تبلیغات
ss501 stories - a painter who painted with love
تاریخ : چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 | 01:36 ب.ظ | نویسنده :

سیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام ..

چیطولین ؟؟؟

شیه ؟؟؟ ندیدین تو عمرتون مدیر بیاد بداستانه  ؟؟؟

خف من یه داستانی اوردیم که با همه داستانای جنایی و کمدی و احساسی و حال گیری که

نوشتم فرق میکنه ...

حالا فرقشو هم خودتون میفهمید در اینده...

این داستانو تو وب فاطی هم میذارم ....

به طور هماهنگ ولی هر کی اینجا خوند همینجا نظر بده ......

دیگه حرف خاصی ندارم بابااااااای ...

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس

نقاشی که با عشق میکشید :

چند وقتیست مو های خود را تراشیده ام ..

هر آن نگاه های دیگران را حس میکنم اما هر روز بی توجه به مادرانی که فرزندان خود را از حرف زدن با من منع میکنند

به راهم ادامه میدهم..

کلاه ارتیستی قهوه ای رنگم را که مایل به سمت چپ بر سر گذاشته بودم بر میدارم ....

و باز هم نگاه های مردم ...

آه که چقدر از این صحنه نفرت دارم ... مردمی که همه چیز را در خود میبینند ،همه چیز را ننگ میدانند و همه چیز را نسبت

به خود میسنجند ...

اما ...

من دیگر عادت کرده ام ..

تنها زیر دستی کوچکم را که بر روی آن تعداد انبوهی کاغذ قرار دارد بر روی پا میگذارم و از صحنه ای که روزگار مرا به

صحنه میکشد تصویر برداری میکنم ..

شاید میخواهم با این کار زندگی خود را به نمایش بگذارم ..

اما نه ...

انکار حتی زندگی درختان نیز از زندگی من شیرین تر است...

ان ها فقط یک قصل زمستان دارند اما زندگی من هر چهار فصل زمستا نیست ..

ماه هاست که اینکار را میکنم ... اما نه ... انگار امشب شب کریسمس است و کار من را به سال میرساند...

در فقر بزرگ شدن کار آسانی نبود ...

شهرکی که مردم آن تمام مدت تلاش میکردند تا به بزرگ ترین آرزوی خود..

یعنی ...

گرفتن یک خانه در حومه شهر برسند ....

آه که چقدر زندگی بیرحم است ....

ای زندگی ...

به مغازه هایی که در جلوی در آن ها همه درخت های سبز و تزیین شده قرار دارد مینگرم...

چقدر اینجا را دوست داشتم ...

بر سرم دست میکشم....

بدون مو چین خوردگی آن در اثر سرما بسیار مشخص است ...

صدایی مرا از دنیای خود بیرون میکشد ..

آه که چقدر از مزام ها بدم می آید ...

مزاحم هایی که برای یک ساعت پرسیدن یا پرسیدن دلیل تراشیدن موها من را از دنیای خود بیرون میکشند ..

اما..

این یکی فرق میکرد ..

به سگ کوچکی که به خاطر سرما به طور متوالی پارس میکرد خیره شدم...

با دیدنش عصبانیتی که چند لحظه پیش در وجودم رخنه کرده بود محو شد و من پس از مدتی طولانی بالاخره لبخند زدم ...

نمیدانم چند طرح از ان سگ کشیدم ...

اما ان سگ را جزوی از زندگی خود میدیدم ..

با خود گفتم که شاید او بهترین دوست من باشد...

دوستی که از سر عریان من نمیترسد .....

سفیدی صبح جای خود را به شب سیاه میدهد ....

کلاه خود را بر میدارم و با شیئی که به وسایل من اظافه شده است به خانه بر میگردم ...

خانه ای کوچک که از یک هال کوچک و یک اتاق بسیار کوچک و دستشویی و آشپزخانه بسیار کوچکی تشکیل شده است ...

خانه ای که بی شباهت به یک زیر شیروانی نبود ...

اما هر چه بود ..

جایی بود که  میتوانستم با خودم باشم .. بدون هیچ مزاحم و من عاشق این بودم...

اما فکر نمیکنم که آن سگ هم مثل من از سکوت خوشش بیاید چون تمام مدت پارس میکرد ..

و من تازه به خاطر آوردم که او سردش است و گرسنه ....

برای  او کمی غذا فراهم کردم ...

و روی زمین .. در وسط هال به خواب رفتم ...

از برخورد چیز نمناکی با صورتم بیدار شدم ..

آه خدای من ... این عادت سگ ها را فراموش کده بودم ...

وای که چقدر از این کار نفرت دارم ......

سگ کوچک را به کناری هل دادم و آرام نشستم ....

تصور اینکه از این به بعد باید در این اجتماع ... در میان این مردم به کار بپردازم عصبیم میکرد ...

وارد اشپزخانه کوچکم شدم و یک لیوان چای سبز نوشیدم ...

