تبلیغات
ss501 stories - luck.....p12
تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1391 | 11:31 ق.ظ | نویسنده : Bahar

سلااااااام....من دوباره اومدم....با یه پارت دیگه.....امروز زیاد حس حرف زدن ندارم....پس بریم ادامه:

اینم دوتا عسک خوشگل......:

نزدیک سه چهار هفته بعد از اون مسافرت....یعنی بعد از تموم شدن امتحانات نهایی.......یه روز صبح....فکر کنم ساعت حدود نه ده صبح بود .....دیروزش تا دیر وقت با پسرا بیرون بودیم واسه همین شب تا سرم به بالش رسید خوابم برد..........بگذریم صبح که از خواب پاشدم طبق عادت همیشگیم اول یه نگاه به موبایلم انداختم......یه اس ام اس داشتم....بازش کردم و خوندمش.......با خوندنش اشک تو چشام جمع شد ....این امکان نداشت.....حتما بازم یه شوخیه مسخره ی دیگه بود.....حتما بازم بچه ها تصمیم گرفتن دستم بندازن.......قطره های اشک آروم آروم از چشام پایین میریختن.........!!!!!!!!!!!!!

12

متن پیام جوری بود....که واسه یه لحظه حتی به چشمای خودم و چیزی که میدیدمم شک کردم.......

اس ام اس از طرف هیونگ بود و توش نوشته شده بود......

عزیزم متاسفم یه مشکلی پیش اومده که ما حتما باید برای حلش برگردیم کره.......و شاید دیگه هیچوقت نتونیم همو ببینیم..........!!!!!!!

با خوندنش بی اختیار زدم زیر گریه.......این امکان نداشت درست بعد روزی که ازش قول گرفته بودم که هیچوقت ترکم نکنه.....!!!!!!!

خدا بهش رحم کنه اگه بفهمم باهام شوخی کرده زندش نمی ذارم.......!!!!!

با عجله بهش زنگ میزنم........بعد چندتا بوق یه نفر گوشی رو جواب میده....اما....اما اینکه صدای هیونگ نیست......

-     الو.....

-     ببخشید من موبایل آقای کیم هیونگ جون و گرفتم......ولی فکر کنم.....

-     نه این موبایل خودشونه اما........

نذاشتم حرفشو ادامه بده و با عجله قطع کردم........اون نمی تونست اینکارو با من کرده باشه......انقدر عصبانی بودم که موبایلی رو که دستم بودو محکم به دیوار کوبیدم....همون موقع در باز شد و نادیا و سندس و مهدیس و مهدخت اومدن تو.......صورتای همشون خیس بود ولی ﻣﻂﻤﺌﻨﻢ هیچکدوم حالشون بدتر از من نبود......

همین ﻣﺴﺌﻠﻪ باعث شد تصمیماتی تو زندگیم بگیرم که پیامد های خیلی خوبی به دنبال نداشتن...!!!!!!!!

ما همون سال به خاطر رتبه هایی که تو المپیاد گرفته بودیم.....یه سال زودتر رفتیم دانشگاه....

من تو رشته ی داروسازی به تحصیلاتم ادامه دادم.......مهدخت ژنتیک خوند........نادیا زد تو کار کمپانی لباس........یعنی ادامه کار خانوادگی.....!!!!!

مهدیس به دانشکده هنر رفت و کارش و تو رقص ادامه داد.......اما سندس......حتی نمی تونم بهش فکر کنم.......!!!!!!!!!

اما من.......ترم دوم دانشگاه بودم که یه دانشجوی جدید به کلاسمون وارد شد.............انتقالی از آمریکا.......اسمش مایکل بود.....!!!!!!!!!!

اولین روزی که وارد کلاس شد و خوب یادمه......

وسطای کلاس بودیم که صدای در اومد.....بعدم خانوم مدیر و دیدیم که اومد تو.....پشت سرشم یه پسر قد بلند و شیک پوش وارد شد......موهاش بلوند بود چشاشم به نظر عسلی می اومد...... معلوم بود ایرانی نیست.....!!!!!!!

