تبلیغات
ss501 stories - a painter who painted with love 6
تاریخ : سه شنبه 9 خرداد 1391 | 12:38 ب.ظ | نویسنده :

سلــــــــــــــــــــام

حرف خاصی ندارم ..

اما اگر نظرات کم بود حالا حالا ها من نمیاما !!

گفته باشم ...

این قسمت خیلی خیلی زیاده ..

و بسی هیجان انگیز ...

جمله منتخب : به خونه خوش اومدی ..

متن منتخب این هفته :گاهی بودن انقدر اسان میشود که از نبودن لذت میبریم ..

اینم عکس این قسمت :

 

جونگمین میزد ... ان چنان عصبانی بود و میزد که من هر ان حس میکردم از عصبانیت  صورتش به کبودی میرود ...
میزد و من نه دردی احساس میکردم و نه حتی از او دلگیر بودم ... شاید هم اصلا در این عالم نبودم ....
صدای هیون جونگ که سعی به مهار کردن جونگمین داشت مرا به این عالم اورد ...
از گوشه لب و گونه هایم خون می امد....
دهانم کاملا خونی بود ...
هیون جونگ  رو به جونگمین گفت : بس کن جونگمین ... کشتیش ...
جونگمین بالاخره دست برداشت .. و به کمک هیون جونگ به سمت اتاق هیون جونگ روانه شدند ....
انتظار هیچ کمکی از جانب بقیه ان ها نداشتم ، همین که ان ها هم به من حمله نبرده و مرا نمیزدند خودش موهبتی بود ...ولی ایا
واقعا من مقصر بودم ؟؟؟ من هیچ چیز را نمیدانستم ....گناهی نکرده بودم اما برای ان گناه نکرده عذاب وجدان داشتم ..
هر چند تاوان سختی هم پس داده بودم ...
واقعا انتظار هیچگونه کمکی نداشتم پس با تمام ضعفی که در وجودم حس میکردم برخواستم و به سمت اتاق رفتم ..
ماندن بیشتر از این جایز نبود و باید هر چه زود تر میرفتم ...
خیلی سریع تر از ان چیزی که فکر میکردم وسایلم را جمع کردم .. هر چند وسایل من تنها یک ساک کوچک بود ...
پایین رفتم .. هیون جونگ هم پایین امده بود اما اثری از جونگمین نبود .. هیون جونگ که کنجکاوی مرا نسبت به نبود جونگمین
دید گفت : با ارامش بخش خوابوندمش ...
هیچکدام هیچ عکس العملی نسبت به رفتن من نداشتند و این نشان از ان میداد که انچنان نسبت به رفتن من بی میل نیستند ...
ساک را ارام ارام جابجا میکردم ...
نمیخواستم ان ها هم همان فکری را که جونگمین راجع به من میکرد بکنند ...
همان طور که میرفتم تنها صورتم را مایل  کردم و حتی بر نگشتم و گفتم : بابت این ماجرا عذر میخوام ... اما واقعا من از هیچ
چیز خبر نداشتن ...
باز هم عذر میخوام ... خداحافظ ..
داشتم در را میبستم که یونگ سنگ کیسه را به طرفم پرت کرد ...
واقعا دیگر وسایل مادرم را نمیخواستم ... حتی پول فروش ان ها را هم نمیخواستم ...
گفتم : خاطرات چنین مادری همون بهتر که نباشن ...
انگشتر و گردنبند مادر را هم بر روی کشو دراور جلوی در گذاشته و رفتم ...
احساس سبکی میکردم ...
هرچند تحقیر شده بودم ، طرد شده بودم ... اما هر چه بود حالا حد اقل ارامش داشتم  ....
از اینکه دونگ ها به من اعتماد داشت خوشنود بودم ...
البته به خودم هزاران بار لعنت فرستادم که چرا در ان زمان ، کیسه را کامل خالی نکردم ...
دیگر دنیا برایم مهم نبود ...
با وجود اینکه دختر فردی تاجر بودم .... بیشتر عمرم را که شامل دوران پس از مرگ وی بود .. در روستایی گذراندم ...
روستایی که بزرگ ترین ارزوی مردمش داشتن خانه ای 100 متری در حومه شهر بود  ...
