تبلیغات
ss501 stories - ss501 & you part 24
تاریخ : جمعه 8 اردیبهشت 1391 | 05:42 ب.ظ | نویسنده : sanily
سلامممممممممم.....بچه ها پارته 24 فقط مربوط میشه به دعوا های باحاله تو و هیون.....یعنی فقط باهم بحث میکنین...تو اون قایقی که گیر کردین.....و این عکسه هیونه خوشمل..که باهاش اتفاقی ازدواج کردی..بپرین ادامه مطلب...بای تا های......



تو و هیون که بیهوش شده بودین تو اون قایق بعد دو ساعت هیون اروم چشماشو وا کرد...دید تو رو بقلش ولویی....تورو از رو خودش برداشت دید هیچکس نیست....دستشو رو سرش گذاشته بود خیلی درد میکرد....رفت همه جایه قایقو گشت....حتی رفت طبقه بالاش ببینه وسط دریان یا نه...بله وقتی رفت بالا دید وسط دریاستو هیچکی هیچ قایق یا کشتیی اون اطراف نبود...بعد گوشیشو با عصبانیت از جیبش درورد دید اصلا انتن نمیده...داشت عصابش خورد میشد...زود اومد پایین تا ببینه تو بهوش اومدی یا نه...

هیون:خوبی؟؟؟؟حالت خوبه...بیدار شو زود....

توهم یواش یواش چشماتو وا کردی...با صدای گرفته گفتی:چی شده کجان...

هیونم یه نفس تازه کشیدو گفت:اونا رفتن..اینجا نیستن..ولی...

تو هم یه لحظه به خودت اومدی

تو:ولی چی؟؟چرا وایستادی چرا نمیریم پس؟؟؟

هیون:اگه میخوای برو ..کسی جلوتو نگرفته...حتی اگه تو شنا کردن انقدر استادی منو هم با خودت ببری بد نمیشه..

تو:چیه؟؟وقته شوخی کردنه؟؟؟راس میگی؟؟؟یعنی اینقدر از ساحل دوریم....

هیون: از قیافم معلوم نی؟؟؟؟

تو:هیوننننننننننن خب الان چیکار کنیمممممممممممم؟؟؟؟؟؟؟

هیون:داد نزن.....تنها راه اینه که منتظر شیم یه قایق یا یه کشتی ازینجا رد شه..چاره ای دیگه ای نداریم..

تو:یا اگه ....؟؟؟؟؟

هیون: پس به جایه اینقدر حرف زدن بشین کمی فکر کن...ببین راهه دیگه ای هست؟؟؟

تو: هیون ما نمیتونیم بدونه هیچ کاری اینجا بشینیمو منتظره یه کسی باشیم اصلا شاید بعد یه هفته یه کشتی یا یه قایقی گذشت ازینجا.اون موقع چیکار کنیم...ما اینجا نه غذایی داریم نه لباسی ..هیچی..هیچی نداریمممممم میفهمی...واقعا جالبه که انقدر ریلکسی....

هیون:من ریلکسم؟؟؟؟؟...اگه وقتی اون مافیائه اومد تو خشکت نمیزدو فرار میکردی ما الان اینجا نبودیم..منم مجبور بودم تو رو ازونجا ببرم....اصلا میدونی از وقتی دیدمت فقط دردسر درس میکنی واسم....دستو پا چلفتی.....اه...خوبه ازین به بعد اسمتو میذارم (اوه هانی)

تو:چ..چی من؟؟منو با اون یکی میگیری؟؟؟تو هم سونگجویی پس......سونگجویه  بی احساس........

هیون:اگه یه ذره دیگه حرف بزنی ازین قایق پرتت میکنم بیرون هاااا...

تو:واییییییی خیلی ترسیدم..نه نه...گناه دارم ننداز منو......اصلا میدونی اقای سونگجو تو عمرم.......(که هیون دید تمومو نمیکنی دستشو گذاشت رو دهنت تا نتونی حرف بزنی)

هیون:وایی سرم رفتتت .....بسش میکنی یا نه؟؟؟

تو هم یه لحظه زدی زیره گریه..

تو:اخهههههههههه این چه سرنوشتیهههه؟؟؟؟؟مافیا هم بیکار بودددددددددد.......تازه فکر کنم تو متوجه شدی که ما الان ازدواج کردیم اره؟؟؟؟

هیون:اصلااااااااااا غصه نخور به محضه اینکه ازینجا رفتیم طلاقت میدم..خانومو باش...چرا زندگیموووووو با تو و اون دستو پاچلفتیات خراب کنم...؟؟؟؟؟

تو:منم چرا زندگیمو با اون بی احساس بودنات...با اون خودخواهیات خراب کنم........نخیرم من هیچ وقت زنتو نیستم...

هیون:نه اینکه من هستم؟؟؟

ک ک ک یه ان شکمه تو شروع به صدا دروودن کرد..قارررررررررر...

هیونم بلند شد رفت طرفه اون یخجال کوچیکه.....دروشو باز کرد دید چیپسو سودا و همچین چیزای هست باز....

چیپسو برداشت به تو داد......

تو هم از دستش زود گرفتی بازش کردیو مثله ندید پدیدا خوردی

هیون:اخیشششش سوکوت........اگه میدونستم زود تر بهت میدادمش.....

