تبلیغات
ss501 stories - ss501 & you part 21
تاریخ : دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 | 08:44 ب.ظ | نویسنده : sanily
بریددددددددد بخونید...ببخشین سرم شلوغه نمیتونم عکس بذارم.........دوستون دارم  بای بایی........




اون شب دیگه همه خسته بودن به جز این جونگی....جونگی هم که .....

ولی توهم خوابت نمیومد....جونگی دید تو خوشحالو سرحالی...(تو راهه هتل)

برگشت گفت:خوابت نیماد؟؟؟

تو:ها؟؟من؟؟نههههههه....مگه میشه ادم همچین جایی خوابش بیاد؟؟؟

جونگی خندیدو گفت:اره به خدا.....اینارو نیگاه خواب از چشاشون میریزه..کیو هم که غیبش زده..اگه میخوای ما بریم یه دور دیگه این اطرافو بگردیم تا خوابمون بیاد..هتل رفتیم چیکار کنیم؟؟؟

تو هم که درجا بله رو گفتی.....

هیونگ که داشت خمیازه میکشید گفت:جونگی...یه روز فقط این یه روزو دس بردار ازین کارات....برو بگیر بخواب بابا...حالا اینجا گم میشین دستتون میمونیما....

هیون:اره نصفه شبه...خطر داره...تو هم که اگه اتفاقی افتاد نمیتونی از پسش بر بیای....

جونگی با تمسخر خندیدو گفت:اقا رو باش....همچین لتو پارشون میکنم که مثله سگ از کارشون پشیمون بشن....

یونگ سنگ:بچه ها من نگرانم این کیو یه بلایی سر خودش بیاره هنوزم که پیداش نشده؟؟؟

جونگ مین:مگه بچس؟؟؟تازه...شایدم الان رفته هتل منتظر ماست....

بعد جونگی اروم بهت چشمک میزنه که دو تا تونم در برین....

توهم بهش میخندیو حرفشو تایید میکنی....

هیون:جونگمین...فردا که شد یادم بنداز اون تیکه کلامه اهنگو عوض کنم....اونجارو تو بخون....

یونگ سنگ:هیون داری با هوا حرف میزنی؟؟

هیون:ها؟؟یعنی چی؟؟

یونگ سنگ:پشتتو نیگا کن....

بلههههه تو و جونگی رفته بودین تا حاله دنیا رو ببرین......

بعد یه ساعت که اطرافو گشتین.....کیو هم که یه تصمیمه بزرگ گرفته بود به خاطره تو.....این بود که بره حلقه ی ازدواج واست بگیره....واسه همونم غیبش زده بود...کیو کناره اون رود خونه که تو شهر بود رویه نیمکت نشسته بودو با خنده و خوشحالی به اون حلقه ای که گرفته بود نگاه میکرد....تو و جونگ مینم رفتین روی پل درست روبروی کیو وایستادین...طوری که اصلا کیو رو نمیدیدن....کیو هم شما رو راحت میدید...اونجا تقریبا نزدیکیایه هتل بود.....

جونگی:چقدر قشنگه نه....تو یه روز فکرشو میکردی با ما بیای اینجا...

تو:اره...تو خیالاتم....راستش..خب خیلی باور نکردنیه..ولی من دیگه عادت کردم....

جونگی:منم....اونروز که تو اون نامه رو نوشته بودی...خیلی ناراحت شدم...جالبه ولی برای اولین بار به خاطره ی یه دختر ناراحت شدم....بعد گفت:

میدونی من میخوام یه کاری واست بکنم...

تو:ها..چی؟؟به من؟؟؟چیکار؟؟؟

جونگی:یه اهنگ یه اهنگ واست بخونم...میخوام خیلی با ارزش باشه...اخه از وقتی اومدی واست کاری نکردم....

تو زدی زیره خنده.....

جونگی:بسه دیگه..مگه دارم باهات شوخی میکنم؟؟؟؟

تو:اره اره.....خنده داره..ولی ازین شوخیا نکن....چون قلبم داره از جاش در میاد...تو...تو وا..واسه من اه..اهنگ؟؟؟؟بعد دوباره خندیدی.....

جونگی هم یه لحظه عصبانی شدو میخواست بگه که جدیه...یه ان از شونه هات گرفتو با اون نگاهای کشندش گفت:به نظرت دارم باهات شوخی میکنم...

توهم اروم اروم خندتو قطع کردی و مثله ادمای مست گفتی:ها؟؟چی؟؟؟

جونگی :میخوام یه کاری رو که تو گذشته نتونستم بکنمو الان انجام بدم....

تو:منظورت چیه؟؟؟

جونگ مین اروم بهت نزدیک شد تا تورو ببوسه....

کیو هم ازون طرف بدجور اعصابش خوردشودو حلقه هم که تو دستش بود محکم فشار دادو ازونجا دور شدددد....

جونگ مین که یه ذره مونده بود تورو.......ک. ک ک که.....موبایله جونگی زنگ زد....

جونگ مین با عصبانیت گوشی رو برداشتو گفت:هااا؟؟چیه؟؟؟چی میخواییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیون:دارین چه غلطی میکنین نصفه شبی مگه نگفتم نرین......اصلا خیالم راحت نیس دختره پیشه توئه....

جونگ مین:بذار بیام هتل ...حسابتو میرسم هیون...........