به محله فقیر نشین ها رفتم ...
اینبار از این محله ترسی نداشتم ...
اما کاش ان دفعه نمیترسیددم تا سرنوشت چنین با من نمیکرد ...
هر چه بود من با این مردم بزرگ شده بودم ... ان ها را نیفهمیدم و ان ها را درک میکردم ...
دیگر برایم مهم نبود ... من دیگر نه خاطرات ، نه یادگار ، و نه دونگ هایی برای از دست دادن داشتم ..
شاید اینجا اخر خط بود ....
اما مداد من همچنان داشت خط میکشید ...
گویی نمیخواست بگذارد این قلب خسته بالاخره پس از ان همه تپیدن ارام بگیرد ...
محتوای ان نامه مانند نوار ظبط شده ای مدام  در گوشم میپیچید ...
دخترم ، تو از همان ابتدا متولد شدی تا انتقام بگیری ... تو یک فرزند نا خواسته بودی ... اما برای انتقام گرفتن بهترین سلاح
این خانواده هستی ...
خانواده پارک ... خانواده ای که ابا و اجدادا دشمنان خانواده ما بودند ... این وظیفه توئه که ازشون انتقام بگیری .. یادت باشه تو
 فقط به این دلیل متولد شدی ...
اصلا دلیلش را نمیدانستم اما بر خلاف گفته های مادرم من هیچ بدی از انان ندیده  بودم .. هیچ تنفری وجود نداشت که انتقامی
سرچشمه بگیرد ... نمیخواستم کاری که ان ها گفته بودند را بکنم .. من خودم عقل داشتم و میفهمیدم که من نباید از ان ها انتقام
بگیرم ...
اگر من برای انتقام گرفتن از این خانواده متولد شدم ، پس در صورتی که انتقامی در کار نباشد زندگی من باید به پایان برسد ..
این فکر را کردم و جعبه قرص ارامبخش را به طور کامل با جرئه ای اب خوردم ...

ارام بروروی صندلی درون پارک دراز کشیدم ... و حتی بهتر از زمان های گذشته خوابیدم ...
محتوای ان نامه مانند نوار ظبط شده ای مدام  در گوشم میپیچید ...
دخترم ، تو از همان ابتدا متولد شدی تا انتقام بگیری ... تو یک فرزند نا خواسته بودی ... اما برای انتقام گرفتن بهترین سلاح
این خانواده هستی ...
خانواده پارک ... خانواده ای که ابا و اجدادا دشمنان خانواده ما بودند ... این وظیفه توئه که ازشون انتقام بگیری .. یادت باشه تو
 فقط به این دلیل متولد شدی ...
اصلا دلیلش را نمیدانستم اما بر خلاف گفته های مادرم من هیچ بدی از انان ندیده  بودم .. هیچ تنفری وجود نداشت که انتقامی
سرچشمه بگیرد ... نمیخواستم کاری که ان ها گفته بودند را بکنم .. من خودم عقل داشتم و میفهمیدم که من نباید از ان ها انتقام
بگیرم ...
اگر من برای انتقام گرفتن از این خانواده متولد شدم ، پس در صورتی که انتقامی در کار نباشد زندگی من باید به پایان برسد ..
این فکر را کردم و جعبه قرص ارامبخش را به طور کامل با جرئه ای اب خوردم ...
دونگ ها را میدیدم ... لباس سفید بلندی بر تن داشت .. اما چهره اش مغموم و ناراحت بود ...
با لحنی گله مند گفت : نونا ... چرا اینکارو کردی ؟؟ مگه من بهت نگفتم باورت دارم ؟؟ چرا اینکارو کردی ؟؟
هیچ بهانه ای جز حقیقت نداشتم پس گفتم : سرنوشت اینو میگفت دونگ ها ...
نزدیک تر امد و با لحنی نجوا مانند گفت : سرنوشت تو خیلی وقته که رقم خورده .. اما نه به این شکل ...
داشت میرفت ... نمیخواستم دوباره او را از دست بدهم گفتم : کجا داری میری دونگ ها ؟؟ میخوای منو تنها بذاری ؟؟
برگشت و لبخندی زد و با همان لحن شیرینش که حاضر بودم هر چیز را فدا کنم تا دوباره ان صدا را بشنوم گفت : جای تو
اینجا نیست نونا .. برگرد .... برادرم ، بقیه ... همه به تو نیاز دارند ... برگرد ...
