تبلیغات
ss501 stories - why ?!?!?!
تاریخ : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 | 04:57 ب.ظ | نویسنده :

اهـــــم اهــــــــــــم

صدا میاد ؟؟

خب بچه ها ..

میخوام یک سوء تفاهم که ایجاد شده رو برطرف کنم ...

لطفا همه بیاید ادامه ..

اولا سلام ...

دوما :

سنیلی عزیزم ( ساحل ) .. ببخشید گلم که اینو الان بهت میگم ...

اون چند روز که نبودم بعدش اومدم وب دیدم نظرای پست ثابت با اسم تو جواب

 داده شده .. بعد رفتم تو پنلم ... بعد هی هر چی میزدم باز نمیشد !!

بعد با خودم گفتم یعنی این پردیس اینقدر نامرده که من دو روز نبودم اینجوری دور

 منو خط کشیده ؟؟

چند وقت بعدش دوباره اومدم تو پنلم .. درست بود ولی هنوز دلیل باز نشدن پنل

 رو نمیدونستم !!

خب اولش یکم عصبانی شدم ..

بعد دیدم لیاقت مدیریت رو خیلی خیلی خیلی بیشتر از من داری ...

به همین دلیل مدیریتمو به تو واگذار میکنم ...

و اینو از ته قلبم بهت میگم که خیلی خیلی دوست دارم و برات ارزوی موفقیت

 میکنم و ازت مییخوام واسه اون عصبانیت احمقانه منو ببخشی ...

و اینکه بهت بگم واقعا تواناییشو داری .. هم توانایی نوشتن و هم توانایی مدیریت

 رو .. پس حواست به وب باشه ...

خیلی دوست دارم عزیزم ...

مهدیه جونم : سلام عچقم .... هه هه .. تو رو خدا اون گیوتینتو بذار کنار ..

یادمه بهم گفتی گیوتین باز خوبی هستی .. پس بذارش کنار تا دستتو نبریدی !!

برام دوست خیلی خوبی هستی و بودی و خواهی بود ..

تو هم تو نوشتن قوی هستی و ذهن بازی داری و امیدوارم موفق بشی ..

خاطراتمون هیچوقت یادم نمیره ..

یادم نمیره که اون روز که رفته بودم تو اصفهان و تو گروهمون دعوا شد و

هیچکس طرف من نبود بهت زنگ زدم و تو کلی ارومم کردی ...

این یه جا رو بهت مدیونم وسعی میکنم جبران کنم ..

هانی جونم :

خیلی دوست دارم عزیزم .. هم تو و هم داستان خوشملتو که توی چند قسمت

 بیشتر ننظریدم که ازت عذز میخوام .

یه چیزیو بهت میگم .. تو توی زمینه ظنز حتما موفق خواهی شد و امیدوارم

اینکارو ادامه بدی ...

خوشحالم از اینکه با هم دوست بودیم و فراموشت نمیکنم عزیزم ...

jisca یا jicsa  عزیزم که هیچوقت اسمشو درست یاد نگرفتم !! :

خوشحالم از اینکه منو دوست خودت میدونی و امیدوارم همینجور منو به یاد

داشته باشی ..

تو هم توی نوشتن طنز و ماجرا قوی هستی و اینو از همون پارت اول داستانت

 فهمیدم...

خوشحالم میکنی اگه فراموشم نکنی ..

خیلی دوست دارم عزیزم ..

و پردیس عزیزم : که برای یه مدت طولانی همسانی و بهترین دوست من بود ..

تنها دوستی که باهاش رازامو گفتم و به رازاش گوش کردم و سعی کردم بهش

 تکیه کنم و تکیه گاهش باشم ...

ازش ممنونم .. برای این مدت ..

و ازش دلخورم برای اینکه اینجوری منو شکست ...

برای اینکه باعث شد دیگه نتونم به هیچکس اعتماد کنم ... برای اینکه باعث شد

 دیگه نتونم هیچکسو مثل اون دوست داشته باشم ..

ازش متنفر نیستم ... ازش حتی بدمم نمیاد ...

خیلی دختر مهربون و خوب و حساسیه ....

و تنها کسیه که همیشه به مسخره بازیای من میخنده ...

ولی شاید اون راست میگه .. من زیادی از حد بچم ... شایدم این چیزیه که

مجبورم وانمود کنم .. یا شاید این همون چیزیه که من واقعا هستم ...

دارم میرم .. رفتنی که به قول پردیس هیچ راه برگشتی براش وجود نداره ..

رفتنی که داره کمک میکنه تا ذره ذره منو از زمین پاک کنه ...

پردیس منو فراموش میکنه ... ههمه چیزو .. همه خاطراتو ... من از یاد میبره ...

به قول خودش بعد از این منو نمیبینه ... برای همیشه ...

ولی من یادم خواهد موند حتی همین لحظه های اخر حتی شروع داستان

 تلخیرو که به خاطر اون بود و حتی شروع نوشتن داستان های کمدی که  از

اون الهام میگرفتم ...

حتی اینکه به این سادگی منو رها کرد ...

کاش یک بار برای همیشه میفهمید من که هیچوقت خواهری نداشتم اونو مثل

 خواهرم میدیدم ولی چقدر راحت منو کنار گذاشت ...

به هر حال ... ازش برای تمام این ها ممنونم .. و اونو به خاطر خواهم سپرد هر

چند قلبمو شکست ...

از همتون حلالیت میطلبم و امیدوارم منو ببخشید بابت کرده ها و نکرده ها ...

همتون رو دوست دارم ...

اگر روزی دوباره با هم برخورد کردیم پردیس قول میدم فقط نگاهت کنمو برم ...

قول میدم فقط به نوشته هات زل بزنمو برم .. و حتی یک کلمه هم حرف نزنم ..

ببخشید اگه تا حالا اذیتتون کردم . مدیر خوبی نبودم . نویسنده خوبی نبودم ..

اما قول میدم از این به بعد دیگه نباشم که بخوام اذیت کنم ..

همتــون رو دوست دارم ..

با تمام وجودم