تبلیغات
ss501 stories - Dreamy world part 3
تاریخ : چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 | 04:55 ب.ظ | نویسنده : خاطره 추억
بزن کف قشنگه رو ........^_^ من بلاخره اومدم هوراااااااا پس کو فرش قرمز!!!!!!! (یکی نیست بگه من این رو رو از کجا آوردم!!) خب این شما و اینم پارت بععععععععععععد ...بچه ها یه مطلب من دیگه تا آخر خرداد نمیتونم بیام ولی تابستون پر و پیمون میام و میترکونم............ میدوستمتون بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای


مردی که به من گفته بود از پس کاری که میخواد بر نمیام صاحب رستوران بود. البته یه شریکم داشت که در هفته یه روز میومد به اونجا سر میزد. . .اینا اطلاعاتی بودن که من بعد از استخدام شدنم (البته با کلی التماس و خواهش تمنا به دست آوردم اون شب وقتی رفتیم خونه و خبر و به فرشته دادم میخواست لهم کنه اولین حرفش بعد از شنیدن کار کردن من تو رستوران این بود : آخه خل و چل تو با خودت فکر نکردی اگه یکی از بچه های دانشگاه بیاد اون رستوران چقدر آبروریزی میشه....خیلی خلیییییییییییی.......خل و چل داشتم از خنده میپکیدم ولی فقط کافی بود تا بخندم و فرشته همون شب تبدیل به یه فاتل درجه یک میشد... 


دیگه در روز حتی وقت سر خاروندن نداشتم از یه طرف درسام از یه طرف نشریه و جدیدا هم که شغل وارد برنامم شده بود.....یک هفته بدون اینکه وقت کنم خودمو تو آینه ببینم گذشت....کاری که تو رستوران داشتم فقط تمیز کاری بود ولی خیلی طول میکشید تا انجام بدم چون از یه دوست خواستم بهم بیشتر کره ای یاد بده. اونم تو رستوران کار میکرد ولی گارسون بود.. هیوکسو در روز یک ساعت مکالمه معمولی رو بهم یاد میداد ولی من خیلی کند یاد میگرفتم.....خیلی زبونه سختی دارن!!
 
خلاصه یک هفته و نصفی گذشت من دیگه داشتم کم میاوردم واقعا ......هر کی قیافه من و میدید وحشت میکرد..یه روز رفتم پیش صاحب رستوران تا باهاش صحبت کنم داشت با تلفن حرف میزد و چند تا فیشم تو دستش زیرو رو میکرد..... جلوش وایسادم که من و ببینه سرشو آورد بالا و یه نگاه به من انداخت منم تا جایی که جا داشت خم شدم و سلام کردم....( آخه انعطاف بدن من فاجعه ست) حرفاشو میشنیدم و از چیزهایی که هیوکسو یادم داده بود متوجه شدم که یکی از گارسونا دیشب و پریشب بدون اینکه چیزی به کسی بگه نیومده سر کار.... کسی ام که پشت گوشی بود خیلی عصبانی بود چون صدای دادشو حتی منم میشنیدم  ......
 
منتظر موندم تا صحبتش تموم بشه ولی الان که فکر میکنم یادم میاد که هیوکسو ام وقتایی که میومد پیش من از بی مسیولیتی یکی شکایت میکرد و غر میزد که همه کارا رو دوش اونه.....
 
