تبلیغات
ss501 stories - ss501 & you (part 2)
تاریخ : دوشنبه 29 اسفند 1390 | 08:43 ب.ظ | نویسنده : sanily
سلام بچه ها اگه پارت دوم این داستانو نخونید واقعا ضرر کردین...خیلی زحمت کشیدم...خواهش میکنم نظر

بدین بگین چجوریه..اگه نظر ندین این شکلی میشم


اگه بدین این شکلی
 
برید ادمه مطلببببببببب

                                                 Part 2 (kyu jong & you)

....بله..وقتی میخواستی بگی کی رو...در اون لحظه راننده از تو پرسید:ببخشید خانم اسم هتلتون چیه و تو اسمشو میگی...بعد یه لحظه همه ساکت میشن...هیون برمیگرده میگه: جونگی ولش کن شاید خجالت میکشه بگه...تو هم هیچی نمیگی کف دستات از استرس عرق کرده..وانمود میکنی هیچیت نیس...جونگی میگه هی با ما راحت باش...تو گوشیت دستت بود و حواستم  یه جا دیگه بود گوشی طوری از دستت لیز می خوره می افته که تو اصلا متوجه نمیشی جونگی هم گوشیش تو جیبش بود شانسا گوشیه تو عین ماله جونگی بود حتی رنگشم..گوشیت می افته رو پای جونگی و جونگی فکر میکنه گوشیه خودشه که افتاد خم میشه و گوشی رو برمیداره میذاره تو جیبش ...تو هم که اوووو...فکرت رفته که خدا کاش این لحظه تموم نشه...که تو اون لحظه راننده ماشینو نگه میداره...واییی خدایاااااا چرا؟؟؟کاش این لحظه هیچ وقت تموم نمیشد..ولی بدبختانه ماشین جلوی هتل نگه داشت تا تو پیاده بشی...تو انگار به ماشین چسبیده بودی(اخه مگه دیگه کی قرار بود دابل اسو ببینی...خودشم از نزدیک تو ماشینه اونا...)اشک تو  چشات پر شد...و تو وقتی خواستی پیاده شی ...جونگی نتونست خودشو بگیره و اسمتو پرسید...و تو وقتی اسمتو گفتی ...جونگی یه لحظه تو چشات نگاه کرد و گفت:واقعا از اشناییت خوشبختم..و در بسته شدو ماشین حرکت کرد...تو یه چند لحظه همونجا خشکت زده بود مثل میخ اونجا وایستاده بودی...بعد رفتی هتل...

{تو ماشین}:همه ساکت نشسته بودن که یه دفعه گوشیه تو زنگ زد ..وایییییییییی مامانتههههههه...

جوتگی که گوشی رو برمیداره میبینه تو گوشی نوشته ماما...سر در نمیاره ..جونگی:اخه..اخه من کی همچین کسی رو سیو کردم؟؟؟و زود گوشی رو برمیداره که ببینه کیه؟؟وای...برمیداره..

الو..الو...که مامانتم زود قطع میکنه ....فکر میکنه اشتب گرفته که برا دومین دفعه زنگ میزنه..بازم جونگی به کره ای(یوبوسیو...یوبوسیو){یعنی الو}...مامانت عصبانی میشه فکر ها ی منحرف میکنه...اخه چرا باید گوشیه دخترمو یه پسر برداره...جونگی تصویر پس زمینه و نگاه میکنه میبینه عکسه توئه....میفهمه قضیه از چه قراره..تو هم که تو هتل هنوز خشکت زده و فکر میکنی امروزت کلا خواب بوده...

تو ماشین:یونگ سنگ:جونگی  چیزی شده؟؟؟

جونگی:ها؟اره...گوشی دختره اشتباهی افتاده تو دست من...اخه چطور ممکنه..

هیون:باید بهش برگردونی...تو یه مملکته غریبست..حتما لازمش میشه...

