تبلیغات
ss501 stories - dreamy world part 1
تاریخ : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | 03:40 ب.ظ | نویسنده : خاطره 추억

سلاااااااام من نویسنده ی جدیدم .... به عنوان بیو میتونم بگم 17 سالمه و امسالم امتحان نهایی دارم که براش عزای عمومی اعلام کردم.... قدم متوسطه.... موهام بلند و یه مقدار قهوه ایه.....چشم و ابروم مشکیه و از رنگ طلایی شدیدا خوشم میاد... لاغر نیستم ولی تپلم نیستم....تو تهرانم... بعععععععععد دو تا دوست گل و تا کمی خل دارم که شدیدم دوسشون دارم.....امشبم یه دوست جدید پیدا کردم که آنا جونه...راستی یه چیز مهم یادم رفت بگم این داستانو ما سه تا با هم نوشتیم ولی،من میزارم تو وب  ..... حتما هم نظر بزارییید..... بازم یه چیز مهم یادم رفت بگم تو گروه ss از کیو خییلی خوشم میاد....


اینم پارت اول داستان برید ادامههههههههههه
.....

روز دوشنبه بود هر سه تامون تو صندلی هامون نشسته بودیم خیلی دپسرده بودیم آخه چرا برای تحصیل باید میرفتیم کره؟!!!!! کشور قحط بود این همه کشور خوب ، اصلا ما شانس نداریم.چرا بورسیه ای که به ما دادن باید برا کره باشه ؟؟؟ با صدای داد و بیداد الناز رشته افکارم پاره شد ،سمت راستمو نگاه کردم الناز از جاش بلند شده بود و داشت با یه پسره کره ای دعوا میکرد.قضیه از این قرار بود که پسره داشته از کنار صندلی فرشته رد میشده که خورده به فرشته و آب میوه تو دست فرشته ام برگشته رو خودش!!! این بچمون که نمیدونم والا زبون نداره یا زیادی مهربونه هیچی نمیگفت و به جاش الناز نزدیک بود پسره رو بزنه از قرار رو الناز ام چند قطره ای ریخته بود اونم که حسابی رو لباساش حساس بود.. قرمز شده بود و داد میزد:

  - خب درست راه برو اون چشاتو باز کن ببین پاتو داری کجا میزاری ،همینه دیگه چشات که کوچیکه همون یه ذره رو هم می بندی... بچه پرروه بی ریخت... اینو که گفت فرشته داشت از خجالت آب میشد هی دسته الناز رو میکشید و به فارسی میگفت :

- الناز تو رو خدا زشته ولش کن از قصد که نبود..

پسره هم بدون اینکه اعتنایی بکنه با یه لحن مهربون به فرشته گفت:

- واقعا معذرت میخوام..  بعدشم زیر چشمی به الناز نگاه کرد ویه قیافه گرفت و راشو گرفت رفت!!!!  حالا یکی باید الناز رو جمع کنه آدم تو زیرزمین با سیم بکسل بادبادک هوا کنه ولی اینجوری ضایع نشه. همینجوری که پسره داشت میرفت فرشته با نگاه دنبالش کرد ، پسره رفت تو قسمت فرست کلاس نشست و پرده رو هم کشید..

خلاصه بعد ضایع شدن الناز یه ساعتی خوابیدیم بعد از یه ساعت الناز از خواب بلند شد و شنید که یه نفر داره میگه چند دقیقه دیگه تو سئول فرود می آیم . الناز تا اینو شنید از جاش پرید. اول اومد فرشته رو بیدار کنه ولی فرشته داشت خواب هفت پادشاه و میدید خلاصه بی خیال شد اومد منو بیدار کنه ..

- مهسا مهسا پاشو الان میرسیم..

I'm gonna be OK-

و زمزمه میکردم(مال 2pm Without U) آخه هر سه مون تو کل آهنگ های خواننده های کره عاشق این گروه بودیم   

- بابا مهسا پاشو...

Gonna be OK -

- پاشوووووووو....

آخر سر انقدر الناز سر و صدا کرد که همه رو زابرا کرد و ما رم از خواب بلند کرد . هواپیما به زمین نشست و با قیافه های خواب آلود پایین اومدیم اما همین که پامون به زمین رسید کلی آدم دور و برمون جمع شدن هممون هنگیده بودیم با سیل جمعیت اینور اونور میرفتیم فرشته دیگه اعصابش خورد شده بود یه دفه داد زد گفت چرا انقدر وحشی بازی در میارن ؟؟؟؟!!!!!!!! و یه دفه دست ما دو تا رو گرفت و از جمعیت کشید بیرون وقتی رفتیم اونور تر دیدیم 5 تا پسر کره ای دارن از هواپیما میان پایین یکیشونم همونی بود که دستش خورده بود به آبمیوه فرشته ........

وقتی پسرا از پله ها اومدن پایین همه شروع کردن به عکس گرفتن .بقیه ی دخترایی هم که اونجا بودن شروع کردن به اوپا اوپا گفتن. ما هم خیلی کنجکاو شده بودیم که اینا کین که ملت دارن خودشونو واسشون میکشن.

