تبلیغات
ss501 stories - a painter who painted with love 2
تاریخ : شنبه 30 اردیبهشت 1391 | 04:05 ب.ظ | نویسنده :

سلامی به بدرنگی اویشن ولی خوشمزگی سیب !!

کیخیخیخی ..

دیوانه شده ام !!

حرفی ندارم ... زود برید ادامه ...

بالاخره نوامبر فرا رسید و من باید کار را تحویل میدادم ...
بچه ها ناراحت بودند ولی ناراحتی اه دونگ بسیار غیر عادی بود ....
و من برای اینکه ان ها را خوشحال کنم گفتم : نگران نباشید رفیق کوچولوای من ... من برای همیشه توی این بیمارستان کار
میکنم ..
دختری که کلاس دهم بود سونیا نام داشت .او فرد مورد علاقه من بود ... یعنی از بین ان پسران و دختران فرد محبوب من بود .
با وجود اینکه او هیچوقت خاله ای نداشت به من میگفت خاله با وجود اینکه تفاوت سنی ما تنها 3سال بود ...
اما سختی های زندگی انقدر بر من فشار اورده بود که به اندازه 5 سال بزرگتر به نظرم میرسید ..
سونیا به من گفت : خیلی خوشحالم خاله ... اصلا دوست ندارم که به کس دیگه ای بگم خاله ...
و من در ان زمان رازم را به ان ها گفتم ...
گفتم : بچه ها میخوام یه راز بهتون بگم ... بین خودمون میمونه نه ؟؟
همه با هم مشتاقانه به من خیره شده بودند ... میخواستند ببینند کسی که دو ماه با او خو گرفته بودند چه رازی را میخواهد با ان
ها در میان بگذارد . 
گفتم : بچه ها به نظرتون من چند سال ازتون بزرگترم ؟؟
سونیا گفت : 7 سال ... اه دونگ : نه سونیا ... 7 سال زیاده .. از نظر من 5 سال ...
گفتم : خیلی ممنونم ازتون واقعا ... بسه دیگه که یه هو میگید 40 سال ...
خب .. من فقط 3 سال از شما بزرگترم ...
همه با تعجب به من خیره شدند . گاهی حتی باورش برای خودم هم سخت بود که 20 ساله هستم ... ایینه هم همین نظر را داشت
 .. هر بار به ایینه نگاه میکردم خود را دختری 26 ساله میدیدم ... آه که چقدر زندگی با من سر ناسازگاری دارد .
ها جینگ : امکان نداره نونا !!!
او راست میگفت اما واقعا امکان داشت . واین حقیقت محض بود .
گفتم : خیلی ممنون ها جینگ .. یعنی اینقدر پیرم ؟؟ اصلا میخوای از این به بعد بهم بگو مامان بزرگ ..
و او فقط خندید ...
چه دنیای زیبایی داشتند ... دنیایی خالی از دلهره ... و من حتی از آن ها هم عقب تر بودم !!  
مو های سرم تا حدودی در آمده بود ... تقریبا به اندازه مو های پسر ها بود .... اما من ان سر عریان را بیشتر دوست می داشتم.
اما به خاطر سونیا و اه دونگ که اصرار بر کوتاه نکردن موهایم داشتند تصمیم گرفتم که دیگر موهایم را علی رغم میل باطنیم
نتراشم .
ان روز آقای تامپسون به شخصه برای تحویل گرفتن کار آمد . تا انجا که متوجه شدم ، از کار خوشش آمد و راجع به افتتاحیه
 بیمارستان و این که من هم دعوتم چیز هایی گفت .
ولی من قصد به رفتن نداشتم ..
سونیا با شوقی وصف نا شدنی به من گفت : میای دیگه ؟؟؟ مگه نه خا له ؟؟
به خوشحالی او نگریستم و گفتم : فکر نکنم .. آخه هر کس با این موها منو  ببینه میترسه .