این را گفت و همچون سایه ای در زیر باد محو شد و من دیگر نه دونگ ها را دیدم و نه ان دنیای خیالی را ...
چشمانم را گشودم ...
ابتدا صحنه هایی گنگ و نا مفهوم میدیدم ... اما بعد به وضوح دکتر را که بالای سرم ایستاده بود دیدم ....
با تعجب به من نگریسته بود ....
دهانم را باز میکردم تا چیزی بگویم .. اما هیچ چیز از گلویم خارج نمیشد ... تشنه ام بود ... خیلی زیاد ..
دکتر لیوانی اب به دستم داد و من ان را تا ته سر کشیدم ...
دکتر گفت : اول اینکه یه پیر زن تو رو اورد اینجا و رفت ... دوم اینکه به نظر میاد اسمت اریکا هایره نه ؟؟؟ این اسمو قبلا
تو مراسم افتتاحیه شنیده بودم ... نکنه تو همون نقاشه هستی ؟؟
نا توان تر از انی بودم که بخواهم دهانم را برای بازگو کردن کبملاتی که در سرم میچرخید باز کنم .. ارام سرم را به نشونه
مثبت تکان دادم ...
از اینکه مرا نجات داده بود نمیدانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت .. اما هر چه بود من دونگ ها را یک بار دیگر هم دیدم و
این میتوانست دلیل این باشد که خوشحال باشم...
دکتر ادامه داد : معدتو شستشو دادم .... نمیدونم ادم هنر مندی مثل شما چرا باید همین کاری بکنه اما واقعا چرا ؟؟؟
حس کردم که میتوانم به ان دکتر اعتماد کنم گفتم : چی کار میکنید اگه که از مادرتون یه نامه قدیمی پیدا کنید و اون نامه برای
شما باشه .. بعد توی اون نوشته باشه که شما یک کودک نا خواسته اید اما بهترین وسیله برای انتقام گرفتن...اونم انتقام گرفتن از
خانواده ای که عضو 10 سالشونو مثل پسرت دوست داشتی ...
دکتر ناگهان متعجب شد .... حس کردم کمی به من حق میدهد ...انگار او چیز های بیشتری هم غیر از نام من میدانست ...
چون گفت : ببینم منظورت دونگ هاست ؟؟
متعجب شدم .. او چگونه همه چیز را میداتست .. گفتم : شما اونو از کجا میشناسید؟؟؟
او دلیل قانع کننده ای داشت که هر کس میفهمید ولی من باز هم دیوانگی کرده بودم گفت : فراموش نکنید که من یک دکتر هستم
و دونگ ها هم یک بیمار بود..از پرسنل بیمارستان شنیدم 10 روز پس ازمرگ دونگ ها بیمارستانو ترک کردی .. حدس زدم
که دونگ ها رو خیلی دوست داشتی...
از اینکه اینگونه سخن گفت خوشم نیامد ... گفتم : من هنوزم اونو دوستش دارم ... هرچند ... دیگه اینجا نیست ...
لبخند پر مهری زد و گفت : خب حالا یه درخواستم میتونم ازتون داشته باشم ؟؟؟
در همان حین پسری پر سر و صدا که بلند پدرش را صدا میزد وارد شد و رو به دکتر گفت : وای پدر .. کل بیمارستانو دنبالتون
گشتم...بالاخره پرستار یانگ بهم گفت که اینجایید...
جالب بود که اصلا متوجه حضور من نشده بود  ... و من سرم را به زیر انداختم تا خنده ام باعث ایجاد دلخوری نشود ...
به او نگاهی انداختم ... پسر خوش قیافه ای بود ...
پدرش هم مانند من داشت به بی حواسی پسرش می خندید ...
بالاخره پسر متوجه من شد ...
نگاهی متعجب به من انداخت ...
و بعد رو به پدرش لب به سخن گشود ...
او همچنان ادامه میداد .. و اصلا متوجه اشاره چشم و ابروی پدرش که از وی میخواست دیگر ادامه ندهد نشد ...
