تبلیغات
ss501 stories - a painter who painted with love 4
تاریخ : پنجشنبه 4 خرداد 1391 | 02:14 ب.ظ | نویسنده :

سینــــــــــــــــــــــــــــــــام ...

بنده همچنان علاف ، بیکار ، بی عار میگردم !!

انگار نه انگار که امتحان دارم دیگه .. زیست و فیزیک و ریاضی ... هیچ!!!

خف خف ...

این قسمت خیلی خیلی زیاده ها ...

همچنان از وضع نظرا بسی بسیار ناراضیم ..

اما خب دیگه .. خودم با نوشتن عشق میکنم. ...

اگه نمینظرید هم عیب نداره ...

فهلنات  ....بـــــــــــــــــــــــــوس

دوستون دارم ...

ماجرا ها تکرار می شوند و زندگی خسته کننده تر از ان است که تصور میکردم ...
گوشه ای از دلم هیجان طلب میکرد .. خیلی وقت بود کاری هیجان انگیز نکرده بودم ...
دلم میخواست کاری بکنم که در ان بچه ها هم  شراکت داشته باشند ....
به یاد درخت سیب درون حیاط افتادم .... ابتدا از اقای تامپسون اجازه گرفته و با بچه ها به سمت درخت رفتیم ...
و من کاری را که همیشه در ارزوی ان مانده بودم انجام دادم ...
بچه ها نمیدانستند که قرار است چه کاری انجام بدهیم اما من به خوبی میدانستم ....
گفتم : بچه ها دو به دو جفت بشید ...
و در کمال تعجب دیدم ... دختری که 8 سال داشت نزد دونگ ها رفت و به او گفت : اوپا ... میتونم با تو باشم ؟؟؟
دونگ ها بسیار خوشحال شد ... از زندگی او خبر های زیادی نداشتم اما هر چه بود نمیفهمیدم که چرا او با اندکی محبت از
سوی هر شخصی بسیار خوشحال میشود  .
برای هر دو نفر بر روی درخت قلبی حکاکی کردم ...
هارا مین ... دخترک کوچکی که تقریبا 5 سال داشت ، تنها مانده بود ...
بیماری او سرطان بود ... به هر حال میدانستم که وی پس از بهبود از این بیمارستان نخواهد رفت چون در بیماری او بهبودی
وجود نداشت ، سر او تراشیده شده بود و این همان دلیلی بود که سایر بچه ها از او دوری میکردند ..
به او گفتم : هارا ... دوست داری دوست صمیمی من بشی ؟؟؟ یعنی ، من و تو هم با هم یه قلب بکشیم ؟؟؟
و در کمال تعجب پاسخ وی منفی بود .... نگاهی به بقیه کرد و وارد ساختمان شد ....
دلیل این حرکت او اصلا برایم واضح نبود ... ولی تازه میفهمم که ربطی به دلیل نداشت .. تنها باید دیدم را عوض میکردم و
دنیا را از دید او میدیدم ... ان موقع بود که میتوانستم دلیل این حرکت او را بفهمم ...
هزاران هزار بار این دنیا ی لعنتی را نفرین کردم ... که یک نفر انقدر خوشحال است که حتی دیگران را فراموش میکند و
دنیای یک نفر انقدر تیره و تار است که دیدن هیچ چیز برایش ممکن نیست ...
آن روز گذشت و روز های بعدی در پی ان .... و هارا از میان ما رفت ..... به دنیایی که شاید در ان رنگ روشنایی را میدید.
مسئول اتاق کودکان مبتلا به سرطان خانم نوادا پس از مرگ هارا نامه ای که دست نوشته خود هارا بود به من داد ...
و من ان موقع بود که توانستم دنیا را از دید او درک کنم ....
و فهمیذم که شاید او فقط 5 سال داشت اما میزان درک و فهم او به قدری بود که من در عجب ماندم ، از ان همه هوش و درک .
