تبلیغات
ss501 stories - luck....p11
تاریخ : یکشنبه 28 خرداد 1391 | 02:30 ب.ظ | نویسنده : Bahar

آخیش بلاخره تموم شد......میگما تا حالا شده 10 تایی (با راننده)تو یه پژو بشینین......ما امروز بعد

امتحان این کارو کردی......عین علافا تا ساعت 2 و نیم بیرون بودیم و کلیم خل بازی در

آوردیم.....خوب بگدریم....اینم از پارت جدید که یه جوریایی داستانو به یه سمت دیگه    می بره

و در مورد پوستر ....دست ساحل جون درد نکنه...اون زحمتشو کشید....خوب بزن بریم ادامه....نظر

نذاشته برین حلالتون نمی کنم....!!!!!

ویرایش:راستی بروبچ پیش فروش آلبوم هیونگ شروع شده........!!!!اینم عکسش...:

آلبومش اول july یا میشه گفت 11 تیر میاد بیرون....!!!!!!!

“ LUCK “

 

 

 

 

 

بعد از صبحونه

جونگ مین:بریم بیرون....!!!!!!!

نوید:باشه.......فقط تا یه ربع دیگه اینجا باشین....!!!!منظورم اینه که تا یه ربع دیگه لباس پوشیده اینجا باشین که بریم بیرون....!!!!!

بچه ها که تا چند لحظه پیش با تعجب به نوید زل زده بودن......نفس راحتی کشیدن و با عجله به سمت اتاقاشون رفتن......

بعد از یه ربع طبق گفته نوید همه پایین بودن....

سوگل:خوب خانوم کجا قراره بریم؟

نوید:اول یه دوری می زنیم بعد میریم بازار محلیا رو ببینیم......امروز 4شنبه است و رامسر 4شنبه بازار داره.....(بچه ها دقیقا نمی دونم چه روزیه ولی تو یکی از روزای هفته تو کل شهر محلیا میان و با محصولات خودشون بازار راه میندازن...!!!!!)

دخترا:هورااااااااا.....!!!!!!

هیونگ:سوگلی.....4شنبه بازار چیه؟

سندس:یه چیز خیلی خوب.....

پسرا که هنوزم گیج بودن مخصوصا اینکه 4شنبه بازارو به فارسی گفته بودن...!!!!!!!!

یک ساعت بعد

مهدخت:اینم از 4شنبه بازار .......

کیو:وای اینجا چقد شلوغه..........

نادیا:تازه کجاشو دیدی......اینایی که اینجا می بینی هر روز هفته تو یکی از شهرای گیلان به همین کار مشغولن....

جونگ مین:چقدر پرکار......

سوگل:وای چقد این فکاتون میجنبه.....یه لحظه ببندین.....آفرین حالا درست شد....خوب اینجا می تونین میوه و سبزیجات تازه و کوهی....صنایع دستی و خیلی چیزای دیگه پیدا کرد.....

نوید:خوب بچه ها آزادین ولی یک ساعت دیگه همینجا همدیگرو میبینیم....

همه:چشم خانوم.....!!!!!!!!

سوگل........

بعد از کلی خرید برگشتیم......که دیدیم بعله خانوم نوید با دست پر وایساده دم ماشین.....راستی یادم رفت بگم تو این مدت برای رفت آمدمون یه ون اجاره کرده بودن.....

بعد از یه ربع رسیدیم خونه......هنوز کفشامونو در نیاورده بودیم که نوید گفت:خوب بچه ها می خوام یه حالی بهتون بدم.....

همه از این حرفش حسابی تعجب کرده بودیم که بلاخره نادیا پرسید:ببخشید خانوم می تونم بپرسم منظورتون چیه.....؟؟؟؟

نوید یه لبخندی زد و جواب داد:وقتی شما مشغول گشت و گذار بودین رفتمو کلی آرد و شیر و تخم مرغ...با بیکینگ پودر خریدم.....و الان ازتون می خوام تا همه با هم برین تو آشپزخونه و با هم یه کیک درست کنین....فقط خواهش می کنم یه جوری درست کنین که قابل خوردن باشه.......!!!!!!!!

همه با ذوق قبول کردیم.....بعد از عوض کردن لباسامون رفتیم و شروع کردیم به درست کردن کیکه به نفعته هیچوقت نخوری........

اول کارو با جدیت تمام شروع کردیم اما یکم که گذشت.....شیطنت هیونگ گل کرد و دست آردیشو به صورت جونگ مین مالید و این کارش استارتی بود برای بقیه تا از اون فاز جدیت خارج بشن.....طولی نکشید که کل آشپزخونه سفید شد.......

الان که فکرشو می کنم می بینم اون موقع ها چقدر خوشحال بودیم.....اما

یه اتفاق.......همه چیزو عوض کرد......الان حدود سه سال از اون اتفاقا میگذره و زندگیه هیچ کدوممون دیگه مثل اون وقتا نیست......

نزدیک سه چهار هفته بعد از اون مسافرت....یعنی بعد از تموم شدن امتحانات نهایی.......یه روز صبح....فکر کنم ساعت حدود نه ده صبح بود .....دیروزش تا دیر وقت با پسرا بیرون بودیم واسه همین شب تا سرم به بالش رسید خوابم برد..........بگذریم صبح که از خواب پاشدم طبق عادت همیشگیم اول یه نگاه به موبایلم انداختم......یه اس ام اس داشتم....بازش کردم و خوندمش.......با خوندنش اشک تو چشام جمع شد ....این امکان نداشت.....حتما بازم یه شوخیه مسخره ی دیگه بود.....حتما بازم بچه ها تصمیم گرفتن دستم بندازن.......قطره های اشک آروم آروم از چشام پایین میریختن.........!!!!!!!!!!!!!




طبقه بندی: luck،