مسکن روان ...

 

شلواری مشکی به همراه کت قهوه ای و کلاه ارتیستی مشکی پوشیدم ...

نقاشی کردن در پارک ها را با تمام وجود دوست میداشتم و از ان کار آرامش میگفرتم....

ولی حسف که این کار  دیگر ممکن نبود ....

به ارایش دوست کوچکم با یک روبان کوچک قرمز اکتفا کردم و راه افتادم ...

پس از 40 دقیقه پیاده روی  به مرکز فرهنگ و هنر شهر رسیدم.

در انجا مسئول اداره به طور مداوم سوال میپرسید و من پاسخ میگفتم ...

نام ؟

ـ  اریکا ..

نام خانوادگی ؟

ـ هایر ..

محل تولد ؟

ـ  پاریس

دلیل مهاجرت ؟

ـ  استقلال...

سال تولد ؟

ـ  ژانویه 1993

پدر و مادر ؟

ـ  در قید حیات نیستن..

خب ...

هه موهات بهت میان...بیشتر شبیه هنرمندا میشی... ما برای دیوار های یک بیمارستان کودکان نقاشی هایی لازم داریم که فکر کنم شما بتنید از پسش بر بیاید ... این قرار داد ماست. ... الان سپتامبر ه و من کار رو از شما در نوامبر تحویل میگیرم . قبوله ؟

من : میپذیرم..

خب خوبه .. پس کارتو از فردا شروع میکنی ....

من : بله .. ممنون ..

برخاستم تا از اتاق بیرون بروم ولی در ماینه راه بودم که برگشتم و گفتم : میتونم یه درخواست ازتون داشته باشم ؟؟

_ بفرمایید..

من : میشه من هنگامی که کار بیمارستان تمام شد به صورت دائمی اونجا کار کنم ؟؟

_ منظورتون چیه ؟؟

من : خب بچه های اونجا هم به سرگرمی های سالم لازم دارند درسته ؟؟من میخوام این سرگرمیو برای اونا ایجاد کنم .....

_ ولی خانم هایر ... اونا بچه های مریضن .... اصلا به این چیزا فکر نمیکنن .

ـ آقای تامپسون بچه های مریض هم باید زندگی کنن ... اونا نمیتونن با تصور اینکه مریضن از همه چیز دست بکشن .

_ باشه ... باشه .... فقط اگه خود بچه ها  و والدینشون بخوان ..

ـ ممنون اقای تامپسون . با اجازه ..

_ بفرمایید . اما یادتون باشه فقط اگه خود بچه ها بخوان ..

ـ بله .. متوجه شدم .. فعلا .

.

.

.

.

روز ها از پی هم میگذرند و سپتامبر جای خود را به اکتبر داده است و من همچنان مشغول هستم .....

گاهی پسران غد دبیرستان نزدیک بیمارستان شیطنت میکنند و جع به های رنگ من را می ریزند ...

اما خب .. اگر آن ها نباشند آنجا خیلی سکوت خواهد بود و یا شاید من به یاد خودم میفتم ...

به یاد اینکه تمام بدبختی های من از دوران دبیرستان که برای هر فرد دیگری بهترین دوران زندگیش بود شروع شد .

آن ها از من نمیترسند ..

این برای من بسیار جالب است .... یک روز از یکی از آن ها که اه دونگ صدایش میزدند پرسیدم که آیا از من میترسد و او

بسیار خونسرد جواب داد نه و من از او پرسیدم چرا و او گفت چون سرطان ترس ندارد ...

حال میفهمیدم دلیل ترس همگان از من چیست .... سرطان .. ولی من که سرطان نداشتم ...

رو به پسر کردم و گفتم : من سرطان ندارن اه دونگ . من فقط متفاوت بودن رو ترجیح میدم ..

و او متعجب شد و گفت : یعنی تو مریض نیستی ؟؟ و من با اشاره سر به او گفتم نه

از ان روز به بعد .. آن پسر های غد رنگ های مرا نمی ریختند و بقیه ان ها از من نمی گریختند بلکه بعد از تعطیلی مدرسه

زمان استراحت من که حدود 30 دقیقه میشد با ان ها میگذشت و بعضی از ان ها حتی بعد از ان هم پیش من می ماندند و بامن

حرف میزدند و از کارهایشان تعریف میکردند و من از این اتفاق بسیار راضی بودم ....

شاید از تنهایی خسته بودم تنهایی که به گمان در آخر مرا از بین میبرد ....

آن ها دوستان خوبی بودند شاید چون بی الایش بودند و راحت حرف میزدند و اعتماد میکردند و من هم به ان ها اعتماد داشتم و

تا حدودی تمام زندگیم را برایشان گفته بودم .

بالاخره نوامبر فرا رسید و من باید کار را تحویل میدادم ...

بچه ها ناراحت بودند ولی ناراحتی اه دونگ بسیار غیر عادی بود ....




طبقه بندی: a painter who painted with love،