تبلیغات
ss501 stories - ss501 & you part 22
تاریخ : سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 | 10:35 ب.ظ | نویسنده : sanily
سلامممممممم با پارته 22 اومدمممم..............واییی انقدر خستمو خوابم میاد که نگووووو....مهمونامونم رفتن...فردام که تعطیللللل میرم کهههههههههههه بخوابممممممممم.....
تو اخره این پارت یه اتفاقه باحالی بین مامانتو کیو میفته که نگوووووو.......
برای خوندن برید ادامه لطفا........نظرم...............نره....لاو یا بچه ها



بعد اینکه تو حلقه رو به مامانت نشون دادی....مامانت نمیدونست چیکار کنه...خشکش زده بود..نمیدونست باور کنه یا نه....زبونش بند اومده بود....بعد برگشت به تو گفت:مطمئنی؟؟؟این اخرین حرفته؟؟؟

تو:..ا..اره....


مامانت:بهش بگو که جدیه؟؟؟یعنی واقعا می خواد باهات ازدواج کنه؟؟؟؟


تو هم برگشتی گفتی:مامان این حرفا چیه....اگه نمیخواست که این حلقه الان تو دسته من نبود که......


راستی اینم عکس حلقتون:



مامانتم که میخواست مطمئن شه...برگشت گفت:اگه واقعا همدیگرو دوس دارین ..من مشکلی ندارم ولی...............

تو:ولی چی مامان؟؟؟؟


مامانت:تا وقتی که ازدواج کنینو برین خونه ی خودتون من اینجا میمونم.......

تو:چییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


بعد تو اون لحظه تو سرت گیج رفتو از خود بیخود شدیو که میخواستی بیوفتی زمین.....مامانت برگشت گفت:هان؟؟چیه؟؟؟نکنه دورغ میگین به من؟؟؟؟

تو:مامان چی میگی تو....بده خب....به اندازه ی کافی..م..من مزاحم اینا هستم.....

مامانت:خب عزیزم دوستایه شوهر ایندته....چرا مزاحم میشیم....اگه اون شکلیه پس زود تر ازدواج کنین ....اوناروم از کارشون نذارین.....

توهم که خدا رحمتت کنه....نمیدونستی این حرفه مامانتو چجوری به کره ای ترجمه کنی.....داشتی از شرمندگی میمردی....فکر میکردی اگه به اونا بگی مامانت ازین به بعد با اونا زندگی میکنه ...اونا خیلی عصبی بشن....

توهم برگشتی رو به کیو و گفتی:کیو...بیا تمومش کنیم..من به مامانم میگم همه ی اینا دوروغه...

کیو:چراااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟چی شد یه دفعه؟؟؟؟

تو:میگه تا وقتی که ما ازدواج کنیم میخواد اینجا بمونه...

کیو هم تو اون لحظه خوشحال شد......چون باعث میشد با تو زود تر ازدواج کنه....ک ک که یهو یه لبخندی زدو گفت:هیچ مشکلی نداره.....هر چقدر که بخواد میتونه بمونه....

یونگ سنگ:هی هی....شما چی میگیدددددددددد دارین شوخی میکنین؟؟این یه مسئله ی جدیه.....

هیون:کیو یا تمومش کن ....یاهم میرم همه چی رو میگم....

کیو:چیه؟؟؟چی شده؟؟؟مشکلی دارین؟؟؟بده که با دختره مورد علاقم ازدواج کنم؟؟؟

تو:کیو بسه شوخی رو بذار کنار....ببین داریم از ازدواج کردن صحبت میکنیم...دس بردار....چطور میتونی این مسئولیتو به گردن بگیری؟؟؟من نمی تونم قبول کنم....یه عمر بهت بدهکار باشم...احساسه گناه میکنم...