گفت : اااا ... این که همون نقاشست که هیون جونگ داشت دنبالش میگشت ...
تعجب میکردم ... از اینکه  چگونه همه مرا میشناسند ؟؟
یا شاید دنیای من انقدر کوچک بود که همه خیلی سریع باز به هم میرسیدند .. هر وقت عی میکردی از کسی دور تر باشی به او
نزدیک تر میشدی و هر وقت سعی میکردی از جایی فرار کنی دوباره در ان مکان قرار میگرفتی ... و این راز دنیای من بود ..
ودنیایی که دیگر از ان سیر بودم...
پسر دیگه حرفی نزد و تنها به من نگاه میکردم ...
حس میکردم در وجود من دنبال چیزی میگردد .. سنگینی نگاهش را حس کردم اما سرم را بالا نیاوردم تا چیزی را که در من
به جستجوی ان پرداخته بود ... پیدا کند ...
رو به پدرش گفت : پدر کی این بیمار هنرمندتون مرخص میشن ؟؟
دکتر لبخندی زد و چارت رابرداشت و گفت : از همین الان از نظر من مرخصه ...
دکتر از اتاق خارج شد و ان پسر جای سابق دکتر را در کنار تخت من اشغال کرد...
پسر ادامه داد : خب .. اسم من شین وو ئه  یه خوانندم و الانم تو باید با من بیای ....
میدوانستم که میخواهد مرا پیش هیون جونگ و جونگمین و بقیه ببرد نگاه ملتمسانه ام را به او دوختم و گفتم : خواهش میکنم
شین وو شی ... خواهش میکنم منو پیش اونا نبرید ...
به من لبخند گرمی زد و گفت : نگران نباش ... مم .. راستی صورتت چی شده ؟؟؟
نمیخواستم موضوع را کسی دیگر بفهمد ... لبخندی ظاهری زدم و گفتم : نمیدونم ... فکر کنم تو پارک که بودم خوردم زمین ..
نیشخندی زد و سپس بلند بلند شروع به خندیدن کرد و گفت : چرند نگو بچه .. میدونم کار جونگمینه ...
هه هه .. ادم شوخ طبعی بود .. از همان ابتدا با او احساس راحتی میکردم .. بر خلاف جونگ مین و بقیه گروهش ...
گفتم : خب تو که میدونی چرا میپرسی دیگه ؟؟؟
خندیدد ... خنده ای که تا عمق وجودم را سوزاند .... خنده ای که با خنده دونگ ها برابری میکرد ..
آه خدای من .. چرا همه چیز اینگونه است ؟؟
دونگ ها در وجود همه انان بود ...
و این بسیار عجیب بود ...
از شین وو خواهشی کردم : شین وو شی ... میشه یه ذره لبخند بزنی ؟؟
ابتدا از خواسته من تعجب کرد اما بعد با خوشرویی پذیرفت و لبخندی نثار صورت رنگ پریده ام کرد ..
خواستم او را از شر ابهامات خلاص کنم پس گفتم : لبخندت خیلی شبیه لبخند دونگ هاست .. حتی لبخند جونگمین هم اینقدر شبیه
به لبخند دونگ ها نیست ...
باز هم لبخندی زد و گفت : هه هه شاید .. خب .. پاشو دیگه .. تنبلی بسه ... برگه ترخیصتو بابا امضا کرده .. پاشو بریم ..
سرم را از دستم بیرون کشیدم ..
احساس ضعف میکردم اما نمیخواستم شین وو را ناراحت کنم ...
او خیلی خوب بود .. و من ناخواسته به او چنان اعتمادی داشتم که حتی به پدرم هم نداشتم ...
از تخت پایین امدم ...
شانه هایم را گرفت و با هم حرکت کردیم ..
چقدر گرم بود و مهربان .. از تماس بدنش با بدنم نا خداگاه شک زده شدم ولی وقتی به چهره ارام و مهربان او نگاه کردم ارام
شدم ...
در بین راه دکتر را دیدیم ... شین وو گفت : من اریکا رو میبرم .. فعلا بابا ...
از دکتر خداحافظی کردم و به اصرار من دکتر 200 یورو از من گرفت و ما رفتیم ...