سونیا با خوشحالی پرید هوا و گفت : اگر مشکل تو فقط همینه  با من ... منو دوستام حلش میکنیم ..
از او سپاسگزار بودم .. چون حقیقتا خیلی دوست داشتم که به افتتاحیه بروم ...
پس به او گفتم : ممنونم سونیا..
او هم با خوشحالی پرید بغلم و گفت : خواهش میکنم ... ام .. پس ، فردا 2 ساعت قبل از افتتاحیه بیا همینجا خب ؟؟
گفتم : باشه عزیزم ...
اه دونگ سر رسید و سونیا خداحافظی کرد و رفت ..
اه دونگ : میتونم تا یه جایی با شما بیام نونا ؟؟
و من به ان چی بردم که از من چیزی میخواهد پس تصمیم گرفتم که با او موافقت کنم .. پس گفتم : البته ..
گفت : میخوام یه خواهشی ازتون بکنم .. درباره ..
گفتم : درباره چی ؟؟
گفت : راستش ... م .. راستش درباره سونیاست ....
هه .. تا کنون متوجه چیز هایی شده بودم ... نگاه های او به سونیا به طوری خاص بود که حاکی از نفرت و یا شاید علاقه بود و
امروز فهمیدم که گزینه دوم یعنی علاقه صحیح است .
گفت : نونا ؟؟ گوش میکنی چی میگم ؟؟
گفتم : اره .. البته ... خب ... سونیا چی ؟؟
به من نگریست .. از شرم کودکانه ای که در چشماننش موج میزد متوجه منظورش شدم .. پس برای اینکه کارش را راحت تر
کنم گفتم : دوستش داری ؟؟
سرش را بالا گرفت و لبخندی حاکی از صحیح بودن تفکرم زد و گفت : ولی هیچوقت نتونستم بهش بگم .. ما از کلاس شیشم
با هم بودیم ولی  هیچوقت نتونستم بهش بگم ...
به علاقه ی کودکانه و معصوم او غبطه میخوردم ... گفتم : خب حالا چرا به من میگی ؟؟ چه کاری میتونم برات بکنم ؟؟
گفت : خب اون به شما میگه خاله و شما رو خیلی دوست داره .. گفتم شاید بتونید ..
گفتم : حتی اگه بتونم هم این کار رو نمیکنم ... هر وقت اونقدر بزرگ شدی که جرات اینو پیدا کنی که خودت بهش بگی اونو به
دست میاری ...
گفت : اما من واقعا تلاشمو کردم ولی نتونستم ...
گفتم : اگه بیشتر تلاش کنی ،میتونی .. هر دوتون بچه های خوبی هستید و خیلی با هم خوب به نظر میاید .. امیدوارم اونم
دوستت داشته باشه .. فقط یه کار میتونم برات بکنم ..
با شوق و ذوقی وصف نشدنی گفت : چی نونا ؟؟
گفتم : میتونم پیگیری کنم که اونم دوستت داره یا نه .. بقیه داستان با خودته ...
خیلی خوشحال شد و پرید بغلم و گفت : ممنون نونا .. نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم ..
واقعا عشق زیبایی داشتند ... خیلی زیبا ..
گفتم : فقط در صورتی میتونی از من تشکر کنی که جرات پیدا کنی و بهش بگی ...
خیلی خوشحال بود .. با خوشحالی باز هم تشکر کرد و خداحافظی و انگار کودکان 5 ساله شروع به دویدن و خندیدن کرد ...
تازه علت ناراحتی او از رفتنم را فهمیدم .. او میترسید تا همین اندک امیدی که از طریق من برای به دست آوردن سونیا دارد را
هم از دست بدهد .. و چه بسا که اگر امروز علاقه اش به سونیا را با من در میان نمیگذاشت همینطور میشد ...