          به ساعتم نگاه کردم ،درست یک ساعت دیگه باید برای تحویل اتاق میرفتیم. دست الناز و فرشته رو گرفتم و با خودم کشوندم که ببرم اما مگه از جاشون تکون میخوردن !!!!انقدر که فضولن... سرشون داد زدم: - بابا زود باشید اگه تا یه ساعت دیگه خودمون و نرسونیم باید تو خیابون بخوابیم، کارتون خواب میشیم فردا پس فردا هم برای تامین زندگی باید مواد جابه جا کنیم . . .

          همین که پامون رسید به خوابگاهمون یه نگاه به اطرافمون انداختیم....تقریبا تمیز نگه اش داشته بودن.. خوابگاه کوچیکی بود یه اتاق بیشتر نداشت که سه تا تخت توش بود ... با خستگی کیفمو انداختم رو اولین تخت و رفتم آشپزخونه تا یه چیزی دست و پا کنم بخوریم... نیومده این الناز و فرشته آبرومونو بردن داشتن سر حموم دعوا میکردن ای خدااااا..... رفتم گفتم :

           - آهااااااااای بس کنید کم مونده همو بزنین!!! ....بیاین فعلا استراحت کنید بعدا قرعه میندازیم به اسم هرکی در اومد اون میره.. خوبه....یه نگاه به هم انداختن و آخرسر فرشته گفت :

           - باشه پس بریم به سوی خوااااااب..

    ***

           - پاشییییییییییییییییییییید دیرمون شده......

          مثل فنر از جام پریدم ...قلبم از ساعت تند تر میزد...وااااای روز اول دیر کرده بودیم...از این بدتر نمیشد....مثل جت حاضر شدم و رفتم دم در......وااااااای خدای من این فرشته چقدر طولش میده   داشتم روانی میشدم اولین کلاسم داشت دیر میشد فرشته و الناز با هم، هم رشته بودن گرافیک میخوندن منم رشتم عکاسی بود میخواستم به طور حرفه ای عکاسی رو یاد بگیرم. خلاصه با کلی بدبختی (از جمله بیرون کشیدن فرشته از خونه اونم با زور!!!!) رسیدیم دانشگاه از فرشته و الناز خدافظی کردم و رفتم که کلاسم و پیدا کنم. خدایا چه دانشگاه بزرگیییییییییییییییی بود !!!!!بعد از یه رب بلاخره اگه خدا بخواد رفتم سر کلاس....طول راهرو رو دوییده بودم و وقتی وارد کلاس شدم نفس نفس میزدم استاد یه نگاهی به سرووضعم که آشفته بود انداخت ومنم به کره ای که دستو پا شکسته بلد بودم گفتم میانهه . روی اولین صندلی که دیدم نشستم هنوز نفسم جا نیومده بود که یکی یه بطری آب مثل عجل معلق آورد جلوم  ....به کسی که آب و جلوم گرفته بود نگاه کردم یه دختر بود با موهای مشکی حالت دار یه لبخند بهم زد منم آبو گرفتم و گفتم گومایو..

          بعد کلاس داشتم وسایلم و جمع میکردم که برم همون دختره اومد جلومو خودشو معرفی کرد اسمش کیم اون آه بود ....منم باهاش دست دادم و باهم رفتیم سمت محوطه ...همین طور که قدم میزدیم اون آه گفت :

           - من عاشق رشتمم این ترمم کارآموزی باید بردارم شما چطور ؟؟

           - منم امسال کارآموزی دارم ....

           - پس میتونیم با هم دنبال جایی بگردیم..راستی من اسم شما رو نمیدونم ؟؟

           - اسمم مهساست خوشحال میشم با هم دوست باشیم...

          همین طور که صحبت میکردیم متوجه شدم رسیدیم به در دانشگاه... برگشتم بهش گفتم :

           - من منتظر دوستام میمونم شما برید

           - نه منم منتظر برادرمم میخواد بیاد دنبالم قراره با هم بریم جایی...

          رفتیم تو پارک کنار دانشگاه نشستیم....بهش گفتم:

          - بستنی میخوری؟؟

          -آره اگه حسابه من و جدا کنی... پاشدم رفتم سمت بستنی فروشی... گفتم:

          - دو تا شکلاتی ... بستنیا رو داد دستم منم تا برگشتم که برم، این پام به اون پام گرفت به همو..............................شتلق بستنیا جفتش پخشه صورت یه بدبختی که پشت من وایساده بود شد چه افتضاحی شده بود پسره لباسه و صورتش پر شده بود بدبخت مثل اینکه خیلیم به لباساش پول داده بود سیل میانهه میانهه من بود که بدبخت و غرق کرد از دست و پا چلفتی بودن خودم داشت گریم میگرفت از اون ورم قیافه پسره انقدر خنده دار بود که نمیدونستم گریه کنم یا هرهر بخندم ...

 

 

بچه ها بقیشو تو پارت بعد میزارم حتما حتما حتما نظر بزارید ....میسییییییییییی.....دوستون میدارم... بای