تبلیغات
ss501 stories - ss501 & you part 20
تاریخ : شنبه 2 اردیبهشت 1391 | 07:13 ب.ظ | نویسنده : sanily
سلامممممممممم من با پارته 20 اومدمممممممم.....فکر کنم بعد ده پارته دیگه داستانم تموم شه...شایدم خیلی زود ترررررررر.......تو این پارت با دابل اس میرین ماکائو ...چه شوددد....عکساشم گذاشتم تازهههههه......برایه خوندن لطف کنین برید ادامه ی مطلببببببب..........میسی...عاشقتونممممم






وقتی کیو تورو بوسید و تا چند دقیقه ولت نکرد....پسره تا حد مرگ عصبانی شدو اومد طرفه کیو تا از تو جداش کنه....پس  اول  محکم تورو طرفه خودش کشید بعدم تورو هل داد تا بره کیو رو بزنه...وقتی تورو هل داد...تو افتادیو سرت به میزی که کنارش بودی خورد...اون چهار تا هم که اشکشون درومده بودو خیلی عصبی بودن هموشکلی میخ شدن اونجا....هیون که چشش هیج جا رو ندید...
جونگی وقتی دید تو سرت خورد اومد طرفت دید غش کردی.....محکم به صورتت سیلی زد ولی تو از خود بی خود شده بودی....بعدم یونگ سنگو هیونگ دویدن طرفت...
کیو هم که داشت پسره رو میزد..هیونم همونجا دستشو مشت کرده بودو اشک تو چشاش پرشده بود....به یه جا زل زده بود.....
جونگی:هیونگ برو زود ماشینو روشن کن ببریمش بیمارستان.....
که تو تو بغله جونگی بودی....یونگ سنگم خشکش زده بود نمیدونست چیکار کنه واسه همین اومد طرفه پسره که داشت کیو رو میزد......یه مشتی به شکمه پسر زد که یونگی تا اون موقع اون شکلی کسی رو نزده بود.....پسره افتاد زمین....یونگ سنگم با عصبانیت گفت:یا الان گم میشی میری یاهم امروز قاتلت میشم....
بعد یونگی پسره رو از یقش گرفتو بلند کرد...و از خونه پرتش کرد بیرون...کیو هم که از درد داشت میمرد اومد طرفت....
جونگی هم همون لحظه تورو کولش کرد تا ببره بیمارستان....
تو ماشین :...جونگ مین در حالی که تو بغلش بودی نتونست خودشو بگیره اشکش درومد...
جونگ مین:هیونگگگگگگگگگ کمی سرعتتو زیاد تر کن.....
هیونگ:ازین بیشتر نمیشه کمونده برسیمممم...
(قرار بود مامانتم فردا صبح زود بیاد کره....ایندفعه دیگه خیلی عصبی بود....پسره همه چیزو به مامانت گفته بود...مامانتم خیلی نگرانو دل تنگت بود......)
خلاصه تورو  بردن بیمارستانو با چند تا چکاپو اینا بردن تا یه شب بستریت کنن....
تو خونه هم که نذاشته بودن کیو باهات بیاد بیمارستان...کیو هم رفت شبو بیرون با اون زخماش تا هوا بخوره...هیونم که خشکش زده بود انگار دستو پاشو بسته بودن..نمیتونست هیچکاری بکنه....نمیدونست به لب رفتن تو با کیو گریه کنه یا به غش کردنه تو....
یونگ سنگم که با ماشینه خودش اومد بیمارستان....
کیو که بیرون بود یه دستمال کاغذی از جیبش درووردو بعضی از زخماشو پاک کرد.....بعد تو اون لحظه داشت به نامزدتو مادرتو...و عشقی که بهت داره فکر میکرد....واسه همین یه تصمیمه خیلی بزرگی گرفت....
بچه ها دابلم قرار بود فرداش برن ماکائو واسه کنسرت..
(حالا یه ذره بعد عکساشو گذاشتم میبینین اون پایین...اهم ..فکر کنم همتون ماکائو رو تو سریاله پسرانه برتر از گل دیدین....خیلی قشنگه..حالا بگذریم.....)
تو بیمارستان ...جونگ مینو یونگ سنگو هیونگ بالا سرت بودن....
جونگی:م..م..من واقعا شکم...به نظرتون چی شد؟؟؟
یونگ سنگ:نمیدونم ولی مطمئنا کیو واسه این که از شر پسره خلاص شه اون کارو کرد...
هیونگ:اگه ما تو اون لحظه نمیرسیدیم چی؟؟؟؟چی میشد؟؟؟؟یا اگه متوجه دختره نمیشدن چی؟؟
تو هم تو اون لحظه به هوش اومدی...
جونگی:ببینین چشاشو وا کرد...
