تبلیغات
ss501 stories - ss501 & you part1
تاریخ : دوشنبه 29 اسفند 1390 | 02:36 ب.ظ | نویسنده : sanily

سلام بنده سنیلی تشریف دارم ...این داستان فکر کنم باب میل همه باشه چون شخصیت داستان "تو" هستی....و طرز اشنایت با دابل اس هستش...امید وارم خوشت بیاد واس خوندن...برو ادامه..نظرم یادت نره


شما خیلی خسته بودین به خاطر همین خواب مونده بودین.چون دیشب ساعت 1 به سئول رسیدین طوری که چند سال ارزوی چنین روزی و داشتین...از خوشحالی نمیدونستین بخندین یا گریه کنین...و هتلی که قبلا رزور کرده بودین رفتین دستو پاهاتون میلرزید چون قرار بود فرداشم برید کنسرت دابل اس...صبح که بلند شدین هنوز باورتون نمیشد که چشماتونو تو کره باز کردید گوشیتونو برمیدارید ببینید ساعت چنده....اوه...سا عت 1ب.ظ...چه شودددد...شما فقط دو روز فرصت داشتین تو کره بمونید...زود پا میشین دستو پاتونو گم میکنید...با عجله یه ابی به صورتتون میزنید..قرار بود شب ساعت 9 برید کنسرت دابل اس...زودی از هتل خارج میشین بعد یه تاکسی میگیرید و با زبون کره ای که یاد گرفتید به راننده میگید که شما رو به یکی از مرکز خریدا ببره...خلاصه بعد خرید چند تا بلوزو یه جفت کفش که قرار بود اونارو شب بپوشید ...خسته میشیدو یجا میشینید تا اروم بگیرید...بعد میرین یه رستوران پیدا کنید تا ناهارتونو بخورین...واسه ناهار رشته میخورین..ناهارو ساعت 5 خورده بودین(انقدر که تو بهره خرید رفته بودین)خلاصه با عجله برمیگردید هتل تا واسه شب حاضر شین...وقتی به هتل رسیدین یه دوش میگیرینو میاین به نحو احسا موهاتونو درست میکنیدو یه لباس خیلی قشنگ می پوشین...وحالا جلوی در سالن کنسرت وایستادین از استرس دستاتون یخ زده یه لحظه تو دلتون میگین خدا این منم؟؟؟؟یعنی خواب نیس...الان منو دابل اس چقدر فاصله ی کمی داریم باهم....و میرین از بین جمعیت رد میشینو جاتونو پیدا میکنید...بعد نیم ساعت استرس....یهو صدای همه بلند میشه.....ا ا ا اااااااا...و صدای اهنگ لاو یا میاد که یهو پرده سیاه می افته پایینو پنج تا ستاره ی درخشان دیده میشه....واوووووووووو این دابل اسه...تو یه جیغی میزنییییی...با اهنگ میخونی و دیونه بازی در میاری....اون لحظه بهترین لحظه ی زندگیت بود...گریه میکنی(از خوشحالی)....خلاصه کنسرت که تموم شد تو انقدر جیغ زده بودی که داشت حالت بهم میخورد...سرت گیج میرفت...قرار بود دابل اس بعد کنسرتش تو یه مکانی با تریپل اساش عکس بندازه و امضا بده..تو هم که اینو شنیدی...الفرار...هه هه...وقتی رسیدی اونجا میون اون جمعیت... تورو هل میدن (مثل وحشیا)تو یه ان جلو دابل اس می افتی...کلت به زمین میخوره...تاخخخخخخ...دابلم تو رو میبینه و نارحت میشه..تو سعی میکنی بلند شی ولی واقعا قدرتشو نداری که یه دفعه...جونگ مین از جاش با عصبانیت پا میشه میا د به طرف تو از بازوت میگیره تا بلند شید....و به همه با صدای بلند میگه اگه قرار اینطوری باهم رفتار کنین بهتره دیگه این فن میتینگو تمومش کنیم...که همه یه لحظه ساکت میشن...بعد چند لحظه سکوت دوباره همه....(به منم امضا...منم منم...ا ا  او ایی ا....)که تو اون لحظه جونگمین تو رو میبره اتاق لباسشون...تو ذوق کردی نمیدونی به درد افتادنت گریه کنی یا اینکه جونگمین انقد بهت نزدیکه ذوق کنی...خلاصه شکه ای...جونگی به چشات نگاه میکنه(چون ما ایرانیا قیافمون یعنی چشامون فرق میکنه)و میگه:چیزیت که نشد؟؟!!اخه خیلی بد افتادی...بدون مکث کردن ادامه میده..:شما از کجا اومدین...؟؟؟تو در جواب:م ..م.. م من راستش از...ایران اومدم.جونگی:ایران؟؟؟واوو مگه اونجا هم ما رو میشناسن؟؟اونجا هم طرفدار داریم؟؟؟واووو...چه جالب ..خوشم اومد...بعد می خواد بیشتر باهات صحبت کنه یکی از کار کنا درو باز میکنه و جونگی رو صدا میزنه...جونگی هم میگه از اشناییت خوشبختم دیگه من باید برم...تو هم که می خوای دهنتو باز کنی تشکر کنی ازش.....جونگییی رفتتتتتت...!بدجورم صدمه دیدی...یه چند دقیقه اونجا میمونیو خشکت زده...بعد که با اون پای صدمه دیدت پا میشی بری امضا بگیری میبینی هیچکس نیس....چی...چی شده..؟؟کجانن؟؟؟...متاسفانه دابل اس رفته بود دیگه وقت فن میتینگشون تموم شده بود...تو اشکت درومد خواستی با صدای بلند جیغ بکشیییییی..نههههههههههههههههههههههه.....اخه چراااااااااااااااااااااااااااااااا.....بعد از اون مکان با ناراحتی خارج میشی شب ساعت 12 بود خیلی دیر بود...خیابونا هم سوتو کور...تاکسی هم پیدا نمیشد...تو هم تصمیم گرفتی پیاده برگردی هتل...از اون طرفم دابل با لیموزین داشتن برمیگشتن خونشون....که جونگی پنجره رو کشیده بود پایین تا هوا بخوره...گرمش بود...که چراغ قرمز شد...وقتی ماشین وایستاد تو هم تو پیاده رو داشتی مثل فلجا قدم میزدی...حواستم به اینور اونور نبود....که جونگی دید تو با اون پات داری راه میری...خودشم تورو شناخخت...یه لحظه حسه مهربونی کردنش گرفتو به راننده گفت که وایسته....بعد زود از ماشین پیاده شد که هیونگم خطاب به جونگی؟؟هی...کجاا ...جونگمیین؟؟؟؟...تو که سرتو انداخته بودی پایین یه ان دو تا پا دیدی...سرتو بردی بالا...((خدایا من خواابم...بیدارم...)))این وقت شب جونگی داره ...))نه امکان نداره... جونگی: حتما تاکسی پیدا نشده نه؟؟؟با این پاتم داری پیاده میری؟؟؟واقعا که عجب دخملی هستی..تو طبق معمول زبونت بند اومده....م..م..من..جونگی برگشت گفت فهمیدم نکنه منو دیدی شوکه شدی...راستش یه پیشنهادی میدم خیلی خوشحال شی...(بقه عضو گروهم که با دقت از ماشین دان شما رو نگاه میکنن...کیو:قضیه چیه؟؟؟...هیونگ:شییشش..ساکت نمیشنوم...)