خیلی صحبتش طول کشید منم برگشتم برم که اسممو  صدا کرد......با چشم و ابرو بهم گفت صبر کنم..... یه دقیقه بعدش گوشی رو قطع کرد..... با لبخند گفت: - یه خبر خوب برات دارم.. از امشب تو به عنوان گارسون اینجا کار میکنی اما تو این مدت که اینجا بودی متوجه شدم یه کم سر به هوایی.... اگه میخوای دوباره تمیز کاری بهت ندم باید مراقب باشی خراب کاری نکنی ...... از این به بعد باید به موقع بیای... همکارتم چون شیفتت شبه هیوکسو میشه.......  
من : - دهنم بسته نمیشد....یه دستی رو دیدم که داره جلوم تکون میخوره سرمو با شدت تکون دادم و دیدم هنوز جلوی رییسم وایسادم یاد حرف الناز افتادم که همیشه میگفت من خیلی بد میرم تو هنگ ....... وقتی حالم جا اومد رفتم در پشت رستوران و با ذوق بالا پایین پریدم و جیغ زدم داشتم سکته میکردم  با سر و صدا میخندیدم و مثل دیوونه ها خل بازی در میاوردم وقتی انرژیم تموم شد به دیوار تکیه کردم که نفس بکشم دیدم یکی چند قدم اونور تر دلشو گرفته و داره میخنده.نگو جنگولک بازیای منه ضایع و دیده..... ای خداااااااا چرا انقدر من و باید تو این شرایطا قرار بدی....
سرشو بالا آورد صورتش انقد خنده شو نگه داشته بود سرخ شده بود ،نگام کرد و دوباره از خنده ترکید ولی ایندفه با صدای بلند قه قه میزد ... دیگه هر قدرم خنده دار بوده این آقایی که اونجوری میخندید شورشو در آورده بود.. از خجالت رنگ به رنگ شدم هم از دست سوتی افتضاحی که داده بودم هم از خنده اون.....
تندی برگشتم داخل رستورانو درو بستم .........
رفتم لباس فرم گارسونارو گرفتم.... وقتی پوشیدم خیلی از خودم خوشم اومد انگار برای تن من دوخته بودن .......... رنگش سفید مشکی بود... رفتم سمت هیوکسو، با تعجب نگاه لباسام کرد و گفت :  حدس میزدم تو رو جاش بیارن...هر چند ریسک بزرگیه... منم با تعجب و ناراحتی گفتم : چراااااااااااااا آخه   هیوکسو: واقعا نمیدونی؟؟؟یا خودتو زدی به اون راه؟؟؟؟؟؟ خب با این دسته گلایی که تو تو این یه هفته آب دادی که برای خودش یه رکورد محسوب میشه به نظر من خطر بزرگیه..... یکم که به حافظم فشار آوردم فهمیدم بیچاره دروغ نمیگه دومین روزی که اونجا بودم داشتم شیشه رستوران و پاک میکردم و با خودم آهنگ میخوندم ولی جو من و گرفته بود برا همین با شدت چرخیدم و محکم خوردم به یه مشتری، اون بدبختم رفت تو دیوار و پای منم گیر کرد به گوشه یه میزو هر چی روش بود ریخت رو رومیزی واقعا فکر میکردم اخراجم میکنن ولی همین هیوکسو پادر میونی کرد چون دیده بود اون روز چه التماسی به رییس میکردم.....
چند روز بعدش یه گلدون شکستم ولی هر چی به رییس گفتم کار من نبود قبول نکرد آخه هر وقت تو خونه ظرفی میشکستم و به مامانم میگفتم من نبودم انقدر خوب نقشمو بازی میکردم که اصلا نمی فهمید..
همین چند روز پیشم داشتم زمینو تی میکشیدم که گوشیم زنگ خورد منم دوییدم سمت گوشیم اصلا یادم نبود که همون موقع پشت سرمو تی کشیده بودم برا همین محکم خوردم زمین و داشتم سر میخوردم که فقط متوجه شدم دستمو به یه چیزی گرفتم که از اون بیشتر سر نخورم ولی اون چیزم با من شتلق خورد زمین.........
 
این یکی خیلی خجالت آور بود چون از گوشه لباس رییس گرفته بودم (هاهاهاها)
دیروزم ......