حالت خوبه؟؟؟
یونگ سنگ:میتونی حرف بزنی:؟؟
تو هم با صدای ارومو گرفته:چی شد؟؟؟چه بلای سره کیو اومد؟؟
جونگی:ول کن..هیچ اتفاقی نیوفتاد...پسره عوضیو انداختیم بیرون
هیونگ:اره دیگه غلط کنه بیاد.....
بعد تو اون لحظه پرستاره اومد گفت فقط یکیتون میتونید پیشش بمونید تا فردا که مرخص میشه....
ک..ک..ک..که سه تاشونم به هم دیگه زل میزدن..و با نگاهاشون به هم دیگه میگفتن..دو تا تونم گمشید..میخوام باهاش تنها بمونم....هیونگ:دو تا تون برید...من خسته نیستم پیشش میمونم...
جونگ مین:چه جالب..من اصلا خسته نیستم....خوابمم نمیاد
بعد دو تاشون به یونگی نگاه کردن...
یونگی:هاا؟؟؟چیه؟؟اگه منظورتون منم..عمرا پامو از این در بیرون بذارم باید خوبی های که واسم کرده رو جبران کنم....(ببخشید عذر میخوام...میشه لطفا بگی کدوم خوبی هارو واس یونگی کردی؟؟؟؟حالا..بگذریم)
جونگی:خب با این حساب منم پیشش میمونم...
هیونگم دید این دو تا دسبردار نیستن....پاشد رفت....
بعد جونگمینم همچین بد به یونگی نگاه کرد که یونگی هم برگشت گفت:جونگ مین....یادت باشه این کارتو هیچ وقت فراموش نمیکنم...بیا خونه میدونم چیکارت کنم...
جونگ مینم خندیدو زبون دروورد گفت:..با بای....
بلههههه جونگی اون شبو کلا بالا سرت ایستادو بدونه این که یه ثانیه ازت جدا شه...
جونگمین:اگه حالت تا فردا خوب شد....بهت قول میدم فردا تورو تو ماکائو تنهایی بگردونمت..هر چی خواستی واست میخرم...باهم میریم.کنسرت...جاهای دیدنیش..کلی باهم حال میکنیم....
تو هم که خوابیده بودی دیگههه........
وقتی صبح میشه تو چشاتو وا میکنی...میبینی جونگی رو شکمت خوابیده.....وایییی که چقدر حس عجیبی بود...باورت نمیشد دابل اس یه روز این کارا رو واست بکنه...غیر قابل بار بود...از حقیقت خیلی دوررررر......
تو هم اروم دستتو گذاشتی رو موهای جونگیو اروم نوازشش کردی..که جونگی هم یواش چشماشو وا کرد...بعد چشش افتاد به تو دید بلند شدی..زود بلند شدو خودشو جمعو جور کرد...
جونگی:میدونی..من اصلا نخوابیده بودم...داشتم فکر میکردم....
تو:میدونم.....اخه من به شما چی بگم...اصلا چیکار میتونم بکنم؟؟؟تا این کارای رو که برام انجام دادینو جبران کنم....
جونگی:تو کلیپم که بازی نکردی واسه اون کارت حالا هم باید امروز با ما بیای ماکائو....حتما خیلی خوشت میادد...کلی کیف میکنیم اونجا...
تو:چیییییییییی؟؟ماکائو همونجایی که؟؟؟اونجایی که جونپیو....ج..جونپیو رفته بود؟؟؟؟
جونگ مینم کلی خندیدو گفت:اره راه همونجااا....تو شو گوم جاندی ماهم واست اف چهار شیم...خوبه؟؟؟؟
یا اف چهارای اونا بهتر بود؟؟؟البته ببخشید ما میشیم اف پنج؟؟؟
جونگی هم که فقط تورو میخندونت.......تو هم زدی زیره خنده...یه لحظه واقعا فکر کردی جاندی شدی....فقط نمیدنستی که از بین اف پنج جونپیو کدومه..که اخر سرش عشقه واقعیت میشه...
بعد یه ان پرستار میاد تو و وضعیته تورو چک میکنه و برمیگرده به جونگی میگه میتونه تا یه ساعت دیگه مرخص شه...فقط سرش یه ضربه ی کوچیک دیده..و الا هیچ مشکلی نداره ...
جونگی هم خوشحال میشه میخنده میگه:پسسسسس پیش به سوی ماکائو..................یوهوووووو....
توهم که تو اون لحظه خیلی خوشحال بودی...مثل خواب بود....تو با دابل توی ماکائو.....وای که چقدر ذوق مرگ شدی.......
