تبلیغات
ss501 stories - ss501 & you part 23
تاریخ : پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 | 03:27 ب.ظ | نویسنده : sanily
سلاممممممم ...من اومدم....با داستانه مافیایی اومدممممممممممم...برید که بخونید...به سرنوشتتونم بخندین...چون یه اتفاقه باحال میوفته...یه اتفاقه غیر منتظره....
راستی بچه ها کی سریاله هیونگو دیده؟؟دختر تابانه منو؟؟؟

وای من امروز اولین قسمتشو دیدم رسما این شکلی شدممممم.....واقعا هیونگگگ...شکه شدم.....هنوزم تو شکم....بچه م رفت سریال بد بازی کرد..هیونگه بی تربیت اون چی بود اخه.....ولی بازم دوسششش دارم....فدای پنج تاشون بشم من...هر کاری کنن بازم عاشقشونم..




تو بعد دو سه روز رفتین تا لباس عروس انتخاب کنی.....البته تو میخواستی تنهایی بری انتخاب کنی...یعنی یه جورایی میخواستی سورپریز شه براشون....میخواستی یه لباس عروسه تک انتخاب کنی....خلاصه یه شب تصمیم میگیری تنهایی بری بیرون واسه لباس عروس.....میری یه مغازه که پره لباس عروسایه تکو خوشگله....از کارکنه اونجا میخوای که یکیشو بده تا بپوشی...وقتی که میپوشی بعدش پرده اتاقه پرو میدی کنار تا از اون خانمه یکی دیگشو بخوای میبینی یونگ سنگ درست جلوت وایستاده......دیگه سکته رو میزنی....

تو:یونگ سنگگگگگگگ تو چطوری اومدی اینجا؟؟؟؟..از ک..کجا میدونس..

یونگ سنگ:میدونی اصلا لباس عروس بهت نمیاد.....انگار دختره سه ساله ای هستی که لباس عروس پوشیدی.....

تو:ها..م..من؟چ..چرا؟؟؟

یونگ سنگ:همین دیروز بود که اومدی کره...حالا هم میخوای دو روز دیگه ازدواج کنی.....خودشم با کیو.....این اصلا عادلانه نیس....

بعد با شوخی میگه:اگه با من ازدواج میکردی باز یه چیزی....با کیوئه گردن کلفتو بی احساس؟؟؟؟؟؟؟

واقعا تو انتخاب شوهر سلیقه نداری....

بعد تو هم زبونت میگیره.....

تو:م..من؟؟؟اخه....یه دفعه ای شد...به..خا..خاطر مامانم...

یونگ سنگ:اره جونه عمت...تو از خداته با یکی مثله اون ازدواج کنی....درستم؟؟؟

تو:یونگ سنگ ..این حرفا چیه میزنی؟؟؟میخوای اشکمو در بیاری؟؟

یونگ سنگ:باشه بابا شوخیدم باهات...ولی خیلی ناز شدی....ولی ای کاشششش......

تو:ای کاش چی؟؟؟

یونگ سنگ:وللش....حالا چیه..انگار خیلی خوشت اومد من گفتم خوشگل شدی...چرا مثله میخ وایستادی جلوم...؟؟؟برو درش بیار...

تو هم هل میکنی:ها..باشه الان ...بعد پرده رو میکشی...

یونگ سنگ: ای کاش شریک زندگیت من میشدم.......

خلاصه بعد ...از اتاقه پرو در میای بیرون...بعد یونگ سنگ میگه که بریم...

تو:یونگ سنگ..چیزه..من..هنوز...

یونگ سنگ:هاا؟؟چیهه؟؟؟انگار خیلی خوشت اومد ازینجا...

تو:یونگ سنگ تو سلیقت خوبه بیا باهم انتخاب کنیم لباس عروسو

ک ک که وقتی تو اینو میگی...یونگ سنگ خیلی عصبی میشههه....میگه با کیو ازدواج میکنی بس نیس..حالا بیام واست لباس عروس انتخاب کنم...ولی یه لحظه پیشه خودش فکر کرد که فرض کنه داره باهات ازدواج میکنه و داره واست لباس عروس انتخاب میکنی....

یونگ سنگ:واییی تو چقدررر به ادم زحمت میدی اخههههههه.....

تو:باشه باشه ..پس بریم...

که تو از یونگ سنگ جلو میزنی تا بری...یونگ سنگ یه ان دستتو میگیره..

یونگی:حالا چجور لباس عروسی میخوای؟؟؟

تو هم خوشحال میشیو نمی تونی جلوی خودتو بگیری میپری بغله یونگیو از لپش یه بوسه کوچول موچول میکنی....

که یونگ سنگو خدا رحمت کنه.....انگار میره بهشت بر میگرده....بعد خودشو جمعو جور میکنهومیگه:اهم اهم...پیشه این همه ادم چیکار میکنی ابرومو بردی....دختره بد

تو هم میخندیو زبونتو به یونگی در میاری....

