تبلیغات
ss501 stories - ss501 & you part 28
تاریخ : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | 03:43 ب.ظ | نویسنده : sanily
سلامممممممم من اومدم.....بلههههههه تو این پارت شما یه دوستی دارین که از ماسسسسس...اسمش.........هستشششش...من که عاشقشم....خب حالا بگذریم شما طلسمو شکوندین تو این پارت با کیو...دیگه روم نشد بنویسم چجوری.........معذرتتتتتتتتت....(راستی من میخوام هر دو

هفته یه بار اهنگ بلاگو عوض کنم تا تکراری نشه....از دابل اس هر اهنگ

درخواستی دارین بهم بگین...راستی الان اهنگ بلاگ چطوره؟؟فقط اسمه اهنگ

 دابلو بگین ممنون میشم..چه قدیمی چه جدید فرق نمیکنه)

و اینم عکس مزاحمی که عشقمههه....یک عدد هویج....قربونش بشم..
خب حالا برو لباساتو بپوش...صد بار گفتم جلو مردم ازین کارا نکن..دی



کیو تو اون لحظه با عصبانیت رفت طرف در ...بعد درو باز کرد دید هیچ کی نیس.....با کماله تعجب این ور اونورو نگاه کرد....

تو: ک..ک..کیو ..م..من خیلی میترسم...یعنی این کی بود؟؟؟

کیو:ول کن بابا حتما باد بود..یا یه مزاحم...

تو: از کی تا حالا باد مثل ادم در میزنه؟؟م ...م..میترسم..مامااااااااا/...

کیو هم اومد طرفتو گفت: تو چقدر ترسویی....

تو:م...من طاقته اینجور چیزا رو ندارمااا...

ک ک ک یه دفعه پنجره حال به صدا درومد...تااخ تاخخخخخخخ..

تو هم با یه چش به هم زدن رفتی اتاق درم بستی....راستش تو اون لحظه ام کیو کمی ترسیده بود..ولی با قدمای محکم رفت طرف پنجره...پردرو کشید کنار دید جونگی داره پشت پنجره بهش فوش میده....

کیو که این شکلی و این شکلی شده بود...خواست بره جونگی رو.......

خلاصه رفت درو واس جونگی باز کرد...

کیو: اول دلیله اومدنتو بگو بعدش میذارم بیای توو...

جونگی:نامرد بی احساس.....از سرما یخ زدم بیرون.....چرا درو باز نمیکنی...

کیو:دلیل؟؟؟؟

جونگی:ای دلیلو زهرمار...من چی میگم تو چی میگی؟؟؟؟؟

کیو:نوچ نوچ...زود دلیلتو بگو؟؟؟؟؟

جونگی: صبح زود اونقدر با عجله رفتیم که یادم رفت چمدونمو ببرم...یه عالمه وسایله مهم دارم توش...یه عالمه جوراب انگشتی....هویجججج...بازم هویج...یکمی ام هویج...دی... ک ک ک که

کیو: میدونی اصلا خنده دار نیس؟؟؟؟

جونگی:میدونی الان مثل میخ وایستادی جلوم...نمیذاری برم چمدونمو بردارم..

کیو:تورو جونه من؟؟؟یعنی بعد اون میری ازینجا؟؟؟

جونگی: اره ...مگ میشه انقدم بی فرهنگو مزاحم باشم..

کیو:باش زود برو بردار...

که جونگی ام مستقیما سراغ اتاقی رو گرفت که تو اونجا بودی...

کیو:نه نه اونجا نه....تو که اتاقت طبقه بالاس..

جونگی:نه یادمه اینجا گذاشته بودم...

کیو:پس وایستا واست بیارم..

جونگی: مگه خودم دس ندارم؟؟؟؟

جونگی:اها یادم افتاد.....نکنه هویجامو خوردی میترسی به من بگی؟؟؟

کیو:باز این شروع کرد....

جونگی هم برگشتو در اتاقو باز کرد دید تو یه گوشه نشستی داری واس خودت میلرزی....