کیو:تو خنگی؟؟؟؟؟حتما درجه ی خلیتت بالا رفته........نمیتونی همه ی اینا رو ببینی....به نظرت این دو تا حلقه خود به خود تو جیبم ظاهر شدن....به نظرت پیشه نامزدت بیخودی تورو بوسیدم....تو اون تاریکی نمیخواستم اولین بوست با جونگمین شه....بنظرت بیخودی من بوسیدمت؟؟؟؟؟

تو ماکائو واسه چی غیبم زده بود....تو کوری ؟؟؟یا خودتو به اون راه زدی...؟؟؟؟

بلههههههههههههههه وقتی کیو عصبی میشه و اینارو میگه تو و اون یکیا به رحمت خدا میرنننننن..........

تو:ک..کیو....م...من..واقعا....

کیو:واقعا که چی ؟؟؟؟

تو هم برگشتی به مامانت گفتی که اره میتونی بمونی .........

مامانت با شک پرسید.....داشت چی میگفت این پسره نکنه عصبی شد من این حرفو گفتم...غلط کرده...

توهم که تا حد مرگ تعجب کرده بودیو خشکت زده بود گفتی:نه مامان سره من عصبی شد...چون ازش اجازه گرفتم...گفت خونه یه خودشه...

بعدم با حالتی مستو افسوس خورده سراغه اتاغه کیو رو گرفتی.........

یونگ سنگ اومد طرفه کیو و از دستش گرفتو گفت:مجبور بودی انقدر فداکاری کنی...میدونی الان چیکار کردی احمق؟؟؟؟؟دختره الان مجبوره باهات ازدواج کنه.....

هیون:من دیگه نمی تونم تو این خونه نفس بکشم...واقعا شورشو درووردین....

هیونگ:منم همینطور.....گند زدی کیو...

جونگی هم به کیو خیلی بد نگاه کردو رفت اتاقه کیو پیشه تو....

مامانتم برگشت به نامزدت گفت:شنیدی که..دخترم راست میگفت..هیچ دروغی در کار نیس...واقعا متاسفم که این اتفاق افتاد تو هم تو زحمت افتادی پسرم.....ولی دیگه چه میشه کرد....

پسره:اخه ..ما...مامان باور کن دارن نقش بازی میکنن.....

مامانت: میدونم قبول کردنش سخته ولی.....

پسره:اخه مامان......(ک ک ک....خیلی نارحت شدو حرف پیدا نکرد و اونجارو ترک کرد و سوار ماشین شدو با سرعت ازونجا دور شد...)

جونگی که اومد پیشت دید یه گوشه نشستی داری گریه میکنی....

اروم اومد پیشت نشست...

جونگی:این اشکه خوشحالیه؟؟؟

تو:جونگ مین...من واقعا نمیخواستم این شکلی شه....شاید کیو نخواد شاید مجبوره....تازه احساس میکنم یه موجود مزاحمم...از وقتی اومدم ......

جونگ مین:شیشششش ..حرفشم نزن....چرا این شکلی میگی....من کیو رو میشناسم به این راحتیا این فداکاریایه بزرگو به هیچ کس نمیکنه....اون تنها دختری که باهاش همیشه خوب بود خواهرش بود...به جز اون تا به حال ندیدم کیو با یه دختره دیگه باشه یا انقدر واس فداکاری کنه....اون که تورو خیلی دوس داره...اگه توهم انو دوس داری....دیگه طولش ندین...

(جونگ مین وقتی داشت این حرفارو میگفت دلش کباب میشد....واقعا منظورش اون نبود ...فکر میکرد شما عاشقه همینو نمیخواست جلوتونو بگیره..میخواست تو همیشه خوشبختو خوشحال باشی...از دسته خودشم خیلی عصبی بود که نتونست همه ی کارایی که کیو واست کرده بودو انجام بده....)


تو:جونگ مین...یعنی واقعا من حتی دوستشم نداشته باشم..با این کارایی که اون کرده...عمرا نمیخوام نارحتش کنم....تا به حال یه پسر واسم این کا را رو نکرده بود...من مدیونه اونم...شایدم اگه اون نبود واقعا الان داشتم با اون پسره ازدواج میکردم....


جونگ مین:به نظرم شاید اگه باهاش ازدواج کنی...همه این مشکلا حل میشه.....کیو هم قدر یه دنیا خوشحال میشه...