یونگ سنگم بهت میخنده بعد دوباره از دستت میگیره میگه:بیا یه دونشو انتخاب کنیم که تک باشه..میخوام خوشگل ترینو منحصر به فرد ترین عروسه دنیا باشی.....خلاصه شما تا ساعت 11 شب تمام لباس عروسایه اونجارو زیرو رو میکنین که اخر سر یدونههههههههه خوشملو تکشو پیدا میکنین....البته یونگی واست انتخاب میکنه...

بعد خریدن اون....تو خیلی خوشحال بودی...ولی اون شب ازون کاره یونگی خیلی خوشت اومده بود....بد شما تو راهه خونه بودین که وقتی جلو در خونه رسیدین...ک ک ک...یونگی یه دفه محکم تورو طرفه خودش کشیدو محکم بغلت کرد....

بعد اروم تو گوشت گفت:با هرکی ازدواج میکنی ..هر کجای دنیا میری برو....فقط منو هیچ وقت فراموش نکن..باشه؟؟؟؟

تو هم خشکت میزنه.....یه جورایی اشکت در میاد.....

تو:یونگی این چه حرفیهه..مگه میشه ادم تورو فراموش کنه...هاا؟؟؟مگه مرض دارم؟؟؟؟؟

یونگی هم ولت میکنه و میگه:خب..خوبه خیالم راحت شد....ولی سر قولت بمونی ها....

خلاصههههههههههههههههههههه بعد دو روز دیگه..که روزه خیلی بزرگی بوددددددددددد...

روزه ازدواجه تو و کیو......ک ک ک همه ی پسرا اونروز خیلی اعصباشون خورد بود به جز کیو....واقعا میخواستن زمان وایسته..مخصوصا هیون که اون چند روز غیبش زده بودو با هیچکس حرف نمیزد.....

کیو که عسل میشه... لباسه دامادی خیلی بهش میومددددد...بعد مامانتم خیلی جیگر میشه....جونگی واسش لباس گرفته بود...خیلی هم رابطه ی مامانت با جونگی خوب بود....تو هم که دیگه ماه شده بودی......ساده و زیبااا...خلاصه همتون میرین تو اون سالن عروسی که فقط اون چهار تا پسر با مامانتو مامان بابای کیو با خواهرش بودن....یعنی کم بودین......مامان بابای کیو کمی نارحت بودن که کیو با یه دختر که اصلا از دینو مذهبه خودشون نبود ازدواج میکنه..ولی به هر حال اون تصمیمه کیو بود....اونا نمیتونستن چیزی بگن......

هیون. جونگمین . هیونگ . یونگ سنگ.از استرس داشتن میمردن....

کیو هم که نیششش باز بود این شکلی بودددددد(     )

و خلاصه باباتم که نمیتونست بیاد کره..چون قرار بود جشنو تو ایران با دوستات بگیری..این فقط یه ازدواجه رسمی بود.......ک ک ک....بابای کیو تورو از دستت گرفت تا تحویل کیو بده تورو....همه هم از دیدنه تو دهنشون یه متر وا مونده بودددددددددد..هیون که اصلا پشته سرشو نگاه نمیکرد......که تو تو اون لحظه خواستی دستتو بذاری تو دسته کیو چند ادمه گردن کلفته سیاه پوش ریختن تو اون سالن.....خودشم با تفنگ...که سردستشون خیلی ترسناک بودددد... با صدای بلند به همه گفت گمشید....بعد شلیک کرد...صدا همه جا پخش شد....همه ندونستن چجوری ازونجا فرار کنن...کیو هم تو اون لحظه دید مافیا ها طرفه مامانتن زود از دسته مامانت گرفتو ازونجا بردش بعد همه رفتن که هیون خواست بیاد از دستت بگیره تا ازونجا ببره تورو (کیو هم فکر کرد تو جلو تر از همه فرار کردی)

که اون اقائه مافیا اومد طرف تو ئو هیون و گفت: با پولای ما دارین عروسی میکنینو بعدم میخواستین فرار کنین؟؟؟؟؟؟؟؟

(بچه ها قضیه ازین قراره که قبل تو و کیو زوجه دیگه اونجا ازدواج کردن....ولی مشکل اینجا بود که با پوله مافیا این کارو کرده بودن...یعنی داماد برای خرجه عروسیش از مافیا پول گرفته بودو..اینا هم بعد ازدواجشون از کشور خارج شدنو از دسته مافیا فرار کردن...ولی مافیاهه فکر میکرد اون دو تا زوج شمایین...و هنوز عکسه اون پسررو ندیده بود تا ببینه هیون اون شخص نیس.....)

بعد اومد تفنگو رو کله هیون گرفتو توهم که داشتی از ترس دادو بیداد میکردی...