بلههههه جونگی ازت خواسته بود که تورو به هتلت برسونه....تو هم که درجا قبولیدی...اشک تو چشات جمع شده...میای که تو ماشین بشینی میبینی دابل اس زل زده به تو نگاه میکنه...جونگی هم میگه این همون دختریه که بدجور افتاد زمین پاش صدمه دیده ازش خواستم که ما برسونیمش هتل...میدونید اون میگه ما تو ایرانم طرفدار داریممم..باورتون میشه..اون ایرانیه...هیون:چه جالب تو از کجا کره ای یاد گرفتی...تو)دوباره)م..م..من راستش خیلی به کره و زبونش و همه چیش علاقه دارم...یکی از ارزو هام بود که شما رو از نزدیک ببینم انگار دارم خواب میبینم..یعنی من الان دارم با شما ح..ح..حرف میزنم؟؟؟هیونگ)  :میخنده)مگه چی شده خو..ماهم ادمیم دیگه...جونگی نه هیونگ تو ادم نیستسی یه نوع موجود وحشی هستی......هیونگ:یعنی الان این دختره اینجا نبود میدونستم چیکارت کنم...جونگی: (زبون دروورد به هیونگ)هه هه...جونگی یه ان بر میگرده به تو میگه:اصلا بینم تو کدوممونو بیشتر دوس داری؟؟؟میخوام بدونم کی تو این گروه از همه جذاب تره؟؟؟....وایییییی ..تو خشکت میزنه......نمیتونی بگی کدومو...چون بد میشه اگه یکیشو بگی...جونگی هم با اصرار ازت میپرسه................(بقیه ی این داستانم پست بعدی میزارم)




طبقه بندی: ss501 & u،