سوار ماشین شین وو شدیم ...
شین وو پرسید : خب کجا بریم ؟؟
اه خدای من .. باید اینبار هم غرورم را میشکستم ..
چقدر من این چند روز غرورم را شکستم ... و ان ها دلم را شکستند ...
لب به سخن گشودم : شین وو شی .. فکر کنم شما بدونید که ...
شین وو لبخند پررنگی زد و گفت : اره ... البته ...
منظورم اینه که هیون جونگ کلی دنبال این سیندرلا گشته .... حالا من این سیندرلا رو ببرم پیش شاهزاده یا نه ؟؟؟
از با مزگی او که سعی میکرد مرا از ان حال در بیاورد خنده ام گرفت : بس کن شین وو شی ...
خندید و دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد ....
با او حرکت کردیم .. به سمت مقصدی که من از ان خبر نداشتم ... به او اطمینان داشتم و این باعث میشد که سکوت کنم و تنها
 منتظر اتفاق بعدی باشم ...
با کمال تعجب دیدم که در مقابل خانه گروه دابل اس پارک کرد ...
با لحنی ملتمسانه گفتم : خواهش میکنم شین وو شی ....
این دفعه جدی شد و گفت : زود .. منتظرم ...
وخودش رفت و من به اجبار پیاده شدم ...
شلوار جین تیره رنگم و بلوز نخی و اریبم را که به شدت خاکی بود تکاندم و حرکت کردم ...
شین وو داشت میرفت که گفتم :شین وو یه لحظه ...
به سمت او دویدم و دستش را گرفته و در دو دستم فشردم ..
ایتدا متعجب نگاهم کرد و بعد خیلی خونسرد زنگ در را فشار داد ..
من سرم را پاییت انداختم .. انقدر پایین که برخورد چانه ام را با قفسه سینه ام حس میکردم ...
در باز شد و هیونگ جون شخصی بود که در را باز کرده بود ..
ابتدا بی توجه به من گفت : آه شین وو تویی ؟؟ اوووو دوست دختر جدیدتو اوردی ؟؟؟
و من با شنیدن این کلمه سرم را بالا اوردم و هیونگ جون نگاه تیز من را که در ان خستگی و کمی تنفر دیده میشد دید ....
 و گفت : امم . چیزه .. بیاید تو ...
همانطور که دست شین وو را میفشردم  داخل شدیم  ....
جونگمین را دیدم ولی او بی توجه به من با شین وو حرف میزد و من در گوش شین وو گفتم : دیدی گفتم ؟؟ کم مونده بگیره
دوباره منو بزنه ...
شین وو خندید و دستش را پشت کمرم انداخت ...
نمیدانم چرا .. اما به او اطمینان داشتم .. به این که قصد بدی در سر ندارد ..
از تماسش با بدنم منزجر نمیشدم و این را هم نمیتوانستم درک کنم ...
کم کم همه ان ها وارد سالن شدند و بر روی مبل هایی که درون سالن قرار داشت نشسته بودند ....
چند باری نگاهم در نگاه جونگمین گره خورد اما او هیچ چیز نمیگفت و نگاه بی فروغش را از من میگرفت ...
ارزو میکردم کاش دونگ ها اینجا بود تا حداقل جو را عوض کند ...
اما مثل اینکه شین وو هم مثل من تمایل به عوض شدن جو داشت ...
پس گفت : هیون دنبال این سیندرلا میگشتی .. حالا چیشو جا گذاشته ؟؟ موبایل ؟؟ کیف ؟؟ کفش ؟؟ چی ؟؟
هیون خیلی ساده نگاهی به من انداخت و گفت : خاطرات نحسشو ...
نگاه دیگری بر او کردم ... دلم میخواست بلند شوم و یک دل سیر سرش داد بکشم ...
دست شین وو را محمن فشردم ... جونگمین لحظه ای به دست هایمان که در هم گره خورده بود کرد و سپس با یک نیشخند
رویش را برگرداند ...
همانطور که سر به زیر داشتم و احساسی همانند احساس جنون ارام گفتم : اگر دل تو هم اینقدر از من پره تو هم بیا چهار تا
مشت بزن .. شاید دلت خنک شد ...
