تبلیغات
ss501 stories - a painter who painted with love 3
تاریخ : سه شنبه 2 خرداد 1391 | 07:50 ب.ظ | نویسنده :

سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــام همگی ..

بنده همچنان اناهیتا میباشم دیگر !!!

خب حرف خاصی ندارم ..

نظرا خیلی خیلی خیلی کمه ...

عصبانی میشما ....

بعد اون روی منم که یعنی یه خماری با یه تاخیر خیلی طولانی ..

دوستون دارم ...

بــــــــــــــــــــــــوس

پس اقای تامپسون به من گفت : امدیوارم در این کار که پیش گرفتید موفق شوید ....
کودکی دیگر بود که تنها نشسته بود و میزی که او در کنارش نشسته بود عاری از هر گونه جمعیتی بود .... و این مرا بسیار
کنجکاو میکرد...
پس یه سوی میز او رفتم و برای اطمینان از او اجازه خواستم تا کنارش بنشینم ....
و او خوشحال شد و پذیرفت ...
از او پرسیدم : چرا تنها نشستی ؟؟
و او ماجرایی را تعریف کرد که از ان کسی که نامش به اصطلاح پدر بود و ان کسی که  آن کودک تنها به اسم برادر صدا میزد
متنفر شوم ... چرا که دلیل او بسیار عجیب بود...
کودک با ناراحتی شروع کرد : مادرم مرده و پدرم هم کسیه که اصلا منو دوست نداره چون میگه من که یه بچه مریضم باعث
مرگ مادرم شدم.، برای همین از من متنفره ... برادرم یه ادم مهمه و برای همین فقط گهگاهی به من سر میزند ... من او را
از وقتی که تنها2 سال داشتم به اسم داداش صدا میزدم اما او هرگز برای من برادری نکرد .... اما او مرا کمی دوست دارد ..
اما .. خب .. به هر حال کارهایش را نمیتواند رها کند ....
تا همینجای سخنانش کافی بود تا من نسبت به ان برادر و پدر حس انزجار و تنفر بیابم...
و نوع بیماری او باعث هر چه بیشتر شدن این تنفر شد ....
او مشکل شدید در مجرا های تنفسی داشت ... مشکلی که شاید اگر در خرد سالی  به آن رسیدگی میشد هرگز به این مرحله
نمیرسید و یا حتی بهبود می یافت اما کوتاهی خانواده او باعث شده بود که این بیماری تا این حد پیشرفت کند ......
از همچین پدر و برادری حالم به هم میخورد ... ادم ها چقدر میتوانند پست باشند ؟؟؟
از همان ابتدای دیدارم با او ، علاقه ی زیادی نسبت به وی پیدا کردم...از او خواستم که من را نونا صدا بزند ... عزمم را جزم
کرده بودم که هر کاری که میتوانم برای ان کودک انجام بدهم .....
کودک زیبایی بود ، با اخلاقی فوق العاده ...
قانون بیمارستان قانون جالب و در عین حال بسیار انسان دوستانه بود....
هیچکس پس از پذیرش به صورت رایگان از انجا خارج نمیشد مگر پس از بهبود و یا مرگ ...
با وجود امکاناتی که در انجا قرار داشت یک خانه کامل برای کودکان محسوب میشد ...
تصمیمم را گرفتم .. با خودم گفتم  : مگه همیشه نمیگفتی که میخوای مفید باشی ؟ مگه همیشه نمیگفتی میخوای به بقیه کمک
کنی؟هر کاری بخوای بکنی ، همین الان وقتشه اریکا ... تو میتونی... تو میتونی..
تصمیم گرفتم پس از اتمام جشن با اقای تامپسون صحبت کنم .. البته اگر میشد .. چون پذیرش رایگان تا صبح ادامه داشت .
بدون اختیار ان کودک را بسیار دوست داشتم .... نا خداگاه فکری از سرم گذشت و گفتم : دوست داری منم اینجا پیشت بمونم ؟؟
او هم با شوق سرش را تکان دادم ...
آه .. تنهایی چقدر سخت است ... و سخت تر از ان این است که کسی را داشته باشی و تنها باشی ....
