تبلیغات
ss501 stories - luck.p8
تاریخ : دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 | 02:59 ب.ظ | نویسنده : Bahar

یعنی خیلی نامردین.....ببخشید اول

سلام...یعنی نتیجه زحمات من فقط 4تا

کامنت...یعنی انقدر داستانم

افتضاحه؟؟؟؟حداقل بگید کجاشو باید درست

کنم....!!!!!

سوگل:باشه میگم چرا می زنی....؟از همه بدتر اینکه قراره نوید جون,ناظم کمی تا قسمتی مهترم دوما باهامون بیاد.....

با این حرف سوگل هرکدوم از پسرا یه جور عکس العمل نشون دادن....

هیون عینهو آفتاب پرست رنگ عوض کرد....

قیافه کیو یه کم تو هم رفت.....

یونگ سنگ تغییر خاصی نکرد.....

جونگ مین دپرس شد......

و در آخر هیونگ وحشت کرد,آخه بچم از نوید می ترسه...(اولا حق داره خودمم خیلی ازش می ترسم....و دوما اون خانوم نویده ها فکر بد نکنین....ما تو مدرسمون کلی پسر داریم:نوید,ناصر,رضا,محسن و ......)

.......

8

هیون با داد: واییییییییی...پشت ما شده خونه حضرت آقا....بیا بیرون بینم.....!!!

سوگل:وا چیکارش داری بچمو....اصلا هیونگ اون بداخلاقو بی خیال شو بیا پشت خودم....

هیونگ:واقعا بیام....؟؟؟؟؟؟

یونگ سنگ:اه....بس کنین دیگه بی نمکا......میگم سندس کی قراره بریم....؟؟؟؟؟؟

سندس:با تشکر از یونگی عزیز به خاطر سوال به موقعشون......خوب زود تند سریع برین بندوبساطتون و جمع کنین........فردا قراره بریم.....اونم با مینی بوس....از نوع اون جدیداش........!!!!

کیو:چرا انقدر زود؟؟؟؟؟

نادیا:چون که ارا....خوب معلومه دیگه.......چون بعدش دیگه نمی شه.....ما امتحانات تعیینی واسه امتحان نهایی هامون داریم.......پس باید زودتر بریم....

مهدخت:یه هفته هم بیشتر نمی مونیم......

جونگ مین:اههههههههههههه.......چقدر کم....!!!!

سوگل:نه جان من می خوای تا آخر عمر همونجا زیر یه سقف با هم ......

هیونگ:چقدر خوب میشه.....!!!!!!!!!

سوگل:من که هنوز بقیشو نگفتم....با هم و البته با خانوم نوید.....

نادیا:عالی میشه نه.....

هیونگ و جونگ مین با هم:نهههههههههههههه.......غلط کردیم......

مهدیس:خوشحالم که خودتون اعتراف کردین................

مهدخت:نمکدونای بی نمک.....لطف کنین....زحمتو کم کنین و برین و به کار شریف جمع کردن سساکای مبارک مشغول شین..........

.......

روز بعد.............

دخترا دم مینی بوس منتظر بودن و حدود یک ساعت و نیم از قرارشون میگذشت .....که تازه پنج تن پیداشون شد.....

نادیا:میذاشتین پس فردا می اومدین.....حالا زوده...!!!!!!!!!

جونگ مین با یه حالتی که معلوم بود تازه از خواب بیدار شده پرسید:حالا مگه ساعت چنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نادیا:آقایون بی خیال الآن دقیقا 1.30 دیر کردین.......!!!!

هیونگ با تعجب:یعنی دوازدهه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نادیا:آفرین آفرین مثل اینکه ریاضیتم خوبه.....ولی هنوز یاد نگرفتی چه جوری ساعتتو بخونی.........!!!!!!!!!!!!

هیونگ:نه اتفاقا اونم بلدم....الان دقیقا.....ااااااا...ساعتم کو....؟؟؟؟؟؟؟؟

جونگ مین:میگما...تو این دستمم احساس سنگینی می کنم نگو تو هردو تا دستم ساعت دارم...!!!!!!!!!

هیون:بیا خوب جفت ساعتارو دادین دست این مغز هویجی...معلومه دیر می کنین دیگه........!!!!!

یونگ سنگ:می کنیم...!!!!!!!!

هین:چییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یونگ سنگ:میگم دیر می کنین نه...دیر می کنیم...!!!!!!!!

هیون:حالا.........!!!!!!!!!!

مهدیس:تا صدای نوید در نیومده راه بیوفتین.........چقدر حرف میزنین...اونوقت اسم زنا بد در رفته...

سوگل:خوبه خوبه.....خودت که بیشتر حرف میزنی....بریم دیگه!!!!!!!!!

در ماشین(الان تقریبا یه ساعته که تو راهن)

نوید با داد(بیشتر شبیه نعرست تا داد):واییییییییییی چقدر سروصدا می کنین.....!!!!!!!!بس کنین......!!!!!

با شنیدن آهنگ دلنواز صدای نوید همه یهو ساکت شدن بعدم عین بچه های اول دبستانی دست به سینه نشستن سر جاهاشون...

بعد از نیم ساعت همه حوصلشون سر رفت و کم کم خوابشون برد....

4ساعت بعد

مینی بوس با یه حرکت آروم وایساد....همه حتی نوید خواب بودن....بلاخره بعد از یه ربع تلاش راننده بلاخره تونست بیدارش کنه و نویدم با یه حرکت همه رو بیدار کرد......

هیون:واقعا رسیدیم....؟؟؟؟

نوید:با اجازه شما بله..حلا سریع تر برین بالا و اگه می خواین اونجا بخوابین....

همه مخصوصا دخترا خیلی خوشحال بودن....ولی هیچکدوم از

 

سرنوشتی که در انتظارشون بود خبر نداشتن و نمی دونستن تو این سفر

 

زندگیشون از این رو به اون رو میشه............!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

.......

 

اگه ایندفعه هم کامنتا انقدر کم باشه قهر می کنما!!!!!!!!!!!!!!!




طبقه بندی: luck،