تو هم با دهنه پر گفتی:انقدر گشنمه که شاید بعد ازین تورم بخورم.......پس ساکت شو...

هیون:نترس منم خیلی گشنمه دیدی اگه یه دفعه تو جایه تاریک ظاهر شدی بدون تو شکمه منی.....

تو:هاهاها...خیلی خنده داری...بعد تو یه لحظه مکث کردی به هیونم تعارف کردی....

هیونم برداشت.

هیون:فکر کردم هیچ وقت تعارف نمیکنی.....

توهم خندیدی گفتی:اونقدرا هم بدجنس نیستم.....تازه ببخش باهات اون شکلی حرف زدم...خیلی عصبی بودم....تو یکی از بهترین دوستامی هیون..

هیون:چیی؟؟؟؟؟؟دوستت یا شوهرت ؟؟؟؟؟معذرت میخوام ..ولی من قصد ندارم برای باره دوم با کسی ازدواج کنم.....

تو:هاا؟؟؟؟

هیون:شوخی کردم...راحت باش..نوشه جونت باشه ولی عجب لقمه ای گیرت اومدا..برو خدا تو شکر کن....

تو:چیپسه دیگه...مگه چیه...

هیونم میخنده میگه:منظور از لقمه خودم بودم....

تو: اها ...اره با طعمه بی احساس....

هیون:تو میخوای همین شکلی با لباس عروس بشینی...اذیتت نمیکنه؟؟؟؟

تو:ای گفتی خیلی اذیتم میکنه..میگم بیا لباسامونو باهم عوض کنیم.......(بعدم میزنی زیره خنده)

 بعدم میگی :همچین هیکلت بد نیستا....بهت میاد مطمئنا..

هیون: نه تو واقعا امروز درجه ی خلیتت بالا رفته......ولی نه انصافا من جدی میگم چون ما تا دو سه روز اینجاییم باید باید تحمل کنی با این لباس... مگر اینکه شانس بیاریم زود تر بریم..

تو:منظوووووووووور؟؟؟؟؟

هیون:نمیدونم ...یه راهه چاره پیدا کن واسه خودت.......

تو:لازم نیست نگرانه من باشی......راحتممممم با لباسم...

هیون:باشه هرجور راحتی.....

بعد هیون بلند شد خواست حرصت بده...کتشو دروود.. پاپیونشم از گردنش درووردو چند تا از دگمه هاشم باز کرد...خودشو انداخت رویه کاناپه....

هیون:اخیشششششش چه حالی میده...نفسم بند اومده بود...

تو هم که این شکلی شده بودییییییی.........

تو هم با اون لباس عروست یه گوشه  نشستی..ولی انصافا خیلی توش اذیت میشدی...

هیونم داشت فکر میکرد که الان کیو تو چه حالیه...اگه بدونه ما ازدواج کردیم..چی میشه..مامانه تو  چی؟؟

البته توهم تو اون فکر بودی........

هیون:شبو میخوای کجا بخوابی؟؟؟

تو:یعنی چی؟؟؟

هیون:منظورم اینجا فقط یدونه کاناپه هست...تو همونجا رو اون صندلی نشسته میخوایبی؟؟

تو:نه ..معملومه رو کاناپه میخوابم...

هیون:افرین خوشم اومد..این تعارفاتو بذار کنار.. خودت باش.. مگه چیه پیشه من بخوابی...نمیخورمت که..!!!!!!!!

تو:چیی؟؟؟؟؟؟؟؟؟منظورم این بود که تو بری یه جا دیگه بخوابی..

هیون:انگاری چیپس روتو تاثیر منفی گذاشته...میفهمم....

تو:اگههه هیون نبودی اگه جز دابل نبودی..عمرا قبول میکردم.....برو دعا کن..

هیون:چیییییییییی؟؟؟؟؟چی میگی تو....اصلا نمیذارم اینجا بخوابی.....تقصیره منه انقدر بهت رو میدم..همونجا بخواب اینجا جا کمه..تخت نیس کاناپستا؟؟؟تو سرم میخوای بخوابی...

تو:اره از رو صندلی خوابیدن بهتره....

هیون:عجب رویی هاااااا...

تو:جا باز کن اومدم بخوابم..

هیون:نه..عمرا....تازه تو با اون لباس عروسه هیولا مدلت نمیتونی......لباس عروست جای چهار نفرو میگیره.....

تو:مشکله من نیس.......جا نداریم....

هیون: باشه بیا...

بعد تو هم یه لحظه خجالت کشیدی رو کاناپه یه جوری دارز کشیدی که نمیخواستی هیون اذیت شه...خودتم که لبه مرز بودی کمونده بود بیوفتی..خودتو با زور نگه داشتی..

که هیونم پشتت بود..یه ان...تو خواستی بیوفتی زمینووو

...که هیون تورو طرفه خودش کشیدو محکم از پشت بغلت کرد...تو این شکلی شدی.

هیون:خوبه؟؟؟ اینجوری نمیوفتی.................

ک ک ک..................(بقیه ی داستان پارته بعدی بچه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...امید وارم خوشتون اومده باشه..نظرم یادتون نره)

 

 




طبقه بندی: ss501 & u،

نمایش نظرات 1 تا 30