تبلیغات
ss501 stories - luck-p7
تاریخ : پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 | 05:56 ب.ظ | نویسنده : Bahar

سلام....مرده زنده شد... من اومدم..با کلی عذر خواهی و مخلفات و

پارت جدید داستان.....ورژن ویرایش شده......خوب تا نطقم باز

 نشده بهتره بریم ادامه.....ولی قبلش یه چیز بگم روحیتون عوض

شهاینجوری به من و دوستان گل و تا حد زیادی خلم بخندین..

آقا انگار خدا هم با ما شوخیش گرفته بود....بذار بگم.....ما این

هفته سه شنبه رفتیم جاده چالوس(با مدرسه)...همه چی خوب بود

تا این که جوجه کبابمون حاضر شد و سفره رو پهن کردیم و

شروع کردیم به خوردن...چشمتون روز بد نبینه یه بارونی اومد که

جوجه کبابمون شد آش جوجه...سرتون و درد نیارم وسایلو جمع

کردیم و رفتیم زیر آلاچیق و غذامون و خوردیم و تا آخرین دونه

برنجم خوردیم تموم شد بارونم تموم شد....یعنی حسسسسابی کنف

شدیم...خوب بسمه دیگه بریم ادامه......

 

 

 

 

"LUCK"

 

 

وقتی از مدرسه اومدیم بیرون پسرا همینجور گیج و منگ داشتن نگاهمون میکردن اخر سر کیو جونگ با تعجب پرسید:چی شد که اونجوری با مدیرتون حرف زدید؟چرا وسایلتون و جمع کردین مگه زنگ دیگه فیزیک ندارین؟ منم از سیر تا پیاز قضیه رو تعریف کردم هیونگ که داشت بال در میاورد گفت:یعنی به خاطر ما از درس خوندنتون دست کشیدین؟الهی من قربون دوست دختر جان فدام برم جونگ مین یه نگاه همراه با شک به نادیا انداخت و گفت:واقعا به خاطر حرف رضایی خواستی از مدرسه استعفا بدی؟نادیام که مدار کرم ریزیش فعال شده بود گفت:نه بابا دلم واسه پسر دایی خاله ی زن داداش دختر عموی بابام تنگ شده بود ولی راهش خیلی دوره از این مدرسه هم خسته شدم گفتم برم پیشش با هم زندگی کنیم هنوز حرف نادیا تموم نشده بود که جونگی چنان دادی زد که هیونگ از ترس پشت هیون قائم شد و گفت:تو خیلی بیجا کردی که میخوای بری با پسر دایی نمیدونم کیتون    

زندگی کنی مگه من مردم؟مگه تو دوست پسر نداری؟هنوز ازدواج نکردیم داری خیانت میکنی ازدواج کنیم چیکار میکنی؟(پیاده شو با مترو بریم برادر من نه به باره نه به داره همینجوری زنت شد؟)اصلا با چه جرئتی به خودت اجازه دادی جلو من بگی دلت برای یه پسر دیگه تنگ شده؟خجالت نمیکشی؟به تو هم میگن زن؟

سندس که میخواست جو رو عوض کنه با لبخند گفت:اولا دختر نه زن بی ادب ثانیا دعواهاتون و ببرین یه جای دیگه نمیگی اگه یه وقت زبون نادیا لال یونگ سنگ جونم یاد بگیره سر من داد بزنه و هی بهم گیر بده من چه گلی به سرم بزنم؟ از طرز حرف زدن سندس همه خندشون گرفت و یونگی هم گفت:شما تاج سر مایی همه که مثل جونگی بی ادب نیستن سر عشقشون داد بزنن بعدم از اون خنده هایی کرد که صورتش چال میفته(همون خنده هایی که دل سندس براش غش میره)هیون که به زور سعی میکرد هیونگ و از پشتش بکشه بیرون گفت حالا سوار ماشین شیم تو راه وقت واسه حرف زدن زیاده…..

-     دانش آموزان عزیز خانم ها : سوگل ریاحی,سندس جامعی,نادیا کلانتری,مهدیس نیازاده و مهدخت زارع..........

سوگل:دارن ما رو صدا می زنن؟

مهدیس:اگه تا حالا از دست این نادیا کر نشده باشیم بعله.....!

نادیا:اوا خواهر چرا از دست من؟

مهدخت:واسه خاطر اون صدا قشنگه دیگه...!!!!!

سندس:بسه دیگه بریم ببینیم چه خبره شاید رضایی پشیمون

شده!!!!!!!!

-شاید.......

........

بعد از نیم ساعت خارج از اتاق رضایی

هیونگ: سوگلی,چی شد؟؟؟

سوگل: هیچی بعد یه کم ناز و اشوه بلاخره بخشیدیمش...!

سندس:تازه با اردو هم موافقت کرد فقط گفت کیش نمی شه از طرف مدرسه و با مجوز اداره می برنمون شمال-رامسر......

نادیا:و البته باید اضافه کنم به خرج مدرسه و از همه مهمتر برامون یه ویلا کنار ساحل می گیرن......

سوگل:و.....

جونگ مین:تو این نیم ساعت انقدر حرف زدین؟

سوگل: په نه په داشتیم هیکل زیبای رضایی رو برانداز می کردیم!!!!!

حالا بذار بگم و از همه بدتر اینکه....

هیون:د بگو جون به لبمون کردی!!!1

سوگل:باشه میگم چرا می زنی....؟از همه بدتر اینکه قراره نوید جون,ناظم کمی تا قسمتی مهترم دوما باهامون بیاد.....

با این حرف سوگل هرکدوم از پسرا یه جور عکس العمل نشون دادن....

هیون عینهو آفتاب پرست رنگ عوض کرد....

قیافه کیو یه کم تو هم رفت.....

یونگ سنگ تغییر خاصی نکرد.....

جونگ مین دپرس شد......

و در آخر هیونگ وحشت کرد,آخه بچم از نوید می ترسه...(اولا حق داره خودمم خیلی ازش می ترسم....و دوما اون خانوم نویده ها فکر بد نکنین....ما تو مدرسمون کلی پسر داریم:نوید,ناصر,رضا,محسن و ......)

.......

 

 

 




طبقه بندی: luck،