تبلیغات
ss501 stories - a painter who painted with love 7
تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1391 | 11:41 ق.ظ | نویسنده :

سلــــــــــــــــــام

خیلی شرمندم بابت تاخیرم ...

به خاطر مادربزرگم بود ...

الانم وضعیتم تعریفی نداره ..

ولی به عشق شما اومدم واسه داشتان ..

بفرمایید ... خیلی زیاده ..

بــــــــــــوس

جمله منتخب : تو راه برگشتی نداری اریکا ...

دوباره از داروخانه باندی تهیه کردم که صاحب دارو خانه از این همه مصرف بانداژ من تعجب کرد !!
خیلی سریع دستم را پانسمان کردم و از خوار و بار فروشی نزدیک به انجا چند عدد سودا خریدم و به سمت کارگاه رفتم ..
تا وارد شدم جونگمین به سمت من برگشت و با تعجب به بانداژ و چسب توی دست یونگ سنگ اشاره کرد و گفت : اینا مال
توان ؟؟
هیچ جوابی نداشتم که بدهم .... بالاخره که ان ها متوجه دست باند پیچی شده ام میشدند ...
گغتم : ممم.... چیزه ... یعنی  ....
هیون جونگ برای لحظه ای به دستم که در جیبم بود خیره شد و گفت : ببینم چرا امروز دستت همش تو جیبته ؟؟
و سمت من امد و دست من را با یک حرکت و فشار از داخل جیبم دراورد که باعث شد دردی در دستم حس کنم و چشمانم را
ببندم ... از شانس خیلی خوب من دوباره دست من خونریزی کرده بود .. من در عجب بودم از ان همه شانس ....
لحظه ای به چشمانم که هاله ای از اشک در ان در اثر فشار هیون جونگ به دستم حلقه بسته بود خیره شد ...
سپس بانداژ را از یونگ سنگ گرفت و با احطیاط دستم را پانسمان کرد ...
جونگمین گفت : غذاتو بخور.. بعدش برو بیمارستان ... پوستت سر باز کرده .. به این زودیا خون لخته نمیشه تا بند بیاد
باید بری بخیش بزنی ...
او راست میگفت .. از ضخم به این بزرگی بعید بود که به این زودی جوش بخورد پس با سر حرف او را تایید کردم و
مشغول خوردن شدیم ...
تنها یک چیز را نمیتوانستم بفهمم .. زمانی که هیون جونگ لحظه ای به چشمانم خیره شد .. احساس میکردم که در چشمانش
چیزی وجود دارد و ان چیز بدون شک نگرانی نبود ...
.
.
.
پس از خوردن ناهار به همراه جونگمین به بیمارستان رفتم ...
او مرا پیاده کرد و رفت زیرا بودن او در ان محیط ممکن بود برایش دردسر درست کند...
همانطور که جونگمین گفته بود و خودم هم میدانستم .. دستم به طور سختی اسیب دیده بود و به بسته شدن رضایت نمیداد تا دکتر
بخیه سوم رو هم تمام کرد و بالاخره خون ان بند امد ...
از دکتر تشکر کردم و خارج شدم ...
تا کارگاه راه زیادی نبود ... بر خلاف اصرار جونگمین به او گفتم که خودم بر میگردم ...
وقتی که من به کارگاه رسیدم ان ها رفته بودند و چند تا از هنر جو ها در کارگاه بودند ...
اه خدای من .. چقدر امروز دیر میگذرد  ....
بالاخره ساعت 7 شب میشود ...
شتابزده پس از خروج اخرین دانش اموز از کارگاه خارج میشوم و در را قفل میکنم ..
خیلی سریع خودم را به خانه میرسانم ...
شین وو نیز در خانه بود و لی او شین هم با او بود ...
دستم بسیار درد میکرد و تا سر حد مرگ از چیزی که خودم هم نمیدانستم چیست، ناراحت بودم و گرفته ....
درد دست را بهانه کردم و خداحافظی کوتاهی از جمع کرده و به سمت اتاق خودم تقریبا هجوم بردم ....
وقتی به تقویم روز های مهم سال که به کمک یونگ سنگ درست کرده بودم نگاه کردم چیزی را به یاد اوردم ...
این که امروز تولد کیو است و من فراموش کردم و خدا می داند که الان او چقدر از من ناراحت است ..
باز هم به خودم لعنت فرستادم که چرا صبح تقویم رو چک نکردم....
