تبلیغات
ss501 stories - I WANT YOU/ep2
تاریخ : سه شنبه 30 خرداد 1391 | 02:09 ب.ظ | نویسنده : ..::❤@R.MIT❤::..
 خب خب خب ممنون به خاطر نظرای قشنگتون مخصوصا شما شادان خانوم(ازت تعریف نکردم اینا حرفای کلیشه ایه)
 خب برو بچ به نظر شما اون   پسر خوشبخت که با  ارمیتا ازدواج کرده کیه؟؟؟؟؟
 قسمت سوم میگم کیه  هه ههه هه  برین ادامه داستان و بخونین  راسی من مجبورم یکم از ناراحتی دختررو نشون بدم که بیشتر به چشم بیاد به قول بچه ها قوی شرو کردم....هه هه
خب اینم  ارمیتای داخل داستان

I WANT YOU /ARMITA





2
بعد از تموم شدن اون مراسم مسخره حالا باید مثل هر زوج خوش بخت دیگه ای رونه ی خونه و زندگیم میشدم...
میدونید من عاشق رمان هایی بودم که  ازدواج اجباری داشتن و  بعدش عاشق هم میشدن ولی من حتی هیچ وجه اشتراکی بین خودمو اون نمیدیدم که بخوام   عاشق بشم واقعا زندگی ای که برام ساخته بودن دیدنی بود...شاید اونو همه میشناختنش یا قیافه ی خوبی داشت ولی هیچ چیزش برای من اهمیت نداشت...حتی اگه  جراتشو داشتم به پدرم بگم حاضر بودم تو خونه های جدا از هم زنگی کنیم..ولی چون شرکت پدرش و شرکت پدر من   شهره ی عام و خاص بود  این  اجازه رو بهم  نمیداد که حتی بخوام بیانش  کنم...
بعد از دراوردن اون لباس مبدل  لباس های معمولی خودمو پوشیدم و همراه  فریما ه و  بهار از اونجا اومدم بیرون وقتی بیرون وایساده بودم چندتا پسر اون مورش کرده بودن و باهم میخندیدن... که یکیشون اشاره کرد که ما اومدیم.. همون طور که داشت میخندید برگشت به من نگاه کرد با یه نیشخند بد روشو برگردوند  هه هه هه یه نگاه به پدرم کردم تا بهش بگم اینم همون اینده ای هس که برام ساختی... ولی انگار تو اون مجلس به اون بیشتر از همه خوش گذشته بود...
 دستام یخ بودن برگشتم به فریما و بهار نگاه کردم که با نگرانی نگام میکردن... منم یه لبخند سرد بهشون زدم... دستای کسی رو روی شونه هام حس کردم برگشتم ببینم کیه دیدم خودشه  که گفت..همسر عزیزم اماده ای بریم خونه من خیلی خستم...  اصلا محلش ندادم و رومو برگردوندم و از بچه ها خدا حافظی کردم.. وقتی برگشتم لبخندی رو مهمون لبای بی روحم کردم و با چشمایی که شاید صدتا غصه .ازش میریخت ولی  بازم بالاجبار  با توری ای نگهشون داشته بودم که نریزن بیرون به پدر  و مادرش نگاه کردم..  و مادر ش جلو اومد و دستام رو تو دستاش گرفت و نگاه بی احساسی رو حواله ام کرد که تنم لرزید..
خوبه همه بلدن نقششون و خوب بازی کنن... اینم از شانس ما بود....
بعد از کلی  حرف  بالاخره منو روانه ی خونه ای کردن که حتی نمویدونستم روزی قراره بدبختیام با اون شرو بشه...
  تو ی افکار خودم در حال دست و پا زدن بودم و اصلا نمیفهمیدم  که دارم چکار میکنم   در ماشین که روم بسته شد  سرم رو اوردم  بالا به نگاهای اطرافیانم نگاه کردم...دوتا نگاه نگران چندتا نگاه حسرت بار چندتا با تمسخر ولی ترجیح دادم سرم پایین باشه تا اینکه ماشین با چندتا بوق حرکت کرد...
هنوز باورش برام سخت بود  من تو ماشین مرد غریبه ای بودم که حالا با زور بهم گفتن که کل زندگیمو باید باهاش تقسیم کنم  اره  بدون اینکه متوجه باشم قسم خوردم که تو غم و شادیاش کنارش باشم قول دادم وقتی فنجونش خالی شد براش پر کنم...  ایا این کارا کار من بود؟؟؟؟ تا چند وقت پیش حتی فکرنمیکردم که اینطوری اسیر و ابیر بشم....
 به خیابون نگاه کردم مردم  مثل بقیه روزا مشغول کار بودن و برای خوشبختی  خودشون و عشقشون بچه هاشون همسرشون در حال تلاش بودن زندگی عادی خودشون پیش میبردن کسی نمیدونست این کسی که توی این ماشین  نشسته داره زندگیش تباه میشه.
