اجارش دادی به سلامتی و خودتو راحت کردی....
کلی داشتیم میخندیدیم با هم که هیکسو عین عزراییل بالا سر من وایساد..... همینجوری که داشتم به حرف اونآه
میخندیدم سرمو گرفتم بالا و نگاش کردم........بهم گفت:_چیز دیگه ای میل ندارید براتون بیارم...  اگه هنوز رویی براتون مونده خوشحال میشم خجالت نکشید و بگید........
خنده رو صورتم ماسید و فوری خودمو جمع و جور کردم و پاشدم ....... اونآه هم پاشد و گفت:_ منم دیگه میرم....مثل اینکه اوپا های اینجا چندان مهربون نیستن.. بعد یه چشمک به من زدو رفت
....

اونروز وقتی برگشتم خوابگاه فقط فرشته بود..... بهش گفتم پس الناز کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:_من چه میدونم شما ها که به من نمیگید کجا میرید چیکار میکنید منم دیگه کاریتون ندارم........ رو مبل جلو تلوزیون نشسته بود رفتم شونه هاشو ماساژ دادمو گفتم:_ فرش جونم خیلی دوست دارم ولی اگه یه شام بدی دیگه عاشقت میشم..دارم میمیرم از خستگی....با بی تفاوتی گفت:_تو یخچال یه چیزایی هست برو خودت یه چیزی درست کن..... از لحنش مشخص بود از چیزی ناراحته....از بالا مبل پریدمو کنارش نشستم   خودشو جمع کرد منم چپ چپ نگاش کردمو گفتم:_ واااااااااااای پاشو خودتو جمع کن انگار من شوهرشم بیام نازشو بکشم !!!!!!!!!!!! اییییییش
عکس العملی نشون نداد دیگه فهمیدم واقعا از یه چیزی شدیدا دلخوره.....بهش گفتم:_ فرش جونم شوخی کردم گلم....چیزی شده؟؟؟
موهاش ریخته بود تو صورتشو نمیتونستم ببینمش ولی یه صدای فین فین خفیف همه چیزشو لو داد . روشو به سمت خودم کردمو گفتم:_ فرشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !!!!!!!!!!!!!!!!
با هق هق گفت:_ خوب شما دو تا که به کارای خودتون و دوستای جدیدتون سرگرمید و منم تو این جای غریب که حتی درست حسابی نمیتونم با مردمش صحبت کنم ول کردید...... این چند روز انقدر دلم گرفته بود که که که .......بغلش کردمو گفتم:_ واااااااااااای ترسیدم فکر کردم چی شده...حالا بیا با هم بریم بیرون شام بخوریم که مردم از گشنگی.......


یک هفته دیگه تو دانشگاه کنسرتی که قبلا اعلامیشو دیده بودیم برگزار میشد ....یه گروه خواننده پاپ بودن.... دانشگاه خیلی پر هیاهو شده بود..... هر جایی که پوستر اون گروه و زده بودن جلوش یه گله دختر جمع میشد... من یه بار که عکسشونه دیدم فکر کردم قیافه دو نفرشون خیلی برام آشناست ولی از اونجایی که چشم بادومیا همشون شبیه هم بودن و اون گروهم همشون کلی خط چشم کشیده بودن بی خیال فشار آوردن به خودم شدم  ....چند روز بود که اونآه و ندیده بودم.... بدون اون کلاسام خیلی کسل کننده میشد تو رستورانم مجبور بودم همه حرفایی رو که میخواستم به یکی از دوستام بگمو به هیوکسو بگم اون بدبختم برا این که دل من نشکنه گوش میداد ولی یه بار دیدم بعد از کلی خاطره تعریف کردن من رفت یه قرص خورد و شقیقه هاشو ماساژ داد ( اوووووخی خیلی دلم براش سوخت


دو روز به کنسرت مونده بود و اون شب قرار بود الی و فرشته بیان رستوران تا برای نشریه برنامه ریزی کنیم.........دقیقا همون شب اونآه و برادرش و دیدم که وارد رستوران شدن ...خودمو پشت پیشخون قایم کردم
........خیلی از برادرش خجالت میکشیدم..... اونآه رفت سمت هیوکسو و گفت:_ مهسا امروز نیومده؟؟!!!!! اونم نه گذاشت نه برداشت با انگشت به جایی که من قایم شده بودم اشاره کرد. اونآه ابروهاشو انداخت بالا و گفت:
چرا رفتی اونجا؟؟؟؟

منم با خنده ساختگی خودمو مشغول پیدا کردن چیزی نشون دادمو گفتم :_ هیچی دستمالم افتاده اینجا دارم دنبالش میگردم فکر کنم رفته این زیر....
گفت:_ بزار کمکت کنم......
فوری پاشدمو گفتم:_ نه مهم نیست دیگه به دردم نمیخوره....
هلش دادم سمت سالونو گفتم :_ تو برو من الان یه چیزی براتون میارم.......

با سینی غذا و نوشیدنی رفتم سر میزشونو کنار اونآه نشستم.... کیو جونگ با تعجب نگاه من میکرد و منم سرمو انداختم پایین....بازم چند لحظه سکوت بود .. که دوباره اونآه رو به کیو جونگ گفت:_ رستوران قشنگیه نه.... کیو ام اطرافو نگاه کردو گفت :_ آره جای شیکیه ولی چرا انقدر خلوته!!!!! به سالن نگاه کردمو دیدم راست میگفت سه نفر بیشتر نبودن به جز ما.... رومو کردم بهشونو متوجه شدم کیو جونگ از اون موقع زل زده بود به من.... جواب دادم :_ امشب نمیدونم چرا انقدر خلوت شده همیشه اینموقع اینجا غلغله بود.. با کنجکاوی نگاه کیو کردم یه تیپی زده بود که اصلا به درد رستوران رفتن نمیخورد ....یه عینک که قبلا به چشمش ندیده بودم با یه کلاه و لباس معمولیو شلوار لی....... تیپ دفعه ی قبلش خیــــــــــــــــــلی باحالش کرده بود........ اونآه نفسشو داد بیرونو گفت:_ حوصلم سر رفت ، کیو زنگ بزن ببین بقیه شام خوردن اگه نخوردن بگو بیان اینجا خلوتم که هست..... کیو گوشیشو در آورد و دنبال یه شماره گشت وقتی پیدا کرد گفت:_ ایناهاش ....
الو......
هیون ....کجایی؟؟
_......................
_ آها خوب پس اگه تموم شده با بچه ها بیابد به این آدرسی که برات میفرستم تا شامو اینجا بخوریم
_............
_نه
_............
_نه
_...........        

_آره 
_.............
_باشه.... پس فعلا

قطع کرد ... اونآه فوری پرسید میان؟؟؟
_آره....
_خیلی خوب شد ........ مهسا تو ام برو بگو که امشب کاری بهت ندن تا پیش ما بشینی.......
_نه من باید یرم کارامو بکنم چون امشب......
_ اصلا اگه بزارم از اینجا جم بخوری میخوای منو با 5 تا پسر که هر کدوم یه متر زبون دارن تنها بزاری......



بچه ها نظراتونو حتما بگید که داستان چطور بود...