پس از جشن .. از اقای تامپسون درخواست کردم که اگر امکان دارد من هم در بیمارستان باشم و به عبارت دیگر مادر تمام بچه
های آنجا ....
روز ها از پی هم میگذشتند و بچه ها به من عادت کرده بودند .... با ان ها غذا میخوردم .. در اتاق ان ها میخوابیدم ... با ان
ها نقاشی میکشیدم .. با ان ها بازی میکردم و با ان ها میخندیدم ...
در این زمان با سونیا و اه دونگ نیز در ارتباط بودم ... اه دونگ بالاخرره جرئتش را پیدا کرد و به سونیا گفت و اکنون 3 هفته
از دوستی ان دو میگذرد...
شخصی که تا ان زمان برای ملاقات نیامده بود را دیدم ... طی این 5 ماه ... او به اینجا نیامده بود و من فکر کردم شاید به
ملاقات فرد تازه وارد که پس از شین ناری که بهبود یافته بود پذیرش شده بود امده است ...
اما در کمال تعجب دیدم به اتاقی که من و دونگ ها در ان به سر میبردیم میرود ... با تلاشی که برای تغییر قیافه کرده بود ، به
این پی بردم که وی برادر دونگ ها است!!! 
آه... و درباره موهایم ... الان مانند موهای دختران عادی است ....نه بلند و نه کوتاه .. البته اگر به اصرار اه دونگ و سونیا
نبود ان ها را دوباره میتراشیدم ...
فرد که پسری خوش لباس بود وارد اتاق شد و من سریعا خود را به اتاق رساندم و در راستای در بودم که دونگ ها داد زد :
نونــــــــا ... بیا تو ... ببین این داداشمه که بهت میگفتم ...
فرد سرخوشانه رویش را برگرداند تا سلام کند و با دیدن من ، به دلیلی که خودم هم نمیدانم متحیر شد ....
دونگ ها با تعجب پرسید : جونگی؟؟ تو اریکا نونا رو میشناسی ؟؟؟
و ان پسر که فهمیده بودم مخفف نامش جونگی است سرش را به علامت نه تکان داد....
دونگ ها گفت : نونا .. این جونگ مینه .. داداش من ...
پسر دستش را دراز کرد تا با من دست بدهد ..... اما حس تنفری که نسبت به او و پدرش پیدا کرده بودم با او دست ندادم و
خواستم یک جوری عصبانیش کنم پس گفتم : غکر نکنم دلتون بخواد با کسی که 24 ساعته با مریضا ست دست بدید ... ممکنه
جوش بزنید ... و یک پوزخند چاشنی گفته ام کردم ...
او که فهمید به او متلک میگویم . عصبانی شد و گفت : ببخشید ولی میشه بدونم من چه دشمنی با شما دارم که چنین متلک هایی
میگید !!
از باهوش بودنش خوشم امد ...چون خیلی سریع فهمید که متلک میگویم ...
گفتم : آه ... پس دشمنی نداریم .... 2 لحظه لطفا ...
دونگ ها ؟؟ بچه ها رفتن بازی .. تو نمیری پیششون ؟؟
دونگ ها با مظلومیتی خاص نگاهم کرد ... نمیدانم او چگونه میتوانست ان برادر را دوست داشته باشد !!
و گفت : اما ...
دوست نداشتم راجع به بیماریش در حضور خود او حرف بزنم پس گفتم : به خاطر نونا ...
و او هم سرش را به زیر انداخت و رفت ...
و ان پسر که گویی جونگمین نام بود ... ادامه داد : می فرمودید !! و این کلمات را انقدر با حرص بیان کرد که اگر نمیخواستم
به او احترام بگذارم حتما به دو نیمش میکردم ...
گفتم : شما هیچ میدونید بیماری برادرتون چیه ؟؟
جونگ مین با گستاخی تمام به من پاسخ داد : بیماری تنفسی ...
و من پاسخ دادم : و حتما میدونید که اگر در خردسالی به او رسیدگی میشد این بیماری هرگر تا این حد پیش نمیرفت؟؟
و او با خونسردی و گستاخی جواب داد : بله ...
از دستش خیلی عصبانی بودم .. دیگر واقعا نمیتوانستم خودم را کنترل کنم پس با داد شروع کردم : شما چه میدونید وقتی اون