جونگی:چ..چ..چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟(بعد اومد نزدیکت)

جونگی:چرا میلرزی تو؟؟؟

تو:م..م..من خیلی ترسیدم...

جونگی:کیو کاری کرد؟؟؟کیو تورو ترسوند؟؟؟نکنه با زور..؟؟؟

تو:نه نهههههههههه.....یعنی چی؟؟؟

کیو هم اومد اتاق طرفه تو...

کیو: عجب نازک نارنجی بودی خبر نداشتیم..

جونگی با عصبانیت برگشت به کیو گفت:و حشیییییییییییییییییی.....به تو هم میگن مرد؟؟؟

کیو:چی؟؟چی؟؟کی؟؟من؟؟؟؟

جونگی هم رو به تو کردو گفت:بیا برگردیم خونه ...با این وحشی دیگه اینجا نمون....مگه میذارم من؟؟

کیو:هی هی..چی میگی تو..کی وحشیه؟؟تو تو مثله دزدا درو میزنی ...دخترم سکته کرد...

جونگی:ها؟

کیو: جونگی راستش امروز حال و هوای قاتل شدنو دارم...

جونگی هم ضایع شدو با زور خندیدو گفت:راستش من چمدونمو بردارم برم واس همه شبه قشنگی میشه مگه نه؟؟؟

تو: خب این وقته شب نمیتونی جایی بری...خطر داره..من نگران میشم..

کیو: منم اگه جونگی اینجا بمونه خیلی نگران میشم..

جونگی:منظور؟؟؟

کیو: زیاد حرف نزن...برو بگیر بخواب....

بعد کیو بدونه اینکه بهت شب بخیر بگه خودشو انداخت رو تخت خوابید..

جونگی: اه..حالمو بهم زد...تو ادم تموم شده بود با این ازدواج کردی..

تو:دیونه...

جونگی هم دوباره خرش از پل گذشتو برگشت گفت:وای من دیگه خیلی خوابم میاد میرم که........

تو:باشه برو شب بخیر...

بعد توهم گرفتی پیشه کیو خوابیدی...

بعد صبح که شد تو و کیو بلند شدینو دیدین جونگی با عجله داره کفشاشو می پوشه که بره....

تو:جونگی چی شده؟؟

جونگی: باید برم سر فیلم برداری ..کارگردانه گفت باید تا یه ساعت دیگه اونجا باشم...چیکار کنم من...بچه ها بعدن میبنمتون بای...تاخخخخخ درو بستو رفت....

کیو:بیا ماهم برگردیم..

تو:چه زود؟؟؟

کیو: مگه خودت نمیخواستی؟؟؟

تو:نه..کی گفته؟؟؟

کیو: اگه میخوای بریماااا....با زور نگهت نداشتم من....

تو:این مسخره بازی چیه؟؟؟/چی میگی؟؟

کیو: اخه من مطمئنم امروزم یه مهمون دیگه داریم...

تو: بی نمک....

کیو:پسس...بریم بیرون یه چیزی بخوریم...من میرم حاضر شم...
خلاصه شما اون روزو کلا باهم بودین کسیم نبود که مزاحمتون شه....پس در اخر طلسمو شکوندین...(خدارو شکر)

بله شما بعد سه روز دیگه تصمیم گرفتین که برگردین...وقتی رسیدین فرودگاه خبرنگارا ریختن اونجا کلی عکس گرفتن  از شما....بعد کیو هم خواست تورو بهشون نشون بده از دستت محکم گرفت...توهم که به خودت بدجر میبالیدی..چی بگم من....بعد رفتین که سوار ماشینه کیو بشین....تو به کیو گفتی اهنگ yesterday و تو ماشینت داری؟؟؟؟

کیو:اره..دوس داری؟؟؟

تو:میمیرم براش....

که دستتو بردی طرفه ضبط تا روشن کنی...

کیو از دستت گرفتو نذاشت....بعد یه لحظه شروع کرد به خوندن...