امروز از ان روز 8 ماه میگذرد و من متن ان نامه را به طور دقیق به یاد ندارم ...
اما قسمتی از نوشته های وی  بر دیوار ذهنم حک شده است ...
برایم نوشته بود :
سلام خاله اریکا ...
او دومین فردی بود که مرا خاله صدا میکرد چون همه مرا نونا خطاب میکردند ...
سلم خاله اریکا ....
امیدوارم که بدون من بهتون خوش بگذره و مطمئن باشید من شما رو فراموش نمیکنم چون خیلی خیلی خیلی دوستون دارم ...
من قلبم را خیلی وقت پیش با کسی کشیده ام ...
امیدوارم شما یک روزی قلبتان را .. نه با دوست صمیمیتان بلکه با عشق زندگیتان حکاکی کنید ...
دوست دار شما ... هارا مین ...
.
.
.
.
حال دونگ ها در این هفته دو یا سه بار وخیم شد ...
و او در حال حاظر بدون ماسک اکسیژنش قادر به حرکت نیست ....
هر چند او میگید حالم خوب است و مشکلی ندارم اما وضعیت او چیز دیگری میگوید ...
برادر او با افرادی دیگر که تا ان زمان ندیده بودم چند بار به دیدن او امد ...
یک روز اتفاق عجیبی رخ داد :
امروز برادر دونگ ها به همراه 4 شخص دیگر به بیمارستان امدند ....
حال دونگ ها امروز اصلا خوب نبود و به گفته دکتر سو حال وی از وخیم گذشته است و همین که اکنون زنده است یک معجزه
است ...
دونگ ها از ما خواست تا از اتاق بیرون برویم و به مدت بی سابقه ای حدود 2 ساعت با برادرش حرف زد....
در طی این مدت ، من تمام زندگیم را برای او تعریف کرده بودم و او نیز بخش عظیمی از زندگیش را برای من تعریف کرد ..
از خودم متنفر میشوم وقتی به یاد می اورم روزی از این که دنیا با من چقدر بد کرده است و تحمل ندارم سخن میگفتم .. چون او
با ان سن کمش تحملی دو برایر صبر و تحمل من داشت ....
از زمان ملاقات با این کودک چیز های فراوانی اموختم و در بیشتر موارد از برخورد و عکس العمل وی با اتفاقات تعجب
میکردم  .. که یک کودک 10 ساله چگونه اینقدر تحمل و صبر و درک و فهم بالایی دارد و چه قلب مهربان و پاکی دارد ..
مکالمه او و برادرش بر طبق گفته های قبلی من بیش از 2 ساعت طول کشید اما در نهایت جونگ مین پیشانی دونگ ها را
بوسید و دستش را به نشانه قول به چیزی با او حرکت داد ... من نظاره گر این ماجرا از پشت شیشه های بخش بودم اما
شنیدن صحبت های ان ها برایم ممکن نبود ...
جونگ مین بیرون امد و ما همگی داخل رفتیم ...
پسری که صورت گرد و بامزه ای داشت و یونگی صدایش میکردند به نظر دارای رابطه عمیق تری با دونگ ها بود ..
چون رفتار وی و دونگ ها در موقع برخورد با یکدیگر بسیار صمیمانه تر از حتی برخورد دونگ ها با جونگ مین که برادرش
بود ، بود ..
.
.
.
.
چقدر برایم ناراحت کننده است که دونگ ها امروز جان باخت ...
ساعت ها در کنار تخت و جسم بیجان او اشک ریختم ... چقدر دوستش داشتم و چقدر مهربان بود ...
با پس اندازی که از حقوق ناچیز این چند وقت به دست اورده بودم مقدار ناچیزی از مراسم خاکسپاری را متحمل شدم ....
حال محیط بیمارستان برایم قابل تحمل نبود ...
