تبلیغات
ss501 stories - I WANT YOU/ep1
تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1391 | 03:41 ب.ظ | نویسنده : ..::❤@R.MIT❤::..
سلاااااااااااااااااااااااااام دوستان شوکه نشین بابا منم ارمیتا......نشناختی؟؟؟؟؟؟؟؟ ای بابا بشناس دیگه ...خب پس بزار  اشنا شیم
 من ارمیتام
17 سالمه
سوم ریاضیم
اهل تهرانِ کره
 و همسر بزرگه  جناب اقای پارک و هووی این پردیس خانم.....

 اینم  والپیپر داستان:


همه ی دوستاش توی  سالن جمع بودن  و حسابی به خودشون رسیده بودن .... همهمه ای تو ی سالن پیچیده بود  همه مشغول اظهار نظر درباره ی مجلس و پذیرایی بودن ....
 برای  من این  عروسی نبود بلکه یه شروعی بود برای یه زندگی بی تفاوت ...... خیلی خوب اخلاقش رو میدونستم ... همیشه  باهمه میگفت و میخندید ولی با من این طور نبود  حتی قبل از این ازدواج هم بهم گفت براش مثل یه سربارم و این حرف من رو دیوونه میکرد...
توی اتاق مخصوص عروس نشسته بودم و دوستام پیشم بودن و بهم دلداری میدادن واقعا به وجود اونا احتیاج داشتم...
فریما-میگم بچه ها این رو ول کنین یه چندتا پسر خوشگل بیرون بودن شما ها میشناسینشون؟؟؟؟فک کنم از دوستای داماد باشه
بهار-الان وقت این حرفا نیست... ارمیتا حالا بخند.....و بلند شو لباست رو تنت کن
من- نمیخام .... من از اولشم مخالف این  ازدواج بودم نمیدونم چرا خانواده هامون این طوری میکنن اصلا بابای من این کره ایا رو از کجا میشناسه خستم خسته... که صدای همهمه میومد که داماد رسیده... بعد صداش هی نزدیک تر میشد که در زد و اومد تو و با لبخندی ساختگی گفت
-سلام عزیزم چرا لباسات رو عوض نکردی؟؟؟؟؟  زود باش برو لباسات رو بپوش...
یه نیشخندی زدم –نمیخواد ادا دراری اینا دوستامن و  موضوع رو میدونن...
-چه موضوعی رو  ؟؟؟ماکه موضوعی نداریم .....
 و دستم رو گرفت و من رو کشوند سمت اتاق پرو ...
همین طور که از بچه ها دور میشدیم صدای فری رو شنیدم که میگفت:
-این پسره که باهاش خیلی خوب رفتار کرد پس براچی ناراحته؟؟؟
بقیه هم حرفش رو تایید کردن و تماشاگر دور شدن ما شدن  در اتاق رو باز کرد و من رو هول داد تو اتاق... و در رو قفل کرد وتا روش رو برگردوند  حالت چهره اش کاملا عصبی بود...
وباداد گفت-این مسخره بازیا چیه داری انجام میدی؟؟؟؟؟مگه من بازیچه دست تو هستم که هنوز لباسات تنت نیس ؟؟؟؟
من صدام رو بالاتر بردم –چرا  نمیزاری همه بفهمن  ماجرا چیه؟؟؟؟تا کی همه میخان تظاهر کنن؟؟؟؟ تا کی میخان؟؟؟؟
اشکام همین طوری از صورتم پایین میومد و ادامه دادم ...توروخدا دوستام روبزاربدونن خواهش میکنم اونا تنها کسایی هستن که من دارم ....
اومد نزدیکم و  بازو هام رو گرفت و  با صدایی که سعی میکرد اروم باشه گفت:
-خواهش میکنم لباسات رو تنت کن ... بعد از مراسم میشینم فکر میکن ببینم چه خاکی میتونم تو سرم بریزم
    داغی اشک رو روی گردنم حس کردم  صورتم دیگه حسی نداشت...با اینکه احساس میکردم  قفسه ی سینم لحظه به لحظه از فشار بغض تنگ تر میشه ولی بازم چاره ای برام نمونده بود...
همهه ی این اتفاقا   تقسیر پدری بود که تا وقتی زنده هستم نمیبخشمش..هیچ وقت....  دوباره..صورتم رو با دستام پوشونده بودم  گذر زمان رو حس نمیکردم که  صدای باز شدن در اومد... انگشتای گرم ظریفی رو روی شونه ی برهنم حس کردم  ..سرم رو بلند کردم  ..میدونستم بهارس ... بغلم کرد...و دلداریم میداد... کمکم کرد که لباسا رو بپوشم..  بقیه بچه ها هم اومدن  موها و ارایشم رو تمدید کردن..  وقتی از اون اتاق اومدم بیرون پدرم رو دیدم که با عصای گرون قیمتش  داره  قدم میزنه و منتظر منه وقتی که منو تو اون لباس دید فقط تنها چیزی که توی صورت  دیدم  نگاه خریدارانه ای بود که  بهم کرد ...حتی یه لبخند هم بهم نزد که حس کنم  بعد این20 سال زندگی کردن  میتونم بهش تکیه کنم...فقط برای این چند د
قیقه.
 کلاهی که روی سرش بود رو تنظیم کرد و دستکش هایی رو که تو دستش  بود رو سفت کرد و دستم رو گرفت..  همه ی مهمون ها  توی کلیسا نشسته بودن وقتی که اولین قدمم رو به سمت محراب برداشتم..  تمام لحظه های خوب زندگیم.. جلوم جون گرفت..با قدم بعدی چهره ی مادربزرگم که تنها کسی بود که تو زندگیم  براش مهم بودم که اونم به خاطر مخالفت شدیدی که با پدرم کرده بود  پدرم اجازه نداده بود که به عروسیم بیاد..  با قدم بعدی که برداشتم   ترس شدیدی از زندگی پیدا کردم... احساس سوزشی رو توی دستم حس کردم  پدرم بود میدونستم چی میخواد...میخواست که فقط لبخند داشته باشم... سرم رو بالا کردم و لبخند بی جونی زدم... و به رو به روم خیره شدم  با هر قدم به محراب نزدیک تر میشدم و قیافه ی اون بیش تر  محو میشد شاید بخاطر لایه اشکی بود که سد نگاهم شده بود.... کاملا روبه روم بود... توی نگاهش هیچ چیز نبود   ولی فقط سعی میکرد که بخنده... پدرم دستم رو در دست اون گذاشت و خیلی ارم گفت مراقبش باش... جمله ی کلیشه ای که پدر من حاضر نشد کاملش رو بگه... فک کنم سردی دستام از دستکش به اون هم انتقال داده شده بود چون  کمی دستم رو فشار داد... بعد از اینکه عاقد مارو زن و شوهر اعلام کرد.. همه دست زدن و من تازه به خودم اومدم...  میدونستم حالا موقع چیه... هنوز افکارم رو جمع نکرده بودم که  گرمی لباش رو روی لبام حس کردم... حس جدید و تازه ای بود  با تشویق حاضرین جرات بیشتری گرفت و  دستش رو پشت کمرم قلاب کرد و  به بوسیدنش ادامه  داد... اره اون بوسه ی اول منو دزدید...
میدونید این تازه اول زندگی من بود.....
شرو هر چیزی که خودم انتظارشو نداشتم.....هرچیز.....

خب بچه هااااااااااااااا نظر یادتون نرههههههههههههههههههههههه


comment