بعد کیو مامانتو برده بود تا از هتل وسایلاشو بیاره خونه....وقتی که شب با مامانت اومدن خونه..کیو اومد اتاق دید تو هنوز یه جا نشستی داری فکر میکنی......

اروم اومد بهت گفت:مجبور نیستی...همه ی اینکارا به خاطر توئه...اگه خیلی میخوای برگردی با مامانت..پیشه اون پسره....میتونی بری..من فقط دارم کمکت میکنم......


تو:این یه چیزه بالاتر از کمک کردنه..این یه جور فدا کردنه خودته....

کیو هم عصبی شدو گفت:اگه میخوای دوباره حرفامو تکرار کنم......

تو:نه نه...منظورم اینه که تو واقعا مطمئنی؟؟؟؟تو داری چیکار میکنی؟؟ واقعا میخوای که باهام ازدواج کنی؟؟؟....

کیو:اصلا بذار بهت یه چیزی بگم که کلا منظورمو بفهمی....انگار تو یکی رو دوست داریو به خاطرش هر کاری میکنیو هیچ وقتم پشیمون نمیشی که اون کارو کردی...چون با اون بودی...ولی  این فقط یه طرفه قضیه س ...مونده طرفم بخواد یا نه.....حالا اون طرف توئی....من جوابمو گفتم حالا نوبته توئه....تو این بازی هستی یا نه؟؟؟؟


تو:خب...م..من...اره!!!!!!!!


ک ک ک که کیو از شنیدنه این بال درورد خیلیییی خوشحال شدو اومد طرفتو گفت:فایتیینگ....


توهم بهش خندیدیو گفتی:فایتینگ کیو....


خلاصه شب هیون برمیگرده خونه بدونه این که با کسی صحبت کنه سراغه اتاقشو میگیره و میره....

کیو برمیگرده به یونگ سنگ میگه:این چشه؟؟؟؟

یونگ سنگ:نمیدونم از صبحه اینجوریه....

هیونگ:لابد خستس دیگه....

یونگ سنگ:حالا یه سوال ...مامانه این الان نه بلده انگلیسی حرف بزنه نه کره ای چجوری میخوای باهاش حرف بزنی..

هیونگ:هی چیه...اینا واقعا ازدواج نمیکنن که...الکیه..مگه نه کیو...بعدشم خندید....

کیو:به نظرت من دارم شوخی میکنم اینجا...یعنی انقدر پرتم....

هیونگ:ها؟؟؟؟

کیو:داری با من شوخی میکنی؟؟؟؟

هیونگ:نه...تو..اخه...تو جدی جدی....

یونگ سنگم دید هیونگ خشکش زد...اومد طرفه هیونگو گفت:حالا کجاشو دیدی ...یهو دیدی بعده یه هفته واقعا ازدواج کردن....

کیو:راستشو بخواین خودمم همین تصمیمو دارم.....

یونگ سنگو هیونگ :چیییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یونگ سنگ:م..م..من داشتم سربه سرت میذاشتم...

کیو:ولی من نه...بچه ها جدیم...چرا نمیخواین باور کنین؟؟؟

یونگ سنگ:واقعا که......

هیونگ:من میرم بخوابممممم..........(خیلی ناحت شدددددد)

یونگ سنگ:منم همینطور ...امروز واقعا روزه خسته کننده ای بود.......ارزویه خوشبختی میکنم....(خیلی عصبی بودددددد)

ک ک که مامانت اومد اشپزخونه.....برگشت با ادا و حرکاته دستش گفت که من تشنمه اب می خوام...

کیو هم خندیدو فهمید چی گفت:رفت اب بریزه تو لیوان...که یاد اولین شبی افتاد که تو اومده بودی خونشونو از کیو اب میخواستی بعد لیوانم از دستت افتاد شکست...تو دلش خندید....

تو زود خودتو رسوندی اشپزخونه: ماما چیزی لازم داری بگو....

مامانت: نه عزیزم دارم به دامادم میگم بهم اب بده....