کمابیش متوجه خجالتی بودن او شده بودم ... زمانی که از من خواست تا به سونیا بگویم لحظه ای با خود گفتم که قبول کنم
اما حداقل فایده این عشق حتی اگر سونیا هم او را دوست نداشته باشد این است که او اندکی خجالت را کنار می گذارد ...
کاش دید همه انسان ها به زندگی مثل دید آن ها بود ...
یادواره های قدیمی دوباره به سراغم آمد و من بی توجه به ان همه رویای تکراری به سمت خانه روانه شدم ..محفل آرامش من.
چند وقت پیش در پارک زوج جوانی را به همراه دخترک کوچکشان دیدم...
دخترک  سگ کوچک من را دید..... بالا و پایین پریدن دخترک نشان از این میداد که میخواهد با سگ بازی کند ...
مدتی با سگ بازی کرد و والدینش نظاره گر این ماجرا بودند ... بعد از ان ، دخترک چیزی در ، گوش مادرش گفت ...
و مادر شرمزده از من پرسید که این سگ را می فروشم یانه ....
کودک بسیار ان سگ را دوست میداشت و از والدنش معلوم بود که استعانت نگهداری از ان را به روشی بهتر از من دارند ...
گفتم : نه .. هدیه است ...
زن گفت : آه ... پس عذر میخواهم ... قدمی برداشت تا برود ..
من کودک کوچک را که طی مکالمات او و والدینش دریافتم  ساشا نام دارد صدا کردم ...
او هم به سمت من آمد ... سگ کوچک را در بغل او نهاده و گفتم : اینم یک هدیه از طرف خاله ...
دختر کوچک گونه ام را بوسید و تشکر کرد و رفت نزد والدینش و مادر کودک نگاهی از سر قدر شناسی کرد و آرام زمزمه
 کرد متشکرم .
انقدر در خاطرات چند روز پیش غوطه ور بودم که نفهمیدم چگونه به خانه رسیده ام و دارم کلید را در قفل میچرخانم ..
به خاطر حساسیتی که این چند روز به علت تماس زیاد با رنگ و تینر در من به وجود امده بود کمی سوپ را نسبت به هر چیز
دیگری ترجیح دادم....
مقداری سوپ سبزیجات درست کردم و مقابل پنجره ایستاده و شروع به خوردن کردم .....
کاش منظره زندگی من هم به زیبایی منظره بیرون بود ... اما چه فایده که وقتی به جای پشت پنجره با چشم همه جا را میبینی
دنیا دوباره همان دنیای وحشتناک است ...
ناگهان به یاد اوردم که فردا روز افتتاحیه است و من هنوز چیزی برای پوشیدن انتخاب نکرده ام ...
کمد دیواری کوچکی را که در گوشه هال نهاده بودم باز کردم....
به تعداد کمی لباس که در کمد چیده شده بود ، نگاه کردم .. لباس ها انقدر زیاد نبودند که برای انتخاب دچار مشکل شوم ....
به لباس ها نگریستم تقریبا همه ان ها لباس هایی عادی و خیابانی بودند . تنها لباس سیاهرنگی که در گذشته متعلق به مادر بود
و او ان را به من داده بود توجهم را جلب کرد ...
از روزی که مادر ان لباس را برای جشن فارغ التحصیلی داده بود مدت زیادی میگذشت ...
و همان روز ها بود که وی جان باخت و من به خودم قول دادم که هرگز ان لباس را نپوشم اما موقعیت کنونی من چیز دیگری
حکم میکرد .. علی رغم میل باطنیم لباس را از روی چوب لباسی در اوردم و به ان نگریستم ....
دوخت لباس به گونه ای بود که در ان بدن نحیف و از حال رفته من زار نمیزد و این نشانه ای بود که مادر هم در گذشته اندام نحیفی داشته است .
لباس را بر روی تنها راحتی توی هال گذاشتم و با خیالی اسوده از فردا به خواب رفتم ....
