تبلیغات
ss501 stories - ss501 & you part 25
تاریخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 | 04:05 ب.ظ | نویسنده : sanily
بچه هاااااااااااااااااا تو این پارت همتون شکه میشیننننننننننننن.......شایدم از خنده بیوفتین زمین..چونننننن یجوری این پارتو تموم کردم که..میگین:هااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چی شد الان؟؟؟؟؟؟؟؟
راستش سرم عصبی نشین...این شکلی هم جالب تره...همم منطقی تر....و واقعی تر...
حالا خودتون نظر بدین........منتظرم


راستی سالروز دابل اس نزدیکه.....اینم یه عکس از سالروزشون.......جونه ساحل برگردین..





بله شما شبو باهم تو کاناپه خوابیده بودین....

صبح یه صدایی میومد.....هیون با اون صدا از خواب بیدار شد مثل صدای کشتی بود...هیون که تا صبح تورو محکم بغل کرده بود تا نیوفتی...با شنیدن اون صدا دستاشو از دوره کمرت ول کردو بدو رفت بالا...تو هم تالاپپپپپپپپ از کاناپه افتادی زمین...بعد یه لحظه به خودت اومدیو تو هم زود رفتی بالا ببینی چه خبره....دیدی هیون وایستاده اون گوشه داره خودشو میکشه ....شکلک در میاره تا کشتی یه جورایی واس هیون وایسته...تو هم زدی زیره خنده....هیون وقتی صدا تو شنید برگشت پشتشو دید تو اول صبحی خل شدی...

هیون:میشه بگی به چی میخندی....

تو: اخه کشتیه به اون بزرگی فکر میکنی واسه تو کمک میفرسته..تازه هیچکسم دیده نمیشه همه توئن....من فکر میکردم بینتون من کم دارم نگو تو هم از من بدتری...

هیون: اها...پس منظورت اینه که بیخیال شیمو اینجا تا  اخر باهم باشیم؟؟؟؟

تو: باور کن نمیخواستم همچین اتفاقی بیوفته...اون موقع از بی محبتی میمیرم من...گناه ندارم؟؟؟

هیون:نمک...!!!!

تو:نمکدون....!!!

ک ک ک شما دو تا داشتین بحث میکردین یه قایقه ماهیگیری از دور دیده میشد...

تو هم یه لحظه چشت به اون افتاد....بعد با صدایه بلند جیغ زدی...کمکککککککککککک..بیا این طرف..اوهویییییییییییی....ما اینجاییم..کمککککککک....

هیونم همزمان با تو جیغ کشید...بعد یه مرد میان سال که شما رو دید متوجه شد....بعد اینکه قایق طرفه شما اومد....نگه داشت پیشه قایقه شما .....و هیون بدونه اینکه به تو توجه کنه پرید تو قایق.

تو:ای نامرد..من چی؟؟؟

هیون:ها ها...بمون اونجا....هم من راحت شم... هم تو...

تو یه لحظه حرفه هیونو جدی گرفتیو جیغ زدی...

تو:هیونننننننننننننننن ..نه جونه مادرتتتت.........هیون..تو نمیتونی اینکارو کنی..که وسط حرفت هیون پریدو گفت:بپر..کاره سختی نیست..

تو:بیشوررررررررر..تا حد مرگ ترسیدم...حالا میشه بگی با این لباس عروسم چجوری بپرم...

هیون:یا میپری یاهم بمون اونجا.....

تو:اخه....

هیون:زوددددددددددددددددد...

توهم تو اون لحظه ندونستی چجوری پریدی....ولی فقط تو اون لحظه میدونستی که تو بغل هیون بودی....بیچاره کمر هیون شکست.....

هیون:ااااااااااااااااااااااا....نمیتونی مثل ادم بپری........ای مردم..

تو:خودت گفتیییییییی............

ک ک ک لباس عروسه توهم خیلی کثیف شده بود....

شما از اون اقاهه  خواستین که شما رو طوری به ساحل برسونه که اونجا هیچکی نباشه ....