خلاصه بعد یه ساعت یونگ سنگ میاد تو و و تورو از تخت بلند میکنه....یونگ سنگ از یه طرف تورو میگیره جونگ مینم از یه طرف دیگه....اون لحظه خیلی لحظه ی جالبی برات بود...انگار دو فرشته از دستات گرفته بودن و تورو میبردن بهشت...یه همچین حسی داشتی.....
خلاصه وقتی میرسین خونه میبینی هیونگ چمدونتو بسته گذاشته جلو در.....
هیون:کیوووو اون سوشرته کرمی  مو ندیدی؟؟؟
کیو:نه والاااا...........تو چی؟وسایلای جونگیو جمع کردی؟؟...
هیون:غلط میکنه بیاد خودش چمدونشو ببنده مگه من نوکرشم؟؟؟
هیونگ:من چمدونه دخترو با جونگی گذاشتم جلو در.....هیچی از یاد نره هاااا.....من میرم تاکسی زنگ بزنم.......
جونگ مینو یونگ سنگ با صدای بلند..:مااااااااااااا اومدیممممممممم.........
کیو و هیونو هیونگ بدو اومدن حال...
کیو خطاب به تو:حالت خوبه؟؟؟؟چیزیت که نشد؟؟؟
هیونگ:ایولللللللل معلومه که حالش خوبه ......تو حرف نداری....
هیون:نتیجه ی دستو پا چلفتی بودنم همینه دیگههههه........
تو هم که تو اون لحظه کیو رو دیدی یاد دیشب افتادی یه جوری شدی...بعد یه ان احساس کردی اون بوسه خیلی واست اشنا بود....داشتی با خودت فکر میکردی...
که هیونگ گفت:بچه ها دیگه بیاین بریم تاکسی دم دره....دیر کردیماااا.......
بعد دو تا تاکسی جلوی در بودن که تو و جونگیو یونگی دوباره باهم افتادین...
کیو و هیونو هیونگ باهم...
دقیقا همون لحظه که دو تاکسی هم شروع به رفتن کردن....از پشت مامانتو نامزدت با ماشین اومدن...و اصلا شما رو ندیدن....
خلاصه پیاده شدنو درو زدن ...وایستادن جلو در..دیدن کسی درو باز نکرد تصمیم گرفتن شب بازم بیان...پسره هم مامانتو برد هتل.....
بلههههههههههه تقریبا میشه گفت بعد چهار ساعت اینا شما به ماکائو رسیدین......
تو فرودگاه....
کیو:من گشنمه چهار ساعت راه اومدیم فقط یه ساندویچ دادن اندازه انگشت کوچیکم...دارم از گشنگی میمیرم...
جونگی: کمی صبر کن الان میریم بازارش اونجاااااااااا عشقایه تو منتظرن....(منظورش غذا ها بود...)
کیو:بی مزه....
یونگ سنگ:نه اول بریم تو هتل وسایلامونو جابه جا کنیم بعد....
هیون:اره تازه من خیلی خستم میخوام برم یه چرتی بزنم.....
کیو:نه من بعد هتل خودمو میندازم بیرون کلی اطرافو میگردم...
بعد برگشت به تو گفت :حتما باید توهم بیای....اگه نیای بیرون ...نصف عمرت بر فناست......
ک..ک.کک....هیونگو هیونو جونگیو یونگی گفتن:ما اینجا برگه چغندریم دیگه نه؟؟؟
بعد هیون گفت:وللش واسه خواب وقت هست شبو کلا تا صبح بریم بگردیم.....
خلاصه شب میشه و این دابل اس محترم تورو میبرن بیرون...هتلتونم که حرف ندارشت...
اگه بخوام طوری براتون بگم که تصورش درس باشه....اگه سریاله پسرانه فراتر از گل و دیدین....اونجایی که اف چهار جاندی رو میبره بگردونه...باهم میگن میخندن...قایم موشک بازی میکننو تصور کنین....
یعنی اون شب همچین بهت خوشگذشته که نگووووووو نپرسس......
اینم عکس های شهر ماکائو:









اینممممممم هتلیه که با دابل موندی...چشمم روشنننننننن دیگه.....یه دفعه بهت بد نگذره








ولی وقتی ساعت 11:45 اینا میشه یه دفعه کیو غیبش میزنه.....شما اولش فکر میکنین که رفته واس خودش داره اطرافو میگرده....
ولی نه کیو واسه یه کاره خیلی خیلی مهم غیبش زده بود..........یه کاری کهههههههه.....تا پارته بعدی از فوضولی میمیرین..
فقط میتونم بگم...این کاره کیو سرنوشتتو عوض میکنه..همین......
(بقیه داستان پارته بعدی امید وارم خوشتون اومده باشه....نظرم فراموش نشه..دوستون دارم بای تا های)




طبقه بندی: ss501 & u،