شین وو نگران به سمتم برگشت ...
در جواب شین وو لبخندی زدم و گفتم : همه اینا تقصیر من بوده .... خودمو معاف نمیکنم ...
سپس رو به هیون کردم و ادامه دادم : بیا ... بیا بزن ..
ولی میخوام بدونید .. باورم کنید .. باور کنید که من دونگ ها رو با تمام وجود دوست داشتم ...
هیون بلند شد ...
سمتم امد ...
و من هم متقابلا بلند شدم ....
سمتم امد و من به نصور اینکه الان از او کتک مفصلی میخورم چشمانم را بستم ...
اما او مرا در اغوش گرفت و گفت : به خونه خوش اومدی ...
از تعجب و شگفت زدگی حتی نمیتوانستم تکان بخورم ..
به شین وو نگاه کردم که داشت لبخند میزد .. پس او هم همه چیز را میدانشت .. آه خدایا ...
جونگمین هم داشت لبخند میزد ... انگار نه انگار که این جونگمین همان کسی است که دیروز  مرا تا سر حد مرگ زده بود !!
با تعجب تنها به لبخند های ان ها خیره بودم ...
این چگونه امکان داشت ؟؟
در همان لحظه دوباره خود را در همان دشت زیبا ... با یک اب نمای بزرگ که چند قو در ان بودند دیدم ...
دونگ ها باز هم همان لباس سفید را بر تن داشت ... بزرگ تر شده بود...
سمت من امد و گفت : بهت که گفته بودم نونا .. همه چیز درست میشه ...
لبخندی زدم اما حرف بعدی او انچنان تنم را به لرزه انداخت که حس میکردم هر لحظه روحم از بدن جدا خواهد شد ....
دونگ ها ادامه داد : شاید دیگه همدیگرو نبینیم نونا ...
و پیش از ان که من چیزی بگویم ... باز هم او محو شد ...
چشمانم را باز کردم در همان سالن بودم  ...
همه بچه ها ساکت و متعجب داشتند به من نگاه میکردند ...
هیونگ جون نگاهی به من کرد و گفت : اصلا  فهمیدی جونگ مین چی گفت ؟؟؟؟
در دل خودم را صد بار لعنت کردم که چرا باز هم سر به هوا بودم ...
با شرمندگی سرم را چرخاندم و گفتم : بیانادا ...
و ان ها با لبخند به من خیره شدند ..
و یونگ سنگ .. کسی که از ان ابتدا فهمیدم که با دونگ ها رابطه عاطفی شدیدی دارد و این موضوع در روز خاکسپاری بیشتر
برای من روشن شد ... .. او ادامه داد : جونگمین گفت که دونگ ها به خوابش اومده و بهش گفته که باید به تو اعتماد کنه و این
که تو راست میگی !!
این روز ها چیز های تعجب اور بسیاری میشنیدم ...
اما سرنوشت من پس از اشنایی با دونگ ها خواهی نخواهی با این خانواده رقم میخورد ...
و دونگ ها دو سر نخ سرنوشت من را پیوسته با این خانواده محکم میکرد ...
از این که ان ها دوباره مرا پذیرفته بودند خوشحال بودم ، اما از اینکه دیگر نمیتوانستم دونگ ها را ببینم افسرده ..
و این حالی عجیب به من میداد .. دگرگون شده بودم و این باورش برای خودم هم سخت بود 
.
.
.
.
.
.
هم اکنون چند ماهی از اقامت من در ای خانه و به قولی عضو این خانواده شدن میگذرد ...
در مکانی مشغول اموزش نقاشی شده ام و بر خلاف میل جونگ مین و دوستانش من به ان ها مبلغ اندکی که در برابر زحماتی
که انان بر دوش دارند بسیار کم است میپردازم تا به قولی خود را از عذاب وجدان راحت کنم ...
هنر جو های بسیاری دارم که عده زیادی از ان ها زنان با سن های بالا هستند که برای سرگرمی به کلاس می ایند ....
و گروه دیگر که پسر ها و دختر های جوانی هستند که اغلب ان ها هم به خاطر همدیگر انجا هستند ...
از روز دوشنبه تا پنج شنبه کار میکنم و جمعه و شنبه و یکشنبه را در خانه و به همراه پسر ها میگذرانم ...