هیون با عصبانیت گفت: چی میخواین از ما؟؟؟؟

مافیا: داری بامن بازی میکنی؟؟؟نمیدونستم انقدر شجاعی...تحسین برانگیزه واقعا...بعد رو کرد به اون دوتا بادیگارده گردن کلفتشو گفت...اینارو اروم ازینجا ببرین به طرفه ماشین....

که شما دو تا رو با زور بردن ماشین ....

همه هم که وقتی از سالن بیرون اومده بودن بیرون دیدن تو و هیون نیسین.....کیو با عصبانیت داد زد گفت:دختره کجاستتتتتتتتت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یونگ سنگ:هیون کوووووووووووووو؟؟؟

هیونگ:من اخرین باری که دیدم ..هیون داشت دختررو میاورد بیرونننن.......

مامانت:کو ؟کجاست دخترمممممممممم......بعد دادو بیداد کردو زد زیره گریه.......جونگ مین زود رفت پیشش مامانت تا اونو اروم کنه.....

بعد همه باهم برگشتن سالن دیدن هیچکی نیست...کیو که اشک تو چشاش پر شده بودد......بلند داد میزدددددد:این احمقا از کجا پیدا شون شدددددددد........

که همه سوار ماشینشون شدن تا بیان دنباله شماا.....

تو  وهیونم که تو ماشینه مافیا بودینو با تفنگ تهدیدتون میکردن....تو هم که فقط گریه میکردی...

خلاصه بعد چند ساعت شما رو بردن تو یه قایقی (ازون قایقایی که طبقه پاینشون مثل خونست....

بعد تو همون لحظه  بادیگارده اومد یه عکسی به اون گردن کلفته داد.....

سردستشون که اونو دید..دید که اون هیون نیستتتت........سر بادیگارداش عصبی شدو با صدای بلند گفت:شما احمقااااااا این شکلی کار میکنین؟؟یعنی ما الان ادم اشتباهی رو اوردیمم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بادیگارد:اقا..حالا ما چیکار کنیم این دو تارو.....(شما هم تو ساحل جزیره ی بوسان بودید...شما رو اونجا برده بودن)

مافیا:برو یه وکیل پیدا کن...

بادیگاد:بله؟؟اقا...اخه چجوری از کجا؟؟؟؟ممکن نیست......

مافیائه با صدایه بلندو عصبی گفت:این مشکل خودتونه ....اگه به من درست اطلاعات میدادین این شکلی نمیشد....اینا الان به خاطر ما نتونستن ازدواج کنن....(بعد با خنده ی شیطانی گفت)ما که نمیخوایم مانع سرنوشتشون بشیم...بعدم خندیدو گفت:اگه پیدا نکنی سرتو میبرم کثافت....

بعد 3 ساعت اینا....که دهنه شما رو هم بسته بودن......یه وکیل اوردن....بعد دو تا بادیگارده دیگه تفنگو رو شما گرفتنو گفتن زود اینا رو امضا کنینو برید گمشین...

تو هم که میخواستی حرف بزنی....گردن کلفته اومد دهنتو باز کرد و گفت.....

تو:ما....قرار نبود..یعنی..ما...چیزه

مافیا برگشت با تمسخر و عصبانیت گفت :قرار نبود این شکلی ازدواج کنین؟؟؟اه...ببخشید خانوم...اگه چیزی که میخواستین نشد....بعد با عصباانیت برگشت به تو گفت:زود این کوفتی رو امضا کن ....باید زود ازینجا بریم تا پلیسا نیومدن...زوددددددددد

بعد بادیگارده:به تو هیون گفت تا یه دقیقه فرصت دارین...به طرفه قاضی هم تفنگو گرفته بودن....خلاصه تو با گریه امضا میکنی...هیونم همچنین...

مافیا دوباره شیطانی خندیدو گفت:تبریک میگم...

.بعد از پشت بادیگاردا از سرتون با تفنگ زدن....طوری که بیهوش شدین....

بله اونا شما رووووووو ترک کردنو رفتن...و تو هیون بیهوش  وسط دریا بودین...توی اون قایق.....

کیو هم که به پلیسا خبر داده بود...اونروز اعصابه همشون خورد بودددددددددددددددد........

و تو و هیون دیگه ازدواج کره بودیننننننن..و این باعث میشههههههه اتفاقایه جالبی بیفته......سره اون مافیائه سرنوشته تو و هیون عوض شده بودددددددد.........

(بقیه ی داستان پارت بعدی......بچه ها خواستم اکشنش کنم...شاید وقتی اینو میخونین کمی جالب نباشه ..کمی هم مسخره ولی.....خواستم داستان از یکنواختی دربیادو باحال شه.....اوناییم که میخواستن با کیو ازدواج کنن متاسفم اخه این یه داستانه دیگههههه واقعیت نیست....شما فقط خودتونو جایه دختره بذارین همین..)امید وارم خوشتون اومده باشه




طبقه بندی: ss501 & u،