تبلیغات
ss501 stories - Dreamy world part 2
تاریخ : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 | 03:09 ب.ظ | نویسنده : خاطره 추억
بچه هااااااااا قسمت بعد.......فقط یه مطلب باید بگم ....دوستان شرمنده ولی این دو روز سرم شلوغ بوده برا همین این پارت کم شد ولی قووووووول میدم پارت بعد از خجالتتوم در بیام..... حالا برید ادامه...



پسره چشماشو پاک کرد و یه نگاه به من انداخت...منم روم نشد تو چشاش نگاه کنم و سرم و انداختم پایین و دو باره میانهه و چوسامیدا بود که از دهن من بیرون میومد.... اونم گفت : اشکالی نداره انقدر عذر خواهی نمیخواد اتفاق بوده از قصد که این کارو نکردید....... این قیافه منه همین طوری بهش زل زدم و دهنم یه وجب باز بود....... از پشت سر  صدا یه نفر منو به خودم آورد ...اونآه بود که صدام میکرد...
- مهسا جان چیزی شده؟؟؟ اومد کناره من وایساد به پسر قیفی یه نگاه انداخت ،به صورتش نزدیکتر شدو بعد با تعجب گفت:
- کیو تویی؟!!!!!!!!!چرا این ریختی شدی؟!!
کیو:چیزی نشده یه تصادف بود...منم رو کردم به اونآه و گفتم:همش تقصیر منه دست و پا چلفتیه...بستنیا رو گرفته بودم که بیام پیشت تا برگشتم نمیدونم پام چیشد که نزدیک بود بیافتم ولی به جاش بستنیارو پرت کردم تو صورت ایشون( رو به کیو)من واقعا شرمندم کتتونو درآرید من بدم خشکشویی دستمو دراز کردم که کتشو که از بقیه لباساش بیشتر کثیف شده بود بگیرم ولی اونآه دستمو انداختو گفت:اشکالی نداره توام خودتو ناراحت نکن اتفاق بود دیگه...منم گفتم:شما همو میشناسید؟؟؟؟  اونآه: آره کیو برادرمه..... منم رو به کیو گفتم: هرچن آشنایی دلپذیری نبود ولی از آشناییتون خوشحالم من مهسا هستم...

خلاصه اونآهو برادرش رفتن منم برگشتم دانشگاه و یه زنگ به الناز و فرشته زدم....جلوی آمفی تئاتر همدیگرو پیدا کردیم تصمیم گرفتم از اتفاقی که برام افتاد هیچی بهشون نگم مخصوصا الناز که اگه میفهمید انقدر بهم میگفت ضایع که از دنیا سیرم میکرد...
جلوی یه اعلامیه وایساده بودن سلام کردمو رفتم کنار فرشته وایسادم....روی اعلامیه در مورد یه کنسرت نوشته بود ....الناز با صدای بلند از روش خوند بعد برگشت به فرشته نگاه کرد و گفت :فرش ما میتونیم بریم با مدیر صحبت کنیم و ازش بخوایم که بخش موسیقی نشریه رو به عهده ما بگذاره و روش کار کنیم تو میتونی مطلب بزاری منم طراحیشو میکنم نظرت چیه؟؟؟؟ ......منم گفتم پس من چیییییی؟ فرشته:خوب توام عکاسی رو به عهده بگیر بلاخره برای نشریه چندتا عکس درست حسابی میخوایم میتونیم با همین کنسرت شروع کنیم....خیلی خوب میشه اگه قبول کنن.... تو راه خوابگاه صندلی آخر اتوبوس نشسته بودیم من برگشتم به الناز و فرش گفتم: بچه ها  من باید برم دنبال کار ....میخوام امروز چند جا برم .....شما برید خوابگاه من شب برای شام میام....بلند شدم که ایستگاه بعدی پیاده شم النازم پاشد گفت منم میام....بهش نگاه کردم و گفتم: تو که فعلنا به پول احتیاج نداری!!!!برای چی میخوای بری سر کار؟؟؟
الناز: دلم نمیخواد فقط برم دانشگاه خیلی کسل کننده ست..... از فرشته خدافظی کردیم و رفتیم.......

 الناز رو صندلی پارک سرش تو روزنامه بود و منم هی قلپ قلپ آب معدنی میخوردم.....درست سه ساعت بود که تو خیابونا بودیم چند جاییم رفتیم ولی چون کره ای نبودیم و دانشگاه هم میرفتیم کسی با این شرایط ما رو قبول نمیکرد.... کلافه بودم باید زودتر یه شغل پیدا میکردم برای الناز کار سرگرمی بود ولی برای من یه مسئله حیاتی بود......به دور و اطراف نگاه میکردم که چشمم به یه کاغذ افتاد که روی شیشه یه رستوران چسبونده بودن دست النازو گرفتم و از خیابون رد شدیم.....روی برگه نوشته بود که یه نفر و استخدام میکنن....رفتم داخل ...جای شلوغی بود.....رستوران خیلی شیکی بود و شدیدا تمیز ....رفتم سمت آشپزخونه اولین نفری که از در اومد بیرون جلوشو گرفتم و گفتم : ببخشید برای استخدام باید با کی صحبت کنم؟؟؟ مرده با دست داخل و نشون داد و رفت. تا خواستم برم الی دستمو گرفتو گفت: مهسا خل شدی؟؟؟؟ میخوای تو رستوران کار کنی؟؟؟ یکم صبر داشته باش بلاخره یه شغل مناسب پیدا میکنی.......
بهش گفتم:تا شغل بهتری پیدا کنم اینجا کار میکنم این طوری خوبه.....رفتیم داخل ....یه نگاه بین کسایی که اونجا بودن انداختم....متوجه مردی که به هر کسی دستوری میداد شدم و رفتم سمتش....
- سلام .....ببخشید برای استخدام اومدم...با شما باید صحبت کنم؟؟
یه نگاه کامل به من انداخت و گفت: شما مناسب کاری که ما میخوایم نیستید....
- مطمین باشید هر کاری بگید میتونم انجام بدم خواهش میکنم منو استخدام کنید..





بچه ها ببخشید کم شد تو پست بعد بیشتر میزارم ........به قول دوستم بای تا های .....