همون موقع صدای خانم محسنی رو شنیدم......: ایشون آقای مایکل کارسون هستن.....از آمریکا به اینجا اومدن و از این به بعد تو کلاس شما خواهند بود.....امیدوارم باهاشون به خوبی رفتار کنین....!!!!

همون موقع زنگ خورد همه با عجله از کلاس رفتن بیرون.....

منم مثل همیشه با بی حوصلگی وسایلمو جمع کردم و به آرومی به سمت در کلاس رفتم که......

-ببخشید خانومه........

برگشتم....همون پسره بود.....داشت با یه جور خجالت خاصی بهم نگاه می کرد.....از طرز نگاهش خندم گرفت و بعد از حدود دو یا سه سال دوباره طعم شیرین لبخند و چشیدم.....

با همون لبخند گفتم...

-     سوگل...... سوگل ریاحی...

-     خوشبختم....منم مایکل ....مایکل کارسون.......

بعد دستشو به سمتم دراز کرد.....

-     می دونستم.....

همینجوری با تعجب بهم زل زده بود......وقتی دیدم اینجوریه گفتم: همین الان خانومه محسنی به کلاس معرفیتون کرد....!!!!

یه دونه با مشت زد تو سر خودش و با خنده گفت: راست میگیا .....ببخشید من هنوز یه کم گیخم...طول میکشه تا به این فضا عادت کنم.....میشه اطراف و بهم نشون بدین؟؟؟؟

-     اگه میشه......

-     آخه کس دیگه نیست که ازش خواهش کنم.....

-     باشه اشکالی نداره......بریم.....

طولی نکشید که خیلی با هم صمیمی شدیم......من مثل یه برادر بزرگتر عاشقش بودم....تنها کسی بود که بهم آرامش میداد......

بعد از اینکه یه چند وقتی از آشناییمون گذشت و با هم صمیمی شدیم...دیگه بیشتره وقتمون و با هم میگذروندیم......هر روز صبح اون میومد دنبالم و موقع برگشت هم با هم بودیم.....

همین صمیمیت باعث شد که یه روز بعد از اینکه کلاسامون تموم شد ازم بخواد که قبل رفتن خونه با هم بریم بیرون.....منم با روی خوش قبول کردم....همیشه با اون بودن باعث میشد گذشتمو برای مدت کوتاهی فراموش کنم.....آروم درو برام باز کرد و بعدم وقتی نشستم آروم بستش....... تو راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.....حدود یک ساعت بعد ماشین از حرکت ایستاد.......به اطراف نگاه کردم ﻣﻄﻤﺌﻨﺎ داخل شهر نبودیم....نمیدونم مایکل اینجارو از کجا پیدا کرده بود......یه منطقه ییلاقی با یه جاده پوشیده از خزه و درختایی تو دو طرف جاده خاکی مانع رسیدن نور بهش می شدن........و اونجا بود که اون پیشنهادو بهم داد و منم..........

..............

دوباره صدای عاقد تو گوشم پیچید.......خانم سوگل ریاحی آیا حاضرید با مهریه ی 5000 سکه طلا....(بچه ها فکر نکنم خارجیا قرآن و شمعدونی و آینه بدن.....راستی شوکه نشین راجع به کارو باره مایکل بعدا توضیح میدم....!!!!!!)شما را به غقد دایم آقتی مایکل کارسون در آورم.......

نمی دونم چرا ولی اون موقع تموم خاطراتم با هیونگ مثل یه فیلم از جلو چشام رد شدن......می خواستم بگم نه اما تو آخرین لحظه یاد اون روز آخر....او پیام و اون......صدا افتادم و همین تلنگری شد تا با صدای بلند بگم.....: با اجازه یزرگترا.........بله...!!!!!!!!!!!!!

اینم عکس اونجایی که با مایکل رفتیم...


طبقه بندی: luck،