بلههههه..کیو با صدای خودش واست اون اهنگو خوند...تو چشات پر از اشک شد...یاد اون روزی افتادی که این کلیپو دانلود کردیو برا اولین بار این اهنگو شنیدی..وای که چقدر اون موقع واست غیر ممکنو نشدنی بود...اون موقع خیلی با کیو فاصله داشتی تو تو ایران اون تو کره.....

کیو هم برگشت دید تو داری گریه میکنی قطع کرد...

کیو:چ..چ..چرا این شکلی شدی...من خوندم خوشحال بشی..چرا گریه میکنی؟؟؟

تو:بنظرت چرا گریه نکنم..؟؟/

کیو: منو اینقدر دوس داری؟؟؟؟

تو:دیونههه...

کیو:به نظرت مامانت الان اینجاس یا رفته؟؟

تو:فکر کنم رفته باشه..مگه چقدر میتونه بینه اونا دووم بیارهه...

ک ک ک شما رسیدین خونه وکه خیلی دل تنگو خوشحال بودین......پسرا رو دیدینو بغل کردین همدیگرو مخصوصا یونگی که از دیدنه تو خیلی ذوق مرگ شده بود...تو اون لحظه موبایلتو زنگ زد.....تو هم دیدی شماره ی ایرانه..زود برداشتی...بلههههههههههه....

از پشته گوشی صدای جییغغغغغغغغغغ بنفش اومد....

بله دوسته دانشگاهیت بود اسمشم زهره بود(زهره یونگی تویی ها)

زهره:مامانتتتتتتتتتت چچی میگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟واقعیت داره دختر من یه ماه دارم دنبالت میگردم ...یعنی نگو که الان کره ای و با کیو ازدواج کردی ...امکان نداره باور نمیکنم...یعنی یعنی...یعنی الان یونگی پیشته؟؟؟؟؟؟؟؟؟نهههههههههه....بمیرمم باورم نمیشه...الان تو تو خونه ی دابلی؟؟؟؟؟؟م م م ن غش..به خدا دارم اینجا گریه میکنم..

تو:یه لحظه بذار توضیح بدم...اره عزیزم اینجامممممممم..منم باورم نمیشه ولی عادت کردم..

زهره:برو بابااااااااااااااا عمرا باور کنم پس اگه راس میگی گوشی رو بده به یونگی ببینم راسته یا دروغ....

تو:باشه..هرجور که مایلی..فقط ابقندی چیزی همرات هس؟؟؟

زهره:برو بابا......سر منو شیره میمالی...

تو هم برگشتی به یونگی گفتی:یونگی من یه دووس دارم کشته مرده ی توئه ولی باور نمیکنه من الان پیشه شمام..میشه یه لحظه باهاش چند کلام کره ای بحرفی...؟؟؟؟؟

یونگی:ها؟؟باشه باشه بدش به من...

زهره هم که واقعا فکر میکرد شوخی میکنی...با کماله راحتی گفت:الو...الو..

یونگی به کره ای:الو....انیگاسیو...نانین یونگ سنگین میدا.....(بعد یونگی  دید از پشت تلفن صدا نمیاد....)

یونگی:الو ..الو...صدامو میشنوی....

تو:واییی چیزی شده؟؟؟

یونگی:این جواب نمیده که؟؟؟؟

بلهههههههههههههههههههههه زهره پشته تلفن غش کرده بود.......که واقعا باورش سخت بود....اخه اون عاشقه یونگیه......ک ک ک (ازین به بعد ببین چیا میشه......زهره قصد داره یونگی رو از خود بیخود کنه...البته نوبت به دوستای میرسه که تو ایران تورو مسخره میکردن...یا فامیلایی که مسخره میکردن تورو......همچین با افتخار دستتو تو دسته کیو میذاریو تو چششون میکنی..تو ایران ها..حالا نوبتی....قراره تو ایران جشنه عروسی بگیری با دوستات....البته با کیووو...بترکه چشمه حسودا...........بقیه ی داستانمممممممم پارته بعدی....)نظر یادتون نره..دوستون دارم




طبقه بندی: ss501 & u،