جالب اینجا بود که از ماه پیش به فکر این روز بودم و برای هدیه او خیلی زحمت کشیدم...
لباس هایم را عوض کردم و تابلو نقاشی را که بنا به سلیقه خودم از غروب در ساحل بود برداشتم و نوشته مزبور راهم در
منتهای ان قرار دادم .. نام ان تابلو . رقص اتش بود...
وقتی از پله پایین امدم کیو جونگ رویش مخالف جهت بود پس من از پشت دست هایم را بروروی چشمش گذاشتم و گفتم  :
ببخشید اوپا !!
و سپس گونه اش را بوسیدم و کادو را به او دادم...
نوشته روی ان را بلند خواند :
برف ، بوران ، سرما ...
همه در شب نهفته است ...
و صبح قدرت پاییزیست .......
و گرمای وجود تو ، رقص اتش ..
اتشین باشی اوپا ....
نمیدانم چرا .. اما از انکه نوشته را بلند میخواند احساس خوبی داشتم ...
به یاد روز هایی افتادم که از دکتر معالج دونگ ها اجازه میگرفتم و او را به ساحل میبردم و با او به تماشای غروب می نشستیم
و او برای من از تصوراتش میگفت ... ابر ها را به سایر اجسام تشبیه میکرد و من غرق در محبت وی ...
برایم غیر قابل باور بود که دونگ ها ، یک کودک 10 ساله اینقدر شانه های قوی ای داشت که بار این همه سختی را به دوش
بکشد و باز هم لبخند بزند ...
در دل با خود گفتم : به یادت خواهم ماند دونگ های عزیزم ....
با صدای کیو جونگ که می گفت : یـــــــــو هو ... خانوم معلم ؟؟؟ به خود امدم ...
تازگی ها خیلی به این حالت دچار میشدم .... وقتی در این حالت بودم حس میکردم که از این دنیا رها شده ام ...
نمیخواستم اان ها را ناراحت کنم پس برخاستم و گفتم : چقدر بی ذوقید ... ممم ... صبر کن ببینم ... شما ها واقعا این اهنگ های
عتیقه رو گوش میدید ؟؟؟
همه ان ها با تعجب به من خیره شدند ..
نمیدانم که کجای حرفم انقدر عجیب بود که ان ها اینگونه به من مینگریستند ...
پس برای بر طرف شدن حس کنجکاوی گفتم : بله ؟؟ چی شد یه هو ؟؟؟
یونگ سنگ لبخندی تصنعی زد و گفت : مادر جونگمین خواننده بود .. اینا اهنگای اونه ..
آه خدای من ... این تنها چیزی بود که دونگ ها راجع به ان به من نگفته بود ...
خود را لعنت فرستادم که برای بار دوم جشن ان ها را خراب میکردم ...
گفتم : آه خدای من ... جونگمینا .... بیانادا ...
جونگمین لبخندی زد و گفت : مهم نیست .. اینم به طلب اون روز که حسابی کتک خوردی !!!
به او نگاهی کردم ...
اخلاق او هم مانند دونگ ها بود ... بلند همت و بخشنده ....
او را در اغوش گرفتم و گفتم : ممنون اوپا ...
که به یک باره شین وو پرید هوا و گفت : اه اه ... دوباره اینا تایتانیک بازی خواهر برادری در اوردن .. جمع کنید بابا ...اییی
حالم به هم خورد ... او شین  ؟؟؟ تو چشاتو ببند ...
او شین نگاهی با مزه به شین وو انداخت و گفت : اااااا ؟؟؟ و رفت شین وو را بقل کرد ..
و ما همگی زدیم زیر خنده ...
برایم جالب بود ... خصلت ان ها ... شادی در حین غم و گاهی شادی با تمام وجود ...
تولد کیو جونگ بهترین اتفاق در مدت اقامت من در ان خانه بود ...
برادری مغرور ، محکم و مهربان ....
ان شب هم گذشت ...
و زندگی به روال عادی و یا شاید بهتر است بگویم تکراری خود برگشت ...
هر روز راس همان ساعت ها به کار گاه میرفتم و بر میگشتم ...
هر روز راس ساعت 8 بقیه به خانه می امدند و هر روز راس ساعت 10 همه برای خواب به اتاق هایشان میرفتند ...
زندگی یکنواخت شده بود و هیچ رنگ و بویی نداشت ...
گاهی انقدر بی حوصله میشدم که با دونگ های خیالی خود حرف میزدم ...