وقتی مامانت اینو گفت تو زدی زیره خنده...یه جوری این کلمه واست خنده دار بود....

کیو:ه؟؟؟چی شده واسه چی میخندی؟؟؟؟

تو:ها؟؟هیچی ...همین شکلی..

کیو:دوباره درجه ی خلیتت بالا رفتا....

مامانت:یعنی چی این کارااااااا....من اینجاااااااا اصلا راحت نیستم....منم میخوام بدونم دارین به هم دیگه چی میگین...

تو:مامان ....کاری از دستم بر نمیاد ببخشششش عزیزممم...بعد مامانتو بغل کردی..

مامانت:باشه باشه...حالا خودتو لوس نکنننننن....

مامانت :اصلا این پسره مامان باباش کوشن...اونا میدونن؟؟

تو:ها؟؟؟؟؟؟ارههه بابا مگه میشهههه ؟؟؟بدونه اونا که نمیشههههه...

تو:کیووووو تو اصلا به مامانت گفتی ؟؟؟؟؟؟خواهرت ....بابات...

کیو:قراره فردا تورو ببرم معرفیشون کنم......ولی وای که چقد ازین رسمو رسومات بدم میاد
....اه..

تو:ای حرفه دلمو زدی..ادم یه جوری میشهههه....انگار زنمممم
....که...ایییییییییی.....

کیو هم خندیدو گفت:اره انگار منم از اون پسر مثبتام
.....اینکارا به ما نیومده....(بعد میخندین بازم)

خلاصه  وقتی همه میرن که بخوابن تو بدونه اینکه به مامانت بگی...شبو تو حال پیشه مامانت میخوابی....ولی نصفه شبی یه رعدو برقی میاد که نگو...وحشتناکککککک....

که مامانتم با صدایه این از خواب بلند میشه تو تاریکی میترسه ئو میاد تا پیشه تو بخوابه...فکر میکنه تو تو اتاقه کیو رو تخت خوابیدی....احساس میکنه توهم ترسیدی...

بلند میشه میاد اتاقه کیو...کیو هم که رو تخت خوابیده بود...

مامانتم فکر میکنه اون تویی...قشنگ خودشو میندازه رو تخت محکم از پشت کیو رو بغل میکنه....


کیو هم یه ان از خواب بیدار میشه و فکر میکنه تویی.....کیو خیلی خوشحال میشه فکر میکنه تو از رعدو برق ترسیدیو اومدی پیشش
(بدونه اینکه تکون بخوره و برگرده پشتشو نگاه کنه)....کیو هم دستایه مامانتو میگیره ....مامانتم همونجا خوابش میبره....

صبح که میشه تو بلند میشی میبینی مامانت نیست..نگران میشی اینور اونور ...حمومو دستشویی رو نیگاه میکنی میبینی نیستش....

بعد میری اتاقه کیو که بهش بگی مامانت غیبش زده......در اتاقو که باز میکنی اون صحنه رو میبینی یه جیغه بنفششششششششششششش میزنی....

تو:اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....


جونگی هم صدای تورو شنید زود اومد پیشت ....هیون هیونگو یونگی هم همین طور.....

بعد کیو از خواب بلند شد....

مامانت که با دستاش قفل کرده بود کیو رو......کیو هم برگشت به طرفه مامانت...دید مامانتهههههههه...که از شب تا حالا مثله عاشقا محکم همدیگرو بغل کردنو خوابیدن.....


کیو هم یه جیغه بنفشه دیگه زد......ااااااااااااااااااااااااا


ک ک ک ک همتون زدین زیره خندهههههههههههه.....

مامانتم که از تخت افتاد زمین از ترسش....خیلی خجالت میکشیددددددددد.........تو و هیونو جونگی از خنده بخشه زمین شدین
.....با صدای بلند میخندیدین...کهههههههههههههه.....(بقیه ی داستان پارته بعدی.....نظر یادتون نره...........دوستون دارم.....................))))))))بای تا های)


طبقه بندی: ss501 & u،