سرم و محکم تکون دادم متوجه شدم هیوکسو زل زده به من...... یه قیافه مغرور گرفتم و گفتم: حتما رییس بهتر از تو من و شناخته و میدونه که فقط یه ریزه سر به هوام که اونم دیگه از الان به بعد نیستم.
بعدم پشتمو کردم بهش و رفتم.......(واقعا زهی خیالات باطل( اولین مشتری بود که میخواستم براش سفارششو ببرم به خودم گفتم  مهسا تو میتونی (فایتینگ) سینی رو دستم گرفتمو رفتم طرف میزی که یه نفر پشتش نشسته بود و یه مجله جلوی صورتش بود غذا رو جلوش گذاشتم و گفتم :بفرمایید
بدون اینکه منتظر جواب باشم رفتم نوشیدنیشو بیارم ........ از این که غذا رو سالم رسوندم سر میز خیلی خوشحال بودم با سرخوشی نوشیدنی رو گرفتمو رفتم سمت میزش .................وای خدای من این همون پسری بود که پشت رستوران دیدمش (در اصل اون منو دید) یه دفه انگار از یه بلندی افتادم ،دلم ریخت. پاهام به هم گیر میکرد ....اون هنوز متوجه من نشده بود ......تو این وضعیت متوجه زیبایی قابل تحسینی که داشت شدم و بیشتر هل کردم...... با بدبختی به میزش رسیدم و خواستم نوشیدنی و بزارمو در برم که سرشو بلند کرد و خواست بگه :یه سالا.... ولی اونم وقتی منو دید ساکت شد .....دوباره برق خنده رو تو چشاش دیدم ولی حالت تمسخر نداشت و این کمی از استرسم کم کرد......سرمو انداختم پایین.گونه هام گر گرفته بود...... شنیدم که صداشو صاف کرد و گفت:من متاسفم که بهتون خندیدم اصلا دست خودم نبود....آخه شما خیلی حرکات بامزه ای کردید منم نتونستم جلوی خودمو بگیرم واقعا شرمنده...... سرمو آوردم بالا و بهش گفتم :اشکالی نداره......خواستم برگردم برم که دستم خورد به نوشیدنیو.........................دیگه خودتون حدس بزنید...... جیغ من رفت هوا و فوری بتری رو صاف کردم که بیشتر از این به شلوار بدبخت گند نخوره ولی دیگه کار از کار گذشته بود ........ پسره بلند شد و شلوارشو از خودش جدا کرد.......... یه نگاه به شلوارش کرد یه نگاه به من و یه نگاه به ساعتشو یه نگاه به اطراف...... منم از اون موقع در حال گفتن عذر خواهی بودم....هیوکسو همیشه میگفت تنها کلمه ای که کاملا صحیح تلفظ میکنم همین ببخشیدایی بود که در روز با گفتنش سر همه رو میبردم ولی این یکی رو فقط نمیشد گفت ببخشید...... رفتم مثل جت لباسامو عوض کردم و سوییچ ماشین هیوکسو رو ازش گرفتمو اومدم دست پسر رو  کشیدم بردم سمت ماشین ........ هاج و واج منو نگاه میکرد ... بهش گفتم: بشین ............ هنوز زول زده بود به من........سوار ماشین شدم ...... اون هنوز با تعجب منو نگاه میکرد پنجره رو دادم پایینو سرمو کردم بیرون و گفتم : سوار شید دیگه خواهش میکنم...دید که داره تو چشام اشک جمع میشه .اومد نشت ماشینو روشن کردمو راه افتادیم ... به اولین بوتیک که رسیدم نگه داشتم....پسره پیاده شدو گفت... برای چی منو آوردی اینجا.... دستشو گرفتمو بردم داخل.... یه شلوار براش انتخاب کردمو هلش دادم تو رختکن.... بعدم رفتم پولشو حساب کردم....اومدم خودمو انداختم رو یه مبل که جلوی رختکن بود و نفسمو با شدت دادم بیرون..... خیالم راحت بود که این یکی رو درست کرده بودم ..... پسره امد بیرون یه نگاه تو آینه به خودش انداخت  و شلوار کثیفشو انداخت تو سطل........... اومد جلوی منو گفت : خانوم عجیب غریب حالا راضی شدید........بلند شدمو گفتم: بازم باید ببخشید چون این شلوار جای اونو براتون نمیگیره چون معلوم بود خیلی براش پول داده بودید....
-
مهم نیست...راستی اسم شما چیه؟
-
من مهسا هستم
-
منم اسمم جونگ مینه ()
رفتیم سمت ماشین..... بهش گفتم:من دیگه برم رستوران فعلا بای
 
سریع اومد در ماشین و باز کرد و گفت : مگه میشه پیاده برید بفرمایید من میرسونمتون....
-
نه شما مثل اینکه جایی کار دارید من مزاحم نمیشم
-
نه من میخوام بیام غذامو بخورم دارم از گشنگی میمیرم ( یعنی یه آدم دیگه چقدر گنجایش داره که ضایع بشه ها!!) سوار شدم و حرکت کردیم....



نظر نشه فراموش........