الان مددت زیادی از مرگ دونگ ها میگذرد و من هنوز او را فراموش نکرده ام و هرگز او را فراموش نخواهم کرد ....
برای این هفته چند سفارش نقاشی به سبک نگار گری ایرانی داشتم ...
از ایران و مردمان ان چیز زیادی نمیدانستم .. اما این سبک نقاشی را خیلی دوست داشتم ....
از نظر من ان سبک یک سبک تک و خارق العاده بود ....
طرح ها شامل چند قطعه مربوط به هم بود ...  بخش اول زنی که در دامن او چشمه ای روییده بود و بخش دوم مردی که در
دستانش اتش داشت و بخش سوم مردی که در بیابانی قرار داشت و بخش اخر که بخش مورد علاقه من بود زنی بود که موهایی
در هوا داشت و بدن او حیطه مشخصی نداشت ...
نقاشی را امروز تحویل دادم...
یونگ سنگ از ان سبک نقاشی خوشش امد و من به او قول دادم که برای او یک تابلو با سلیقه خودش خواهم کشید ....
.
.
.
 روز ها همچنان از پی هم میگذرند ... هیچ اتفاق خاصی در حال وقوع نیست !!
و این باعث میشود که دید من نسبت به زندگی کم کم تغییر کند ....
امروز پنج شنبه است و من بنا به عادت همیشگی برای بقیه ناهار درست میکنم و به کارگاه میروم ...
ساعت 7 وقتی برگشتم ... همه پسر ها خانه بودند ... هیچ سابقه نداشت که انان در این ساعت به خانه باز گردند ...
قیافه همه انان گرفته بود و عصبی ...
ترجیح دادم هیچ نگویم ...
به سلامی کوچک اکتفا کردم و خواستم از راه پله بالا بروم که هیون جونگ خیلی محکم مرا صدا زد و گفت : اریکا .... باید
صحبت کنیم ... بیا اینجا بشین ...
و من مانند بره ای مطیع بنا به گفته او نشستم و منتظر شروع صحبت انان شدم ....
هیونگ جون نگاهی به من کرد و گفت : ببین اریکا ... تو برای ما مثل خواهرمون میمونی ...
بهتر میدونیم که تو هم از هر چیزی که توی این خونه میگذره خبر دار بشی ... این به نفع همه ماست ...
لبخندی زدم و حرف او را تایید کردم ... مطمئنا اتفاق بدی افتاده بود که ان ها چیز هایی را که هرگز نگفته بودند میگفتند ...
یونگ سنگ ادامه داد : وضع ما توی کمپانی خیلی به سامان نیست ...
راستش یه جورایی به کمکت احتیاج داریم ...
ان ها برای من زحمات بسیاری کشیده بودند ، به من محبت کرده بودند ... باید هر انچه که میتوانستم برای ان ها انجام بدهم ...
گفتم : هر کاری از من بر بیاد ، دریغ نمیکنم ....
هیون جونگ ادامه داد : اگه که میخوای همیشه ما پنج نفر رو کنار هم ببینی باید یه کاری واسمون بکنی ....
ما فقط پنج نفریم .. اما با واگذار کردن ریاست کمپانی توسط اقای .... به اقای ..... ما باید 6 نفر باشیم ...
ازت خواهش میکنیم اریکا ...
وای خدای من .. منظور ان ها چه بود ؟؟ نه .. این امکان نداشت .... من هرگز هیچ استعدادی نداشتم ... یا اگر هم داشتم علاقه
ای به این فعالیت نداشتم .. این برای من غیر ممکن بود ..
اما نمیدانم چه بود که من برخلاف چیزی که در ذهنم میچرخید گفتم : اگر این به شما کمک میکنه ... باشه ...
در ان لحظه حقیقتا هیچ کنترلی بر گفتارم نداشتم ...
دوباره وارد ان دنیای خیالی شدم  ... دنیایی که تا کنون سرنوشت مرا میچرخانده است ....
نمیدانم چه بود که من همیشه بر سر چنین تصمیماتی وارد این دنیا میشدم ...
شاید ان ها میخواستند که سرنوشت من همانطور که رقم خورده است ادامه پیدا کند و از مسیر خود به سمت سرنوشت شوم من
در گذشته معطوف نشود...
دوباره دونگ ها را دیدم ....
سمت من امد و گفت : نونا ؟؟؟ تو به من اعتماد داری نه ؟؟؟ پس هر چی که گفتن قبول کن .. باشه ؟؟؟
و دیگر فرصتی برای پاسخ من نگذاشت  ....
