تبلیغات
ss501 stories - ss501 & you part 26
تاریخ : چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 | 08:02 ب.ظ | نویسنده : sanily
سلامممممممممممممممممممممم...سالروز تشکیل بهترینو باحال ترین گروه دنیا..مبارککککککککککککک...
همگی باهم دعا میکنیم کهههه برگردن به زودیییییی
.........قربونشون بشمممممممممم.ک ک ک خیلی میدوستمشون..عاشقشونم..کشته مردشونم...اگه شما هم عاشقشونین....بیاین این شب جشن بگیریم من شبو انلاینم..اینجا ول میچرخم منتظر شمام.....ببینم چطوری میترکونین دیگه......
داستانم باحاله طوری که کیوووووووو از شدت عصبانیت میترکه......برا خوندن برید ادامه ....دوستون دارمممممم.......




تو بعد اون کاووس بازم گرفتی خوابیدی...ولی صبحش که میخواستی بلند شی اصلا جات راحت نبود...انگار نشسته خوابیده بودی....بعد اروم چشاتو باز کردی دیدی...تو ماشینی...بلهههههههه..

کیو تورو صبحی گذاشته بود تو ماشین وسایلاتونم همچنین ...کیو بدونه خداحفظی..میخواست تورو ببره ماه عسل...

تو:کیووووو معلومه داری چیکار میکنی؟؟؟؟؟

کیوهم شادو شمشاد:اره...صبح بخیررررر..

تو:یعنی چی این کارا؟؟؟؟؟؟؟

کیو:اه ..من از خدافظی ها بدم میاد....

تو:ولی من نه؟؟؟؟الان میدونی همشون چه فکرایی کردن؟؟؟؟الان همشون با من قهر شدن..مامانم حتما از دستم عصبیه....

کیو:خب چیه منم با مامان بابامو خواهرم خدافظی نکردم؟؟؟یعنی چی اینکارا؟؟

تو:الان داریم کجا میریم؟؟؟؟؟؟

کیو:اهم...فرودگاه.....

تو:اها...منظورم از کجاا این نبود...

کیو:جزیره ی ججو.....

تو: وسایلامون؟؟

کیو:اول صبحی چقدر حرف میزنی..به نظر بدونه چمدونا مرض دارم جایی برم؟؟؟

تو:خیلی بدی...

کیو:میدونم....(بعدم خنده ی شیطانی کرد)

کیو:تو خوابت با کی ازدواج کرده بودی؟؟

تو:یه دفعه چرا اینو پرسیدی؟؟؟

کیو:نه اخه میخوام بدونم؟؟؟؟با اون پسره؟؟؟

تو:نههههههههههه...چیزه..بگم؟؟؟ عصبی نشی؟؟؟

کیو هم با تمسخر خندیدو گفت: چرا؟؟این یه خوابه....

تو:ببخش ولی با هیون...

کیو:هاااااااا؟؟؟؟

تو:این فقط یه خوابه...اهم...

کیو:خب حالا.....حدس زده بودم..

تو:کیوووووو امروز چرا اینجوری شدی؟؟؟؟؟؟

کیو:چجوری؟؟؟

تو:نمیدونم.....انگار یه چیزیت هست؟؟؟

کیو:نه اتفاقا...بعدا میفهمی...

خلاصه شما وقتی رفتین فرودگاه بعد نیم ساعت میرسین به جزیره ی ججو....

بله...پسرا تو جزیره ی ججو یه ویلایه مشترک داشتن..که وقته ازاد داشتن میرفتن اونجا..خیلی هم ویلایه خوشملی بوددد....

وقتی کیو داشت کلید ویلا رو تو کیفش میگشت دستاش میلرزید...چون به یه چیزی خیلی مشکوک بود....

اروم با کلید درو باز کرد...

تو:کیو چته؟؟مگه کسی اینجا زندگی میکنه..

کیو:شیشششش...

تو:ها؟؟؟

بعد کیو دستتو گرفت اروم تورو برد تو..با قدمایه اروم...اینور اون ورو نگا کرد..دید هیچ کس نیس...یه نفسه عمیق کشیدو گفت:اه...خیلی ترسیده بودم...

ک ک  ک ک] یه دفعه صدایه جونگی اومد

جونگمین:بدونه خدافظی کجا داشتین میرفتین؟؟؟

کیو همونجا خشکش زددددددد داشت اشکش در میومد....

کیو:میدونستمممممممممم............

تو هم در کماله تعجب : ج.. ج.. جونگ مین..اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟

بعد از پشت صدای یونگی: ای بی معرفتا...بدونه ما میاین گردش؟؟؟

کیو:بهتره بگیم ماه عسل..

یونگی:ایی ..اینکارا یعنی چی؟؟؟؟

هیونگ:وایییی..خوابم میاددددد.....چرا انقدر دیر رسیدین؟؟؟ما از شما....زرنگ تریما..

تو هم یه متر دهنت وا مونده بود

کیو هم میخواست بزنه زیره گریه..(اخه کیو موقع اومدن احساس کرده بود که هیچ کس تو خونه نیست..ازون شک داشت..)