صبح و ظهر روز بعد هم مانند روز های کسل کننده گذشته گذشت ...
لباس مشکی را که تدارک دیده بودم پوشیدم .... تشکیل شده بود از پیرهن تا روی زانو و قسمت دور چین بالا تنه اش ...
بنا به گفته سونیا ساعت 5 به سمت محلی که روزی مکان کار من بود رفتم ....
سونیا اماده ایستاده بود و دوست دیگرش که تا انجا که فهمیده بودم سی سی صدایش میکردند هم کنار او ایستاده بود ...
با امدن من ذوق کرد و به سمتم دوید ..
لپ هایش را مانند کودکان باد کرد و گفت : فکر میکردم من رو سر کار گذاشتی ...
من هم ادای او را در اوردم و برای این چند دقیقه معطلی از او عذر خواهی کنم گفتم : من غلط بکنم ...
خندید و دست مرا گرفت و به دنبال خودش کشید ....
ساعتی بعد کلاه گیس قهوه ای رنگی به سر داشتم که به صراحت میتوانم بگویم که اصلا معلوم نبود که کلاه گیس است ...
از سونیا و دوستش که در این کار کمک کرده بودند تشکر کردم و گفتم : حتما براتون تعریف میکنم !!!
ساعتی بعد جلوی در بیمارستان بودم .... بیمارستانی که با دو ماه تلاش پیاپی من ، حالا واقعا شبیه یک بیمارستان کودک بود ...
دختری جوان که لیست  مهمان ها را به همراه داشت جلوی در ایستاده بود ...
از من هم نام و نام خانوادگی را پرسید و من به ارامی گفتم : اریکا هایر ...
و او به خوش امدید افا قه کرد و اجازه ورود را به من داد..... بیمارستان ازین بندی شده بود و خانواده های بسیاری حضور
داشتند ... و خانواده هایی دیگر که والدین بیماران را تشکیل میدادند ....
من ترجیح میدادم به قسمتی از جشن بروم که کودکان بیمار به همراه خانواده هایشان در ان قرار داشتند.... حد اقل میتوانستم
نظر والدین ان ها را مبنی بر تقاضایی که از اقای تامپسون داشتم ، جویا شوم ... و در صورت لزوم  با بچه ها اشنا شوم ...
جالب است که در این مدت که در این بخش از جشن بودم خیل جمعیت انقدر در بخش دیگر زیاد بود که مطمئن بودم که هیچکس
نبود من را حس نخواهد کرد .....
بسیاری از والدین با این امر موافقت کردند و بقیه را هم به هر توانی که بود راضی کردم .....
از زمان های گذشته ، همیشه عاشق کودکان بودم .... و ان کودکان هم اگرچه بیمار بودند اما از نظر من همانند سایرین بودند ...
آن ها بسیار گرم با من برخورد میکردند ومن هم بسیار سریع با ان ها صمیمی شدم .....
چند لحظه بعد اقای تامپسون به جمع ما ملحق شد و همانجا نظر والدین کودکان را جویا شد و کودکان هم که بسیار راضی بودند .
پس اقای تامپسون به من گفت : امدیوارم در این کار که پیش گرفتید موفق شوید ....
کودکی دیگر بود که تنها نشسته بود و میزی که او در کنارش نشسته بود عاری از هر گونه جمعیتی بود .... و این مرا بسیار
کنجکاو میکرد...
پس یه سوی میز او رفتم و برای اطمینان از او اجازه خواستم تا کنارش بنشینم ....
و او خوشحال شد و پذیرفت ...
از او پرسیدم : چرا تنها نشستی ؟؟
و او ماجرایی را تعریف کرد که از ان کسی که نامش به اصطلاح پدر بود و ان کسی که  آن کودک تنها به اسم برادر صدا میزد
متنفر شوم ... چرا که دلیل او بسیار عجیب بود...



طبقه بندی: a painter who painted with love،