آه خدای من ...
این برای من غیر ممکن بود ... چگونه میتوانستم ؟؟؟
اه خدایا !!!
سرم را تکان دادم تا از این فکر بیرون بیایم ...
نه ... من باید این کار را میکردم ... این تنها کار برای جبران کمک های ان ها بود ...
عزمم را جزم کردم که هر چه که بتواند ان ها را در کنار هم نگه دارد انجام دهم ...
شاید این سرنوشت من بود که همه چیز اینگونه به سمت ان معطوف شده بود تا من را به سمت سرنوشت خود بکشاند ...
من تصمیم خودم را گرفتم ... باید این کار را انجام بدهم ....
بی توجه به این که کیو جونگ داشت حرف میزد و من حتی یک کلمه هم از ان نفهمیده بودم گفتم : هر کاری لازم باشه میکنم ..
همه ان ها لبخندی از روی رضایت زدند و کیو جونگ گفت : تا زمان ازمون برای قول شدن تو توسط رییس کمپانی 2 ماه وقت
داریم ..در این مدت ، ما قرار نیست بریم به کمپانی و تو هم نمیری کارگاه ...
یونگ سنگ روی صدات کار میکنه و جونگمین روی رقصت و هیون جونگ هم روی توانایی های موسیقیت . من و هیونگ
 جونم میخوریم و میخوابیم ...
جونگمین با عصبانیتی ساختگی سمت کیو جونگ برگشت و گفت : هیاااااا .... میام ساطوریت میکنما !!!! ...
کیو جونگ خندید و گفت : خیلی خب بابا ...
هیونگ جون بهش یاد میده که یه خواننده چه جوری باید لباس بپوشه ،فقط من میخورم و میخوابم ...
اینبار هیونگ جون هم به جبهه جونگمین اضافه شد و گفت : کیو ؟؟؟ تو احیانا جونت رو دوست داری ؟؟
کیو باز هم خندید و گفت : اه اه اه ... چش ندارید ببینید من یه روز بخورم و بخوابما !!! باشه ... منم باهاش تئوری رو کار میکنم
و بهش یاد میدم که یه خواننده باید چه جوری رفتار کنه .. هر چند این وظیفه هیونه ولی خب ... چون اون کار دیگه ای داره ،
من اینکارو میکنم ...
از این همه کار که باید انجام میدادم شک زده شدم ... چگونه امکان داشت ؟؟ ... وای خدای من ...
در دل گفتم : دونگ ها تو منو توی این هچل انداختیا ....
خیلی کار سختی بود ... هر چه با خود فکر میکردم میدیدم امکان ندارد که بتوانم با ان همه کار کنار بیایم ..
اول تصمیم گرفتم نظرم را برگردانم  و بگویم که این کار را نمیکنم ... اما پشیمان شدم  و گفتم : تو به خودت قول دادی دختر ...
.
.
.
.
این یک ماه هم به همان منوال که باید ، گذشت ...
حیقتا کار مشکلی بود .. اما من باید تمام سعیم رو میکردم ...
صدای زیر و صافی داشتم .. صدایی که حتی به خودی خود زیبا بود ... و تنها مرمت میخواست که یونگ سنگ اوپا در این
مدت به قدری با من کلنجار رفت که توانستم صدای حقیقی خود را کشف کنم ...
اما بر عکس .. هیچ استعدادی در رقصیدن نداشتم و بالاخره با کمک های جونگمین توانستم برقصم ..
هر چند .. در 2 هفته اول کمی هم خودم و هم جونگمین مایوس شدیم .. اما به ندرت ان هم درست شد ...
و در نواختن ساز ها هم تا حدودی خوب بودم ...
و لباس پوشیدن ... ابتدا اصلا درک نمیکردم که چرا یک خواننده باید اینقدر عجیب لباس بپوشد... اما بعد ها فهمیدم که یک
خواننده باید از هر لحاظ متمایز باشد ...
و تنها مشکل من در تئوری بود ... حتی درک رفتار ها را میفهمیدم .. اما تئوری ... اصلا ..
در کودکی هم ذهن قوی برای یاد گرفتن درس ها نداشتم ...
و این بزرگ ترین مشکل من بود ....
گاهی انقدر کیو جونگ تلاش هایش را بیهوده میدیدد که میخندید و میگفت : دختر ... تو یک خنگ به تمام معنایی !!!
ولی مشکل من با تئوری حل نشد که نشد !!!