اما در بقیه روز های کاری ان ها را زیاد نمیبینم .. چون دو شیفت صبح و عصر به طوری است که من تنها برای خوردن ناهار
ان هم در محل کار وقت دارم و فقط شب، موقع شام با پسر ها هستم  ...
صبح ها هم ان ها قبل از من به محل کارشان میروند و این دلیل هایی است که باعث میشود در این چهار روز خیلی با یکدیگر
برخورد نداشته باشیم ...
من صبح ها ساعت 8 شیفت صبح را اغاز و در ساعت1 ظهر تمام میکنم و شیفت عصر را از ساعت 3 بعد از ظهر اغاز و
ساعت 7 شب تمام میکنم ...
گاهی دابل اس برای اینکه تنها نباشم به کارگاه می ایند و ناهار را با من میخوردند و این تنها در صورتی است که هیون جونگ
ان روز از دد=نده راست بلند شده باشد و برنامه کاری ان ها سنگین نباشد ...
در اتاقی که  در گذشته  کلکسیون الات موسیقی هیون جونگ بود مستقر شدم ... هرچند ان پیانو گردویی رنگ بزرگ در
میا اتاق هنوز هنرنمایی میکند ...
به کمک ان ها چیز هایی از موسیقیی یاد گرفته ام و متود های روان و ساده را میتوانم بنوازم  ....
روز های سه شنبه و پنج شنبه پیش از رفتن برای ان ها ناهار درست میکنم و بر رئی اجاق قرار میدهم چون این دوروز را
ظهر به خانه می ایند و معمولا غذا را در خانه میخورند ...
در این مدت با ان های بسیار خو گرفته ام ...
شین وو هم گاهی نزد ما می اید ... تازگی ها که به خانه دابل اس امد دختری با او بود که به گمان نامزدش بود چون حلقه
ضریف و زیبایی در دست چپ دختر میدرخشید ...
ابتدا یونگ سنگ و هیونگ او را حسابی زدند که چرا به ان ها نگفته است .. اما بعدا با ان دختر که متوجهه شدم نامش
لی او شین است بیشتر اشنا شدند و با او گرم گرفتند...
در این مدت چند دفعه ای نزد سونیا و اه دونگ رفته ام .. رابطه ی ان ها هم روز به روز گرم تر میشود و یکدیگر را بسیار
دوست میدارند ..
امروز سه شننبه است و من طبق معمول در اشپز خانه مشغول پختن غذا هستم ...
امروز بسیار عجله دارم ، چون باید یک ساعت زود تر به کارگاه میرفتم اما کمی دیر از خواب بلند شده بودم ...
و از انجایی که بقیه برای ناهار به خانه می امدنند مجبور بودم ناهار را هم بپزم .....
اما از شانس بدم دستم در هنگام پخت و پز سوخت و اسیب شدیدی دید ...
اصلا زمان رفتن به دکتر را نداشتم و انقدر فکرم مشغول بود که آنی فراموش کردم دستم را به شدت سوزانده ام ...
پوست دستم پف کرده است و صحنه ناجوری دارد ...
ناهار را روی اجاق میگذارم و بی توجه به درد دستم دستم را پانسمان کرده و خیلی سریع شلوار مجلسی مشکی رنگم را به
همراه پیراهن سفید نخی میپوشم  ...
نمیدانم چرا اما دوست ندارم وقتی به کارگاه میروم جوان به نظر بیایم .. شاید برای همین است که در کارگاه از پوشیدن
شلوار جین و یا حتی لباس های دیگر امتناع میکنم ....
دستم به شدت درد میکند اما در هنکام اشپزی به خاطر تعجیل اصلا دردی حس نمیکردم ...
سعی میکنم فکرم را از ان منحرف کنم اما مگر میشود ؟؟
چاره ای ندارم .. باید هر چه سریع تر به کارگاه برسم ....
پوست دستم سر باز کرده است و به شدت خون می اید ...
با عصبانیت دست هایم را بر روی فرمان ماشین میکوبانم .. بدون توجه به انکه دستم دارد خونریزی میکند ...
همه چیز دست به دست هم داده اند تا من امروز دیر به کارگاه برسم ...