شما بعد 1 ساعت اینا به ساحل میرسین....هیون که نمیدونست چیکار کنه تا نشناسنش...

تو هم پشته هیون قایم شده بودی..که هیون با موبایلش به کیو زنگ میزنه و بدونه اینکه بگه چه اتفاقی افتاده به کیو میگه که کجایین تا بیاد دنبالتون...

کیو هم از خوشحالی نمیدونه چجوری بیاد دننبالتون...بدو سوار ماشینش میشه و میاد تا شما رو بر داره...وقتی میرسه یه جا رو بهش میگین تا اونجا بدونه اینکه شما رو کسی ببینه بیاد دنبالتون...

حالا کیو هم همونجایی که گفته بودین    اومدو شما رو از دور دید...

ک ک ک وقتی نزدیک شد شما دوتا رو محکم گرفت بغل کرد..اشکش درومده بود....بخوابی هم از چشماش میریخت چون دیروز کلا با پلیسا فقط دنباله شما دو تا بود....

کیو: شما رو هیچ وقت نمیبخشم....مثله میخ اونجا وایستاده بودین..عمدا اینکارو کردین؟؟؟؟

هیون: مننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟کیو تورو خدا این دختررو ببر دیگه هم سراغه من نیارش...یعنی هرجا باهاش بری یه بلایی سرت میاره...سره این کمونده بود کشته شیم..

تو:کیوووووئه بی معرفت...وقتی اونا ریختن تو سالن تو ندونستی چجوری فرار کنی...منو همونجوری ول کردی رفتی...

کیو:مامانت......مامانت جایه بدی بود...مهم تر بود..

تو:هاااااااااااا؟؟؟؟؟مامانم  از من مهم تره؟؟؟

کیو:بله دوباره شروع شد...من دیروزمو ندونستم چجوری گذروندم..میدونی تو چه حالیم...بعد اینکه رفتیم خونه خودمو میندازم رو تخت تا دو روز بخوابم..

تو:منم که هویج......

هیون: نه بابا هویج چیه..باز هویچ به درد ادم میخوره..مفید....تو کجات مفید واس ادم؟؟؟

خلاصه تمامه راهو با هیون بحث میکردی...که وقتی رسیدین خونه...

وقتی درو باز کردین..تو چشات هیجارو ندید چون جونگ مین پرید بغلت کرد...محکمممممم....

مامانتم چون از کیو شنیده بود....از خوشحالی اومد طرفت تا بغلت کنه..دید جونگ مین یه ساعته هنوز ولت نکرده...

مامانتم خواست بهش بفهمونه و گفت:اهم اهم...اهههههممممممممم....

که جونگی ولت کردو پرید بغله مامانت....

به کره ای گفت:واییییییییی خیلی خوشحالم.....

این دفعه تو:اهم اهم...

مامانت:ولمم کنننننن.............رو دادیم به این جماعت ها..بذار دخترمو ببینم...

توهم خندیدی گفتی:جونگییی..ولش کن اون بی احساسه...

ک مامانت اومد بغلت کردو کلی گریه کرد.....

هیون:اه بابا این چیه جمعش کنین...فیلم هندیش کردین......

مامانن:نه نه...همش تقصیره منه..

تو:نه مامان..کجاش تقصیره توئه تقصیر من بود..

مامانت:نه عزیزم همش تقصیره منه که گذاشتم با اون ازدواج کنی...بمیرمم دیگه یه دقیقه هم اینجا نمیمونم...فردا ازینجا میریم...

تو:هااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامانت:ازدواج بی ازدواج...دخترم اینا معلوم نیس از کجا اومدن....چه کارن.نگا نکن خواننده هستن...مگه فکر میکنی فقط خوانندگی میکنن؟؟؟؟

تو:مامان این غیر ممکنه...

مامانت:حرف نزن..

تو:مامان من ازدواج کردم نمیشه..

مامانت:نخیرممممم ...قبل از ازدواجتون مافیا اومد..چجوری ازدواج کردین؟؟

تو:مامان..چی..چیزه..من..با..نه..با کیو نه..