میحیطی که تنها و تنها به خاطر دونگ ها پا در ان نهادم و با رفتن او از همه چیز ان محیط بیزار بودم ....
این چند روز اخیر حتی با سر زدن مداوم سونیا و اه دونگ نیز وضع بهتری پیدا نکردم و همچنان مانند مرده ای متحرک در
اتاق می نشینم و به تخت دونگ ها خیره میشوم ...
تا انجا که به یاد می اورم تنها یک بار بدین گونه ناراحت و افسرده بودم و ان هم روز خاکسپاری پدر و مادرم بود ...
دیگر نمیخواستم انجا بمانم .. باید از ان محیط خارج شوم ... دیگر تحمل این محیط را ندارم ...
ساختمان کوچکی که قبلا در ان زندگی میکردم فروخته شده است و من هیچ جایی برای رفتن ندارم ...
اما حتی خوابیدن در کوچه ها را به ماندن در این بیمارستان ترجیح میدهم ...
درست است که انتخاب خودم بود که به بیمارستان بیایم و از همان ابتدا میدانستم که همه ان ها که به اینجا می ایند بهبود نمی
یابند... اما با وجود غیر منطقی بودن این خواسته امیدوار بودم که دونگ ها از ان افرادی باشد که پس از بهبود یافتن از این
بیمارستان برود ....
وسایلم که چیز زیادی نبود و تنها و تنها شامل یک ساک کوچک میشد جمع کردم و عزم رفتن کردم ....
با پرسنل بیمارستان و دوستان کوچکم خداحافظی کردم و به ان ها قول دادم که به ان ها سر بزنم.... ..
از مرگ دونگ ها 10 روز میگذرد و من غافل از عهد و پیمانی که بین دو برادر رد و بدل شد بیمارستان را ترک گفتم .....
ان روز جونگ مین به بیمارستان امد تا اخرین عهد و اخرین خواسته برادر کوچکش را براورد کند ...
اما من از بیمارستان رفته بودم و برواورد کردن ان عهد دیگر ممکن نبود ...
تنها 30 دقیقه از رفتن من میگذشت و او درست در همین زمان امد ...
و من به یک باره به یاد اوردم که کارتی که دونگ ها برایم درست کرده بود و برایم از خیلی چیز های دیگر ارزشمند تر بود
فراموش کرده ام و در کمد جا گذاشته ام ...
و درست هنگامی که من به بیمارستان رسیدم ... جونگ مین رفته بود ....
در کوچه ها میگردم با خودم فکر میکنم که چقدر زندگی بیرحم است ...اما وقتی به زندگی دونگ ها فکر میکردم به خودم
میگویم : زندگی تو در مقابل زندگی خیلی های دیگر بهشت است ...
از وضع خودم خنده ام میگیرد .. دختری تنها ... با یک کیف... بدون جای خواب ... در پارک ها ، ویرانه میچرخد !! 
تصمیم میگیرم از محله فقیر نشین خارج شوم و به منطقه دیگر بروم .... حد اقل انجا امن تر بود ...
اما نمیدانستم این تصمیم سرنوشت من را نه انطور که باید بلکه به نحوی عجیب و غیر قابل باور عوض میکند ...
.
.
.
در کوچه تعدادی خانه بزرگ ویلایی وجود دارد ...
اولین تصویر از این خانه ها همانند تصویر خانه پدری در ذهنم نقش میبندد .. اما حیف که ان خانه هم اکنون محل سکونت ان
انسان های حریص و دیوانه شده است ...
کمی در کوچه میگردم ...
ماشینی وارد کوچه میشود... سرعتش به قدری زیاد بود که از حرکت خود پشیمان شدم .... مسخ شده بودم و توان حرکت
نداشتم ...
ماشین در مقابل من ترمز کرد ....
و من با صحنه ای روبرو شدم که حتی 1% احتمال دیدنش را در ذهن نمیپروراندم ...