بعد که جونگ مین تلشو قطع کرد دید تو نیستی.....برگشت اونطرفه شو نگاه کرد دید تو مثله روح ها داری اروم اروم واس خودت میری....

جونگی بدو از پشتت اومد......

جونگی:من...م...چیزه...ببخش..اگه ناراحتت کردم یا ترسوندمت....

توهم که تو اون لحظه یاد کیو و کارای که واست کرده بود افتادی....شاید تو کیو رو دوس نداشتی...شایدم اره....ولی خب اون کارایی که کیو واست کرده بود...یکیم اولین بوست که با کیو بود...یه احساس خیلی خوبی نسبت بهش داشتی....انگار از همه مهربون تر یا فداکار ترو...حالا هرچی....بود

جونگی هم احساس میکرد تو عاشقه کیوئی....

جونگی:ببخش دیگه تکرار نمیشه انگار خیلی ناراحت شدی در هر صورت فراموشش کن....بی فکری کردم.....(بعد تو دلش گفت...ای تف به این شانسم....اولین کسی که باهاش صمیمی بودو حرف زد و باعث شد بیاد خونمون زندگی کنه...من بودممم....اصولا باید منو بیشتر دوس داشته باشه.......یعنی الان نظرش درباره ی من چیه؟؟؟...)

کیو اونشب فکر کرد جونگ مین تورو بوسید....ولی با وجود اون حلقه رو هنوز نگه داشته بود خیلی هم عصبی بود.......

خلاصه دابل اس بعد دو روز برگشتن کره....بعد فرودگاه سراغه خونرو گرفتیدو جلو در وایستادین تا هیون درو باز کنه......بعد همه با چمدونا اومدن تو که میخواستن درو ببندن...پسره(نامزدت)پاشو گذاشت لایه در...مثله لاتا......

هیون که شکه شده بود میخواست بگیره بزنتش یهو مامانت بدونه سلامو تعارف اومد تو...که هیون همونجا دستش رو هوا موند....

بعد تو اون لحظه تو با مامانت پیشه 5 تا پسر فیس تو فیس شدی.....

مامانت وقتی تورو پیشه این 5 تا پسر دید رنگشششششششششششششش یهو پرید...اخه مامانت فکر میکرد که نامزدت از خودش میبافه ئو ازین جور چیزا.......ولی دیگههههه........

مامانت بدو اومد طرفت که با عصبانیت دستتو گرفت تا تورو ببره ازونجا...بدونه هیچ حرفی....

کیوئه بیچاره دوباره خودشو انداخت وسط.....بعد چون نمیدونست با مامانت انگلیسی صحبت کنه یا کره ای...دستشو به مامانت نشون داد...

مامانت:ها چیه؟؟چی شده؟؟؟

کیو  برگشت به تو گفت:به مامانت بگو ما نامزدیم..اینم حلقه ی نامزدیمون...

تو هم اصلا حواست نبود و خیلی راحتو ریلکس گفتی:باشه میگمم...

تو:هاا؟؟؟؟؟؟چییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟به مامانمممممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامانت:چی میگین شماااااااا............این پسره داره چی میگه.........

تو:مامان..چیزه..خب...عصبی نشو..این..این پسره...این...خب ما باهم...

مامانت:شما چی؟؟چیکار کردیننننننننننننننننننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو:نه مامان..فکر بد نکن..مامان ما باهم نامزد کردیم.....

مامانت:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پسره هم زود پرید وسط گفت:بابا دروغ میگن حرفشونو باور نکنین مامان.....

مامانت:میدونم دروغه خب.....میخوای خودتو نجات بدی ولی دو روز بعد با این پسره قراره نامزدت کنی چی میگی...بعد این همه غلطی که کردییییییییییی.............

پس اون موقع حلقه ی ازدواجه تو کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو هم هنگیدی نمیدونستی که کیو واسه تو هم گرفته....بعد برگشتی به کیو گفتی...بدبخت شدیم مامانم حلقه منو میپرسه..میگه کو.......بعدم تا ضایع نکنی به مامانت انگار هیچی نشده...خندیدی... طوری وانمود کردی که انگار خیلی وقته با کیو نامزدی...

کیو هم از جیبش دروورد به تو دا د حلقه رو...

کیو:بگو من به حلقه کردن عادت ندارم... دادم نامزدم نگهش داره...

تو هم که تو اون لحظه نفهمیدی چی به چیه....دیگه بدجور زدی به سیمه اخر.......

تو:م...م.مامان دیدی..ایناهاش حلقم..م...من...ع..عادت نداشتم به ..خ..خاطره همون گفتم اون حلقه رو نگه...د..داره.....بعدم با زور خندیدی......

ک ک ک که.....هیونو جونگ مینو یونگ سنگو هیونگ............................هیچی دیگه فرضشو بکنین اون چهار تاهم که عاشقه تو بودن با دیدن اون صحنه چه حالی بهشون دس میده.....مثله همیشه تو کیو...اونا هم نا امیدد...:(

(بچه ها ببخشید ما الان مهمون داریم..نتونستم خوبو باحال بنویسم داستانو پارته بعدی جبران میکنم....حالا میرم ک  ک ک که خدمتشون برسم......دوستون دارم یه عالمه...بای تا های)




طبقه بندی: ss501 & u،