هر چند بعد از مدتی با تلاش بسیار زیاد کیو جونگ کمی از تئوری را هم یاد گرفتم ...
.
.
.
امروز به قول هیونگ جون روز رستاخیر ه ....  هر زحمتی که در این یک ماه من و بقیه کشیدیم امروز مورد ازمایش قرار
میگیرد ... و واسطه انجام این ازمایش ، من هستم ...
اگر خراب میکردم دیگر هیچ راه برگشتی نبود ....
هم اکنون خیلی شدید استرس دارم  ... حتی به سختی تکلم میکنم ...
به همراه سایرین به کمپانی میرویم ...
من به همراه هیون جونگ نزد رییس تازه کمپانی  که از همان ابتدا به خاطر این عملش از وی متنفر بودم میرویم ..
توسط شخص رییس مورد ازمایش قرار میگیرم ..
پس از انجام ازمون ها ... هیچ نمیتوانم از چشمان او بخوانم ...
از من میخواهد که از اتاق بیرون بروم ...
از ان موقع تا اکنون تقریبا نیم ساعت میشود که با یکدیگر حرف میزنند و من همواره نگران هستم و برای دومین بار در طول
عمرم ناخت میجوم... 
هیون جونگ با چهره ای گرفته از اتاق خارج میشود ...
به یکباره تمام امیدم جای خود را به یاس میدهد ....
جرات نمیکنم از او چیزی بپرسم و او همانطور سر به پایین میگیرد و به سمت قسمت اصلی ساختمان .. یعنی جایی که هیونگ
جون به همراه کیو جونگ و یونگ سنگ و جونگ مین منتظر بودند میرود ...
ان ها هم به یکباره با دیدن هیون با ان قیافه خنده هایشان محو میشود  ....
هیون جونگ نزد پسر ها رفت و گفت : پاشید بریم ...
کیو جونگ متعجب از وی پرسید کجا ؟؟
و تنها پاسخ هیون جونگ کافی بود تا کل کمپانی منفجر شود ...
وی پاسخ داد : یه نون خور دیگه هم اضافه شد بچه ها ...
برای یک لحظه از هیون جونگ متنفر شدم چون باعث شده بود تمام 6 دقیقه اخیر را به خودم فحش نثار کنم و عذاب وجدان
بگیرم...
به سمت او رفتم و محکم در بازوی او کوباندک و داد زدم : دیوانه ... داشتم سکته میکردم ...
و او فقط خندید . انگار نه انگار که مشت جانانه ای نوش جان کرده بود ...
حال تنها ناراحتی من این بود که باید نقاشی را . چیزی که با ان بزرگ  شده بودن و چیزی که سرنوشت مرا تغییر داده بود
خداحافظی کنم...
همه ان ها میخندیدند و از اینکه نیازی نیست فرد غریبه ای را در گروه خود بپذیرند ، خوشحال بودند...
و من الان که ان ها شاد بودند ... تنها نیاز به ارامش داشتم ...
ارامشی که مرا از این دنیا ی وحشتناک و تاریک برهاند ...
ارامشی که به من اجازه میداد ، تنها برای جند لحظه از این دنیای بیرحم جدا شوم ....
دنیایی که شاید الان روی خوشش را به من نشان داده بود ... اما ان روی دیگرش را طولانی مدت به من چشانده بود...
و الان  تنها چیزی که نیاز داشتم همان ارامش بود ...
ارامشی که تا کنون در هیچ جای این دنیای بیرحم و کذایی تجربه نکرده بودم ...
ارامشی که حتی در کنار دونگ ها از ترس از دست دادنش تجربه نکردم ...
و اکنون وقت ان بود که به ارامش برسم ..
اما این ارامش را از کجا میتوانستم یافت کنم...
با تکان دست هیونگ جون در مقابلم به خود امدم ...
و یا شاید ارامش همین بود ، در کنار ان ها بودن !!
به خانه رفتیم .....
و ان ها برای جشن گرفتن مقداری و.ت.ک.ا و 6 پیک بر روی میز گذاشتند ...
اما من بنا به عادات همیشگی چیزی نمیخوردم ...
همیشه همینگونه بود ...
از خوردن ان بیزار بودم و تا کنون به خودم حتی زحمت امتحان کردن ان را هم نداده ام ...
دلم کمی تنوع میخواست پس گفتم : بیاید بازی کنیم....
هیون جونگ نگاهی به من کرد و گفت : نگو حقیقت و شجاعت که خودم همینجا دفنت میکنم ...