بله ... او جونگ مین بود .. برادر دونگ ها .. دونگ های کوچک که هم اکنون به ارامی به خواب ابدی فرو رفته است ...
اصلا تحمل دیدن وی را پس از 10 روز ... ان هم 10 روز پس از خاکسپاری دونگ ها نداشتم ...
به صورت وی دقیق شدم ... تشابه های زیادی در صورت وی میدیدم ...
آه خدای من چرا تا کنون به ان توجه نکرده  بودم ؟؟
چشم های دونگ ها و جونگ مین  درست عین هم بود و لب های هر دو ان ها به یک شکل بود ... و من تازه .. پس از مرگ
دونگ ها .. دنبال شباهت هایی از وی در صورت جونگ مین بودم ....
انگار در حالت شک بودم چون با صدای جونگ مین که میگفت : خنم هایر ؟؟؟ خانم هایر حالتون خوبه ؟؟
در ان لحظه ناتوان تر از ان بودم که بخواهم چیزی بگویم .. پس به تکان دادن سر به حالت بله اکتفا کردم ...
و او ادامه داد : خوشحالم که اینجا میبینمتون .. امروز برای دیدنتون و البته براورده کردن اخرین خواسته برادرم به بیمارستان
اومدم اما به من اطلاع دادن که اونجا رو ترک کردید ...
حس کنجکاوی نسبت به خواسته دونگ ها تمرکزم را به هم ریخته بود .. یعنی ان پسر بچه 10 ساله چه خواسته ای میتوانست از
 برادر بزرگش داشته باشد ؟؟
از سرگردانی و حیرانی متنفرم ... و از اینکه به چیزی بیندیشم که میدانم به هیچ وجه جواب ان را نخواهم یافت بیزار ..
پس ذهن خود را از کنجکاوی که نسبت به موضوع پیدا کرده بودم ازاد کردم و رو به جونگ مین که منتظر جواب من بود
گفتم : بله .. تحمل وضع بیمارستان ان هم پس از مرگ دونگ ها برام خیلی مشکل بود ... خصوصا که در بین بچه ها با دونگ
ها خیلی صمیمی بودم و اون دلیل ورود من به بیمارستان بود و خیلی برای من مهم و با ارش بود ..
با نگاهی متأثر به من خیره شد و گفت : میتونیم توی ماشین صحبت کنیم ؟؟
من سرم را به نشانه مثبت تکان دادم ...
لبخندی زد و در ماشین را باز کرد ...
ابندا او شروع کرد :
دونگ ها همیشه از محبت شما حرف میزد ، از خودم متنفر بودم که نمیتونستم مثل شما بهش محبت کنم ... همیشه بهم میگفت:
نونا برام اینکارو کرد اونکارو کرد و اونقدر با ذوق حرف میزد که من میگفتم این نونا یک فرشته است ..
خیلی دوستون داشت .. اونقدر که روز اخر که نفس میکشید از من یک خواسته ای کرد ...
من رو قسم داد که اگه حتی ذره ای ارزش برای من داشته پس از مرگش حواسم به شما باشه .. نا خواسته و به تعریف برادرم
داستان زندگیتون رو فهمیدم ... تنها چیزی که از من خواست همین بود  ... وقتی امروز اومدم بیمارستان و گفتن که رفتید هزار
بار خودم رو لعنت کردم که حتی توانایی براورده کردن این خواسته برادرم رو هم ندارم ...
.
از چیز هایی که جونگ مین میگفت متاثر شده بودم ..
پس ان دو ساعت در اتاق به این منوال گذشته بود ...
کاش هیچوقت نسبت به این موضوع کنجکاو نبودم ... چون با یاد اوری خاطرات دونگ ها حس خفقان می یافتم و قلبم همچون
زمان ورود خنجر در ان تیر میکشید ...
بعد از ان چیز زیادی از صحبت های جونگ مین را نفهمیدم .. چون تا حدودی جسمم انجا بود اما خودم .. اصلا ....