جلوی در کارگاه پارک میکنم و برای هنر جویانی که جلوی در ایستاده اند در را باز میکنم ...
تنها شانس خوب من در این روز این است که دارو خانه درست مقابل کارگاه قرار دارد ...
از داروخانه باند و چسب و یک بسته مسکن قوی خریداری میکنم ....
دستم را به کمک یکی از هنر جو ها پانسمان کرده و مسکنی مصرف میکنم ...
درد ارام ارام ساکت میشود و من نیز فراموش میکنم ....
پس از اخرین دانش اموز میخواهم بیرون بروم و در را ببندم که میبینم هیونگ جون با قابلمه ناهار روبرویم ظاهر میشود و
میگوید : کجا خانوم معلم ؟؟؟
برای لحظه ای از قیافه های ان ها خنده ام گرفت ...
در را باز کردم تا داخل شوند .. اما امروز اصلا از امدنشان خوشحال نشدم ..
میخواستم به دکتر بروم و اصلا دوسست ندارم که ان ها متوجه اتفاقات امروز و وضع وخیم دست من شوند ...
آه خدای من ... باز هم شانس با من یار نبود ... دستم داشت دوباره خونریزی میکرد ...
اگر همان موقع کع سوخته بود به ان پماد میزدم ، پوست سر باز نمیکرد و خون نمی امد ولی امان از دست کوتاهی های من ...
ههیچ دلیلی برای خارج شدن از انجا نداشتم ...
برای لحظه ای نگاهم به وسایل ناهار افتاد ... درست است ... ان ها نوشیدنی را از یاد برده بودند ...
این بهترین بهانه برای خارج شدن و عوض کردن باند دستم بود ...
پس گفتم : بچه ها من میرم کمی سودا بگیرم .. بدون نوشیدنی که ناهار نمیشه .. میشه ؟؟؟
همه نگاهی عاقل اندر سفی به یونگ سنگ انداختند که خشم وی را بر انگیخت ولی با نگاهی مظلوم گفت : چیه خانوم معلم ؟
چرا اینجوری نگام میکنید ؟؟ خب یادم رفت دیگه ...
جدیدا همه ان ها مرا خانوم معلم صدا میزدند .. کم پیش می امد که من را اریکا صدا کنند ...
من هم از اسم خانوم معلم بردم نمیاد در نتیجه ان ها مرا خانوم معلم صدا میکردند .. من هم ترجیح دادم که ان ها هر جور که
راحت تر هستند مرا صدا کنند ...
کیو جونگ نگاهی به من انداخت و گفت : تو بشین خانوم معلم ... من خودم میرم ...
یک دفعه بدون این که قصدی قبلی داشته باشم داد زدم : نـــــــــــه ...
همه متعجب به من خیره شدند و کیو جونگ که تقریبا بلند شده بود با چشمانی گرد همانگونه به من خیره شده بود ...
هر کاری کردم نتوانستم دلیلی برای توجیح کارم پیدا کنم پس گفتم : مم ... چیزه ... یعنی ... تو خسته ای .. تو بشین من میرم ..
و او متعجب گفت : خب این که جیغ نداشت ... اه اه .. محبتت هم به ادم نبرده ...
نگاهی به او کردم ...
دست باند پیچی شده ام را در جیب پیرهنم مخفی کردم و به سمت او رفتم...
برای اینکه از من به دل نگیرد یا اگر به دل گرفته مرا ببخشد گونه اش را بوسیدم و سریع در رفتم .. تا چیز دیگری مانع من
نشود ...
وای خدای من ... بازم دیونه بازی در اوردم ...
باند و چسب رو در کارگاه جا گذاشته بودم ..
به هیچ وجه نمیشد به کارگاه باز گشت چون هیچ بهانه ای نداشتم اما از طرفی ان ها را روی میز گذاشته بودم و بسیار مشخص
بودند ...
تنها کاری که میتوانستم بکنم این بود که دعا کنم که هوس نکنند که روی میز 8 نفره بشینند ...
دوباره از داروخانه باندی تهیه کردم که صاحب دارو خانه از این همه مصرف بانداژ من تعجب کرد !!




طبقه بندی: a painter who painted with love،