هه هه هه از این لحن او خنده ام گرفت ...
تا کنون روی مهربان و حتی عصبی هیون  جونگ را دیده بودم اما این روی شیطون را هرگز...
خندیدم و گفتم : نترس اوپا ..
بیاید قایم موشک بازی کنیم ....
هیونگ جون ذوقی بچگانه کرد و گفت : اره من خیلی دوست دارم ...
همه ان ها بالاخره موافقت کردند ...
هر کدام از ان ها به نحوی از چشم گذاشتم طفره میرفتند ....
بالاخره من تسلیم شدم و گفتم : باشه .. باشه ... من چشم میذارم ..
بازی را اغاز کردیم ...
20....1،2،3،4،4،5،6،7،8
و من فریاد زدم : من اومدم ....
پیرهن راه راه جونگمین را پشت یخچال دیدم پس گفتم : جونگمین شی بری بری  ...
همه ان ها یک دفعه سر هایشان را از مکانی که قایم شده بودند بیرون اوردند .. ..
این کار ان ها بسیار برای من عجیب بود ...
یونگ سنگ یک دفعه زد زیر خنده و تعجب من بیشتر شد ...
با تعجب گفتم : چیه ؟؟
همه ان ها خندیدند و گفتند بری بری اسمیه که ما او شین رو صدا میکنیم !! یه دفعه به جونگمین گفتی بری بری تعجب کردیم ..
اخه ما تو بازی میگیم سک سک نه بری بری !!
هه هه ... چقدر رفتار ان ها جالب شد و من برای بار دوم احساس کردم که در ارامش به سر میبرم ..
خیلی خسته بودیم ... خیلی سریع بازی را تمام کردیم و هر کس به اتاق خود رفت ...
امروز ... میتوانم به جرات بگویم که بهترین روز زندگی من بود ....
فردا برای امضای قرار داد به کمپانی باید بروم ... و همچنین برای اینکه به رسمیت عضو این گروه شناخته شوم ...
آه خدای من ... برای یک لحظه حس کردم .. خوشحالی چند لحظه پیشم تبدیل به ناراحتی شد ..
برای من که با نقاشی عجین شده بودم و هر لحظه زندگی من بوی رنگ میداد  ایا  کنار گذاشتن نقاشی کار اسانی بود ؟؟
ولی چند لحظه بعد به خودم میگفتم : تو خودت انتخاب کردی اریکا ... هیچ حق بازگشتی نداری ..
شاید در این مسیر  چیزی بود که سرنوشت من اینگونه به سمت ان چرخیده بود ...
سرنوشتی که شاید خود برای خود انتخاب نکرده بودم و شاید اگر انتخاب با خودم بود هرگز این راه را نمیرفتم ..
اما الان .... وقت پشیمانی نیست ...ان ها الان بخشی از زندگی من هستند ....
بدون ان ها من دوباره همان اریکایی میشوم که دونگ ها را از دست داده بود ..
حالا ان ها برای من یک گنج با ارزش بودند و طبیعتا هیچکس نمیخواهد گنجی را از دست بدهد ...
و حالا میفهمم که بزرگترین گنج عالم کسانی هستند که دوستشان داریم ...
همین و بس ...
و حالا میفهمم که دونک ها میگفت : تنفر به تنهایی معنای عمیق دوست داشتنه ..
و این حقیقتی محض بود ... و من هواره ان را باور داشتم و باور خواهم داشت.....
و او چقدر میفهمید و من همواره انقدر به پرسیدن چرا های بی جواب از وی مشغول بودم که پرسیدن سوال هایی که جواب
داشت را به اغوش فراموشی سپرده بودم!!
اگر این اخر راه بود ... کاش در همان ابتدا اخر را می دیدم ....
.
.
.
.
روز ها باز هم میگذرند و من کمی کار خود را یاد گرفته ام ..
اما خیلی سخت تر از ان است که فکر میکردم ...
تازه میفهمم که ان ها در ان 8 ساعت چه میکردند ...
سخت است ، اما جالب ...
امروز روز بسیار بدی برای من خواهد بود ..
چرا که امروز جلسه معرفی به فن ها برگزار می شود و حتما طرفدار های دختر دابل اس ازاینکه یک دختر عضو دیگر دابل
اس باشد خوششان نخواهد امد و بعد از ان خدا میداند چه سرنوشتی در انتظار من است 



طبقه بندی: a painter who painted with love،