جونگی:اره ولی الان دیر وقته حتما خوابیده...فردا میرم هتل بهش پس میدم...(جونگی اصلا یادش نبود که فردا باید از صبح بره سر فیلبرداری not alone ..خلاصه...صبح که جونگی بلند میشه اصلا یادش رفته که دیشب گوشیه تو تو دسته اون بود..گوشیتو شب گذاشته بود روی میز تلوزیون..جونگی با عجله حاضر میشه که بره سر فیلبرداری...همه میرن سر پی کارشون به جز...کیو...اون تو خونه میمونه...اون روز وقته ازاد داشت....میاد که تلوزیون ببینه ..چشش به گوشیه تو می افته..بازش میکنه و عکسه تورو میبینه ..با خودش میگه...ای جونگیه منگل..یادش رفت اینو بده به دختره...

 

بله کیو حسه فداکاریش میگیره...زود لباساشو میپوشه که بیاد هتل تو و گوشیتو پس بده...تو هم که از صبح بلند شده بودی رفته بودی خرید...کیو جونگ اومد هتل اسمه تو رو گفت خلاصه..کارکنایه اونجا کمک کردن و شماره ی اتاقه تورو به کیو دادن...کیو اومد بالا در اتاق شماره 402 رو زد...دید هیچکی درو باز نمیکنه.....گفت عیبی نداره یه کم منتظر میشم...الاناست که بیاد....تو هم تا ساعت 2 ب.ظ بیرونا ول میگشتی...وقتی اومدی هتل کیو هم داشت برمیگشت...بیچاره این همه ساعت منتظره تو بود...که تو راهروئه هتل کیو تورو دید....هی تو...وای اخرش پیدات کردم کجا بودی تو...میدونی از کیه منتظرتم...(تو هم که خدا رحمتت کنه)...تو دوباره خشکت زد امان از دسته..خشک زدنای تو...تو دوباره زبونت گرفته..ها...چ..چ..چی شده مگه...م..منو... واس..چ..چی میخواستین؟؟؟کیو: بیا اینم گوشیت....یعنی تو.. تو این مدت اصلا یادی به گوشیت نکردی...جونگی اشتباهی گوشیتو برده....(بچه ها اینجای داستان خیلی جالبه) چون...اون هتل یکی از اسانسوراش خراب بود ...و روش یه کاغذ چسبونده بودن که این اسانسور خرابه..ولی متاسفانه یا خوشبختانه یکی از بچه های شیطون اونو کنده بود و اشغالشم سرایدار اونجا جمع کرده بود...و تو و کیو که بینه سه تا اسانسور اونو خالی میبینین سوار اون میشین..کیو خواست بره هم کف..و تو هم قرار بود بری اتاقت...اول کیو دگمه طبقه هم کفو میزنه...که یه دفعه چراغای اسانسور خاموش میشه...تو میترسی..کیو به در میزنه...تاخ تاخ...چرا این شکلی شد...هی کسی اونجا نیست....(نه کسی صدای تو و کیو رو نمیشنوید...)کیو زود زود دگمه هارو میزنه ولی هیچ کدوم کار نمیکنه...تو میلرزی خطاب به کیو..من..م...من میترسم..کیو:نه نترس الان همه چی درست میشه......تو هم که از تاریکی میترسیو خیس عرق شدیو یه  ان می افتی...کیو تو رو زود میگیره...

کیو:کنچانا؟؟؟دو کنچانا؟؟؟؟تو هم با صدای گرفتت میگی اره..خواهش میکنم یه کاری کن در بیایم از اینجا...کیو گوشیشو برمیداره که زنگ بزنه...انتن بی انتن...در حالی که تو تو بغلشی..کیو با عصبانیت گوشی رو پرت میکنه..

کیو:اینم شانسه ما داریم....به در محکم میزنه...کمک کمک....که هیچکی نمیشنوه........(بچه های عزیر از خواب پاشین دیگه بقیه ی داستان تو اپه بدیم...حال کردین؟؟؟؟؟؟)




طبقه بندی: ss501 & u،