تبلیغات
ss501 stories - luck part6
تاریخ : شنبه 2 اردیبهشت 1391 | 05:04 ق.ظ | نویسنده : Bahar

اینم به تلافی پارت قبل.....پیش خودمون بمونه ولی دوستم می کشتم....آخه یه مقدار از

داستان مونده منم هی هوس می کنم زیاد زیاد بذارم.......ولی.....اصلا می خواست خودش

بیاد....... حالا خوبه داستان دوتامونه..............بذگریم برید ادامه تا منم برم کتکامو

نوش جون کنم.......و در آخر نظر نذارین می فرستمش بیاد شمارو جای من بزنه(نه

بیچاره....اینجوریا هم نیست.....!)

 

(سندس):حالم از مهمونی های رسمی بهم میخوره واسه همین رفتم کتابخونه تا کتاب مورد علاقم بینوایان و بخونم کتابخونمون خیلی بزرگ بود و 4 طبقه داشت شانس خوب من بینوایان طبقه4 بود از نردبون رفتم بالا و کتاب و برداشتم نمیدونم چی شد که نردبون تکون خورد و منم افتادم چشمام و بسته بودم که یهو یه صدایی در گوشم گفت نمیخوای چشماتو باز کنی؟آروم چشمام و باز کردم و دیدم تو بغل یون سنگم ای خدا اینم شانسه ما داریم؟خواستم از بغلش بیام پایین ولی دستاش و دور کمرم سفت تر فشار داد و گفت چند دقیقه تحمل کن و بدون اینکه نظر من و بپرسه از کتابخونه بردم اتاق بهداشت و گذاشتم رو تخت بعدم در و قفل کرد خواستم از رو تخت بلند شم که کنارم دراز کشید و با دستش کمرم و سفت فشار داد و به سمت خودش کشید جوری که فاصلمون فقط یه وجب بود و گفت چرا از من فرار میکنی وقتی میدونی کاریت ندارم؟-:من از دستت فرار نمیکنم ولی...-:امروز فقط قراره به حرفام گوش بدی و هیچی نگی الان 6روز میشه ما اومدیم ایران و من احساس میکنم نسبت بهت یه حس تازه ای دارم حسی که تا حالا نسبت به هیچ کس نداشتم روزای اول فکر میکردم چیزی نیست ولی بعد از اون روزی نبود که بدون فکر کردن بهت خوابم ببره کلی با خودم کلنجار کردم تا تصمیم گرفتم امروز حرف دلم و بهت بگم سندس من عاشقت شدم و امیدوارم روزی برسه که بغل من و به بغل مامانت ترجیح بدی و بعدم اروم بهم نزدیک شد و بوسیدتم............ 

(مهدیس):رفتم کلاس 111 اخه اون کلاس همیشه بهم آرامش میده رفتم گوشه دیوار و یه نگاه خریدارانه به کلاس انداختم که یهو چشمم به جمال آقا هیون روشن شد که عین مجسمه بلاهت جلوم وایساده بود تا خواستم دهنم و باز کنم و چیزی بگم ازم پرسید تو از من بدت میاد؟با تعجب گفتم نه تو چشمام نگاه کرد و گفت خوبه منم از تو بدم نمیاد و بعدم بوسیدتم نمیدونستم باید چیکار کنم وقتی ولم کرد با پررویی تمام گفت خب از الان به بعد تو دوست دختر منی و منم دوست پسر تو از امروز به بعد حق نداری حتی به بقیه پسرا سلام کنی باشه؟فکر کردم دستم انداخته و میخواد قضیه راز بقا رو تلافی کنه واسه همین گفتم چرا اینقدر دوست داری دخترا رو دست بندازی؟بعدم سریع از بغلش رد شدم و خواستم از کلاس برم بیرون که دستم و گرفت و به سمت خودش کشوند وبا عصبانیت کفت من جدی گفتم من دیوونه عاشقت شدم احمق میخوام مال من باشی مهدیس من میفهمی؟بعدم دوباره من و بوسید منم حرفاش و باور کردم و بوسیدمش (بچه ها مال بقیه به ذهنم نرسید خودتون یه کاریش بکنید خلاصه همه پسرا به دخترا پیشنهاد دوستی دادن)

فردا دفتر رضایی

هیون:به نظر من اجرای این برنامه الزامیه

رضایی در حالیکه با عصبانیت رو میز میکوبه:این و من

تشخیص میدم نه تو جوجه فکلی

هیونگ:خواهش میکنم روش فکر کنید تو بیشتر کشورهای پیشرفته دنیا این روش جواب داده چرا اینجا امتحانش نکنیم؟

رضایی:اگه میخواین سطح علمی مدرسه رو بالا ببرین چرا همه بچه ها رو نبریم؟بین این همه دانش آموز چرا باید زرنگ ترین های تجربی رو ببریم کیش؟

یون سنگ:چون ما به توانایی اون 5تا دختر اطمینان داریم و نمیخوایم وقت و سرمایه مدرسه رو برای بقیه که ممکنه هیچ نتیجه ای هم نداشته باشه صرف کنیم