تو:مامانممم؟؟؟؟؟؟

جونگ مین خندیدو گفت: شبو واسش قصه خوندم..اونم هیچی حالیش نشد خوابش برد...

تو:واقعا؟؟؟؟؟؟عجب مامانه لارجی دارم من...

کیو:هیون کوو؟؟؟

یونگ سنگ: دستشویی...

کیو: اصولا..الان شما با چه منظوری اومدین اینجا؟؟

جونگ مین:بیا ما رو بزن......یونگ سنگ دوستتو تحویل بگیر کمونده ما رو بندازه بیرون..عوضه اینکه خوشحال شه..تو این روزه مبارک پیششیم...

کیو: جونگ مین..

جونگ مین:بله؟؟؟

کیو: عاشقتم..

جونگ مین:میدونم...منم واسه همین اومدم..تنهات نذارم..دی

یونگ سنگ:اومدم اینجا واستون  rainy heart و بخونم کمی رمانتیک تر کنم.....بس تو اهنگه اروم نمیخونی....همچین بی ذوقی....

کیو: نه خب...چرا تا اینجا زحمت کشیدی اومدی...من تو گوشیم اهنگتو دارم دوتایی باهم گوش میکردیم

هیون: بهههه...سلاممممم به عروس داماد گلمون....

تو هم تو اون لحظه به کیو نگا کردی...

کیو:تو کم بودی.....

تو:چیز..خب..من...یعنی..مرسی که اومدیننننننننننن......

کیو هم تو اون لحظه خیلی بت بد نگا کرد..

جونگ مین:بیاین حاضر شیم همگی باهم بریم بیرون کنار ساحل صبحونه بخوریم....

یونگ سنگ:ارهههه..

کیو:نههههه...شما برین...

جونگ مین:منظور؟؟؟؟؟

کیو:هر کی منظورمو نفهمیده..ایکیوش صفره...

هیون: هر کی هم منظور مارو نفهمیده ایکیوش زیر صفره...

تو:بسس کنیننننننن...من الان میرم مامانمو بلند کنم بعد باهم بریمممممم حالشو ببریم..

کیو: نه لازم نکرده..ما یه جا دیگه میریم..

یونگ سنگ: به دختره از اولین روز زور نگو..ببین میل داره که با ما بیاد...

کیو هم به تو نگا کردو گفت: اره؟؟؟؟؟

تو هم رنگت پرید...راستش از یه طرف نه میخواستی کیو رو نارحت کنی نه اون یکیارو

تو:برا م فرقی نداره...

کیو:که اینطور........

تو:کیوو...

ک ک ک خلاصه با هزار جور بحث میرین باهم بیرون....پسرا هم هر کاری میکردن تا شما دوتا باهم یه جا نیوفتین....مخصوصا جونگ مینو یونگی....یونگی به طور موزیانه شکل..اینکارو با مهارته خودش انجام میداد...

خلاصه شب که خسته و کوفته برمی گردین ویلا....

کیو از شونه هات میگیره و میگه وای که چقدر خوابم میاد بریم بخوابیممممم....خیلی خستم..

بعد هیونگ به جونگی اشاره کرد که یه کاری بکنه...

جونگی هم زود پرید وسط: اهم....خیلی بدی..میخوای مامانتو تنها بذاری؟؟؟؟گناه نداره؟؟؟؟

تو:چی؟؟چی میگی؟؟مگه بچس..

جونگ مین: خوب خودش گفت از تنهایی خوابیدن میترسه...

تو:از کی تا حالا فارسی یاد گرفتی تو؟؟؟

یونگ سنگ:ای خاکه عالم بر سرت جونگی..گند زدی...

جونگ مین: نه خب من از قیافه ی ادما ..میشناسم که این چجور ادمیه...چی میخواد چی نمیخواد..

هیونگم پرید وسط اومد اروم تو گوشه جونگی گفت: یعنی یه ذره بیشتر این چرندیاتو ادامه بدی ابروی خودتو بردی...ازین بیشتر کیو رو عصبی نکن...بعدم رو به شما با زور خندید....

کیو هم که داشت دیونه میشد... از دستت گرفت تا ببره اتاق...

هیون: میتونم بپرسم کدوم اتاق تشریف میبرین؟؟؟

کیو: همون اتاقی که تو راه روئه...

هیون: اون اتاقه منه...یه عالمه وسایل دارم اونجا..

کیو:رو سرت بخوابیم شبو؟؟؟

هیون:کاناپه ی به این قشنگیو راحتی رو اینجا نمیبینی؟؟؟؟تازه دختره هم میره پیش مامانش میخوابه جا هست..

ک ک ک کیو داشتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت میترکید..داشت خفه میشد...میخواست بلند شه همشونو بزنه اون شب....ووووووووووووو

(بقیه ی داستان پارته بعدی....امید وارم خوشتون اومده باشه...نظرم یادتون نره..میسی میسی..)





طبقه بندی: ss501 & u،

نمایش نظرات 1 تا 30