مامانت:یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو:با..ب..با اون پسره(هیون)

مامانت:بلههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی چیییییییییییی با اون؟؟؟؟یعنی با اون ازدواج کرده بودی...

تو:ن..نن..نه..

مامانت:دو تا پسرررررررررر؟؟؟؟؟؟؟

تو:ن ..نه مامان گوش بده...ما ب..با ز..ززور ازدواج کردیم..با زور مافیا..

مامانت:این چرندیاتوووووووووو ول کن..یعنی چی...ازین دروغه بهتر پیدا نکردی بگی..

تو:نه مامان راس میگم.....

به مامانت تو اون لحظه یه غشیییییییییی اومد که نگوووووو.........

هیون اون از پشت گرفت..

هیون:چی گفتی بهش؟؟؟؟؟؟؟

تو:م ..م..من نمیخواستم اینجوری شه......

هیون:چی میگی؟؟؟؟؟؟؟

تو:گفتم باهات ازدواج کردم.....

کیو:چییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیون:هاااااااااا؟؟چیکار کردی تو؟؟؟؟؟؟؟؟

کیو:چرا همچین دروغی بهش گفتی...

تو:م..م..من..واقعا..من...نمی خوام...همش مافیا...

هیون: کیووووو میدونم باورش سخته ولی ما با زور مافیا ازدواج کردیم..

کیو: شوخی میکنین با من؟؟؟؟؟؟؟

هیون:کیو ببخش ولی اون دیگه زنه منه..

کیو:میکشمتتتتتتت هیوننننننننن.......

تو:نه نه نهههههههههههههههههههههههههههههههه......................ک ک ک که

.

.

.

.

از خواب بیدار میشییییییی......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تو:نههههههههههههههههههههههههه.....

کیو هم با صدای تو از خواب بیدار شد

کیو:چی شده؟؟؟؟؟

تو:ها؟؟یه کاووس دیدم..

کیو:خیسه عرقی..چی دیدی انقدر ترسیدی؟؟..

که تو یه لحظه پریدی بغله کیو....کیو هم خندید....

تو:وای ...تو خیلی از دستم عصبانی شدی....

کیو:چی؟؟چی میگی تو...

تو: یه خواب دیدم....دیدم...با زور با یکی دیگه ازدواج کردم..توهم خیلی عصبی شدی...وای خدااا..خیلی بد بودددددددد....

کیو:کی؟؟هیچ کی نمیتونه تورو از من بگیره

تو: خیلی خوابه واقعی بود....خیلی بد بودددددددد

کیو:نترس ولت نمیکنم..تازه فردا بدونه اینکه با هیچکی خداحافظی کنیم....ماه عسل میریم....بذار شکه شن....

امروز بعد عروسی خیلی خسته کننده بود...نفهمیدم چجوری خوابم برد...تازه من شب ندیمت کجا

غیبت زد؟؟؟نتونستم تورو پیدا کنم...همونجوری اومدم اتاقم..گرفتم خوابیدم..خیلی خسته بودم ببخش......

توهم خندیدی ...

تو:نه..من...داشتم با مامانم دردو دل میکردم...تازه.. خیلی بدی..من عمرا بدونه خداحافظی با مامانم جایی برم.... ندیدی من وقتی ..بله رو گفتم..مامانم چه گریه ای میکرد...که دیگه ازم جدا میشه...

 

کیو:اه باشه..بزن تو ذوقم هااااا........

تو:کیوووو.......خیلی مرسی که منوووو نجات دادی..اگه تو نبودی شاید الان برگشته بودم کشورم...ایران..اون موقع چی میشد..

کیو: دیونه ای ؟؟؟مگه میذارم؟؟فکرشم نکننن.....

ک ک ک(بقیه ی داستان پارته بعدییییییی........امید وارم خوشتون اومده باشهههههههه..نظر یادتون نره)))))))))))

 




طبقه بندی: ss501 & u،