بعد از یه ترافیک سنگین به خونه ای که برامون در نظر گرفته بودن رسیدیم ... یه اپارتمان بزرگ بود  وقتی رفتیم داخل محوطه اش  چندتا نیمکت بود و  چند تا درخت بعد  یه سری پله میخورد به سمت بالا میرفت وقتی داخل رفتیم  روبه رومون  میز  سرایدار بود که یرمردی چاق درحال چرت زدن بود سوار اسانسورشدم  بوی تلخ عطری که زده بود باعث میشد نفسم بالا نیاد چشام سیاهی رفت  و به دیواره ی اسانسور تکیه دادم به طبقه ی 5 که رسیدیم در اسانسور باز شد  من با بی میلی  بیرون رفتم و روبه روی در اارتمانی ایستاد مثل اینکه اون بیشتر ازمن  اونجارو میشناخت شاید  اونجا اومده بوده
وارد خونه که شدم  خونه ی بدی نبود نسبتا بزرگ بود  ولی برای 2 نفر خوب بود ههع  از طرز فکر خودم خندم گرفت   چه قد زود وحتی تو ذهنم جا گرفته بود که الان  من و اون 2 نفرشدیم باهم...اره شاید ذهنم روتین کار خودشو داشت انجام میداد  و اون روحم بود که از فشار و سنگینی  باور این قضیه داشت له میشد..
نگاه گذرایی به کل خونه انداختم و اون  کتش رو انداخت روی مبل و  یه دری که مثل بارتیشن بود رو کشید و  دیدم که یه تخت دونفرس ... دیگه  برام هیچ چیز جذابیتی نداشت  ازش رسیدم حموم کجاس؟
با بی حوصلگی  گفت:-در سمت راست تخت اتاق لباساس در سمت چ دسشویی و حموم..راسی لباسات هم اینجاس
 و رفتم تو اون اتاقی که گفت و یه لباس معمولی برداشتم  و داخل حموم رفتم ...زیر دوش ایستادم ودستم رو به دیوار تکیه دادم و اشکام که تا الان زندانی چشام بودن پایین اومد... با همون لباس  نشستم روی زمین حموم و زانو هامو تو بغلم گرفتم و  سرمو گزاشتم روی  پاهام... تغه ای به در حموم خورد  شیر اب همین طوری باز بود و صدا درست نمیومد..
 باهمون لباس خیس کشون کشون رفتم سمت در و درو باز کردم..نگاهی انداختم دیدم که با چشمای عصبی داره منو نگاه میکنه بعد داد زد سرم...
-معلومه اون تو داری چه غلطی میکنی؟؟؟
یه نیش خند زدم و درو بستم جلوی ایینه ایستادم تمام تنم معلوم بود  لباسام چسبیده بود به تنم و چشام  قرمز شده بود و موهام   به صورتم چسبیده بود و  وحشتناک شده بودم...
رفتم لباسام رو دراوردم و  دوش گرفتم و لباسامم پوشیدم و رفتم بیرون خیلی بی خیال  جلوی میز توالتی که بود نشستم و موهامو با سشوار  داشتم خشک میکردم که دیدم اون با سرعت رفت سمت حموم  تعجب کردم(دسشویی حمومشون یکی بوده) ولی با بی قیدی شونه هامو بالا انداختم موهای حالت دارمو بلند و قهوه ایم که تا وسطای کمرم میرسی رو خشک کردم... چتری هامو که بلند شده بود و هی توی صورتم میومد رو همون طور گزاشتم و سمت تخت رفتم و  خوابیدم...
تو خواب همش خواب مادرمو میدیدم که با پدرم داره دعوا میکنه  از خواب پریدم ...نگاهی به اطرافم کردم همه جا تاریک بود...چند لحظه صبر کردم که  چشمام به تاریکی عادت کنه  کنارمو نگاه کردم کسی نبود خوشال شدم که باهم روی یه تخت نخوابیدیم...
 از جام بلند شدم  و کشون کشون به سمت اشپز خونه رفتم  در  یخچالو باز کردم برا خودم یه لیوان اب ریختم و دیدم تلویزین  روشنه و داره یه فیلم ترسناک نشون میده منم بی خوابی زده بود به سرم از روی ناچاری  رفتم رویه یکی از مبل ها نشستم و به  تلویزیون خیره شدم واقعا صدا توی فیلم خیلی تاثیر داشت چون هرچی صحنه ی وحشتناک  بود اصلا ترسناک به نظر نمیومد...به ساعت نگاه کردم ساعت 3 رو نشون میداد ... اصلا نفهمیده بودم کی خوابم برده بوده...به صحفه ی تلویزیون خیره بودم ولی افکارم جای دیگه ای بود  دراز کشیدم  ... و فکر میکردم چیشد که من الان اینجام...چشام دوباره گرم شد ...



 اینم عکس خونهه
اینقد گشتم یه چیز خوب پیدا کنم که نگو











من رو این مبل سمت راستیه خوابیده بودم