داری عذاب میکشه وقتی به این امیده که یه روز پدرش اونو چسرم صدا کنه ... وقتی که هر محبتی برای اون ارزش یک دنیا
رو داره .... وقتی که کار برادرش و عیش و نوش پدرس در وهله اول قرار داره ... وقتی که این کودک که تا این حد شکنندست
این همه ناراحتی رو تحمل میکنه و شما ککتون هم نمیگزه ...شما بد ترین پدر و برادر دنیائید .... ازتون متنفرم ...
فریاد هام دیگر به گریه تبدیل شده بود .... گریه ای که هر چه سعی بر مهار کردنش میکردم ، موفق نمیشدم ....
از اتاق بیرون دویدم و به سمت پشت بوم حرکت کردم....
دم در دیدم که دونگ ها تمام مدت به حرف های ما گوش میکرده و هم اکنون اشک در چشمانش جمع شده .. دیگر برایم مهم
نبود ... حداقل الان اینجوری بود ...
مدتی بعد حضور شخصی را پشت سرم حس میکردم ... حتما دونگ ها بود ..
چون فقط او میدانست که من وقتی عصبانی یا ناراحت میشم به انجا  میروم . پس ترجیح دادم بر نگردم و همانطور حرف بزنم..
پس گفتم :متاسفم دونگ ها ... نمیخواستم اینطوری با برادرت صحبت کنم ..... ولی حالم به هم میخوره وقتی میبینم ادم میتونه
اینقدر پست باشه که با این همه بازم لبخند بزنه و شاد باشه .. بعدم همه سختی ها رو بندازه رو دوش یه نفر دیگه ....
من خودم کشیدم که این چیزا رو میگم ... وقتی که تمام خونواده منتظر مرگ پدرم بودن تا تمام ثروتشو تصاحب کنند ....
وقتی که بعد از مرگش حتی خونه پدریم رو هم به من ندادن ... وقتی که توی خونه خودم باهام مثل یه برده رفتار میشد ...
وقتی که میدیدم سر قبر اون هیچکس گریه نمیکنه ... و درست شب خاکسپاری همه خونواده جشن گرفتند .... وقتی که من از
مقام دختر یک تاجر تبدیل به یک دختر فقیر شدم ... وقتی که از کشورم و دوستام گذشتمو به اینجا اومدم ....
وقتی که بعد از اومدنم هیچکس دنبالم نگشت ... و همه کسایی که میخواستن برای ثروت پدرم خودشونو به من نزدیک کنن، ازم
بریدن ....خیلی برام سخت بود دونگ ها... الان تو 10 سالته ... حتما میفهمی چی میگم نه ؟؟؟
رومو برگردوندم و با صحنه ای روبرو شدم که هرگز تصورشو نمیکردم ...
جونگ مین درست پشت سرم ایستاده بود وبه من نگاه میکرد ... اشک تو چشماش جمع شده بود ... شاید به خاطر حرفایه من
بود  و شایدم نه ...
خود او سوالی که ذهنم رامشغول کرده بود پاسخ گفت : خواستم ازتون معذرت خواهی کنم ... دونگ ها گفت میتونم اینجا پیداتون
کنم .. گفت .اگه از دل شما در نیارم دیگه هیچوقت داداش من نیست ... اومدم اینجا و دیدم دارید گریه میکنید و این حرفا رو
میزنید ... نمیدونم ..شاید حس کنجکاوی بود که نگذاشت حرفی بزنم و به حرفاتون گوش کنم ... ولی واقعا متاسفم ...
با پرخاش داد زدم : من نیازی به متاسف بودن تو ندارم ...
او باز هم خونسرد جواب داد : به هر حال .. امیدوارم منو ببخشید و اینو به دونگ ها هم بگید ..
با خودم گفتم : آخه احمق .. اونایی که میشناختنت هیچوقت نگران تو نمیشدن حالا فکر کردی این که تا حالا تو رو ندیده بود
نگرانت شده ؟؟؟ پس به خاطر دونگ ها بود ...
با وجود اینکه شنونده حرف هایم کسی نبود که تصور میکردم اما باز هم احساس سبکی میکردم و از او به خاطر این ممنون
بودم پس گفت : بهش خواهم گفت...
و رفتن را به ماندن جایز دانستم ...



طبقه بندی: a painter who painted with love،