رضایی با یه لبخند شیطنت آمیز به همه پسرا رو کرد به یونگی:منم از اول 50ساله به دنیا نیومدم. منم یه زمانی جوان بودم چرا نمیگین چی تو سرتون میگذره؟شاید بتونم کمک کنم ببینم نکنه شما 5تا میخواین تو کیش به دخترا پیشنهاد دوستی بدید ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(بعدم سریع به هیونگ نگاه کرد چون اون بیچاره همیشه همه چی رو وا میده)

هیونگ:بابا خانوم رضایی این چه حرفیه میزنین ما تو همون مهمونی کادر مدرسه پیشنهاد دادیم رفت کجایی تو بابا؟

رضایی:آهان هی میگم اون روز نه شماها بودین نه دخترا

نگو تو این مدرسه خبرایی بوده

همه با عصبانیت به هیونگ نگاه کردن و وقتی خودش هم فهمید چه سوتی خفنی داده زیر لب گفت طبق معمول عملیات گند زدن به نقشه با موفقیت انجام شد تمام

رضایی همون جور که میخندید به سمت اتاق خانوم نوید(ناظم دوما) رفت و به فارسی گفت برو و 5سنگه ماه و بیار دفترم

وقتی ما رسیدیم دفتر طبق معمول سرخوش بودیم ولی با دیدن پسرا فازمون پرید آقای عزیزی مشاور هم اونجا بود وارد دفتر که شدیم مهدیس اول از همه سلام کرد و همون موقع هیون داد زد مهدیس خانوم مگه من بهت نگفته بودم حتی سلام کردن به بقیه مردا اکیدا ممنوعه؟شما عادت دارین همیشه برعکس حرفی که بهتون میگن رفتار کنی؟ سندس که از داد هیون ترسیده بود بلند گفت اقای به اصطلاح محترم گفتنش برای شما راحته این همه مدت اینجا بودی هنوز نفهمیدی اگه ما سلام نکنیم از این مدرسه شوتینگا بیرونینگا؟رضایی که دید ابروی مدرسه در خطره صداش و صاف کرد و با یه لحن مهربون گفت وا بچه ها اگه همینجور وایستین خسته میشین ها بیایید بشینید بعد هم به صندلی اشاره کرد اون لحظه فقط یه جارو و خاک انداز لازم داشتیم که فک سندس رو از رو زمین جم کنیم اخه از تعجب باز مونده بود وقتی همه نشستیم رضایی بدون مقدمه گفت:من از یه منبع موثق شنیدم که شما زرنگا با این      

    

جوجه فکلی ها دوس شدین درسته؟ سندس خودش رو کاملا ماهرانه زد به کوچه علی چپ و گفت نه خانوم رضایی شما این اطلاعات اشتباه و از کدوم 118یاBBCگرفتین؟رضایی به هیونگ نگاه کرد و هممون هم به جایی که اون نگاه کرده بود نگاه کردیم 2هزاریم افتاد که هیونگ لو داده نادیا که کم مونده پا شه و هیونگ و یه فصل سیر بزنه که خانوم رضایی در حالیکه با یه سری ورق بازی میکرد گفت حالا دوست دارین با دوست پسراتون بدون مزاحم برین کیش؟غیبتاتون هم موجه میشه سندس که میدونست تو کله رضایی یه چیزایی هست گفت:هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگیره در عوض این کار ازمون چی میخواین؟رضایی تا این و شنید یه نگاه به پسرا کرد و به فارسی گفت کمکتون میکنم پسرا رو بدست بیارید به شرطی که بعد از ازدواج اونا رو وادار کنید از این مدرسه حمایت مالی کنن مهدخت تا این حرف و شنید با داد گفت میدونی اسم اینکار سواستفاده کردن از احساساته؟میخوای ما با احساس 5نفر بازی کنیم که تو به خواسته هات برسی؟حاضرم بمیرم ولی اینکار و نکنم در ضمن تو جایی که مدیرش این افکار مریض و داره تحصیل نکنم من از این مدرسه استعفاء میدم رضایی تا این و شنید گفت هی دختر میخوای بری؟راه بازه ولی دوستات اینجا میمونن فهمیدی؟سندس که قاطی کرده بود با داد گفت هوووووو فکر میکنی کی هستی که واسه ما تعیین تکلیف میکنی؟حالا که اینجور شد به کوری چشمت همه با هم  

میریم بعدم از اتاق رفت بیرون تا وسایلش و جمع کنه و ما هم دنبالش راه افتادیم وقتی همه وسایلمون و جمع کردیم نادیا به خانوم رضایی نگاه کرد و گفت ما که از این مدرسه خیری ندیدیم حالام که رفتنی شدیم ولی بزار بهت بگم کل ایران و بگردی شاگردایی مثل ما پیدا نمیکنی و بالاخره میفهمی چی و از دست دادی(بابا یه کیلو از اون اعتماد به نفس و رد کن بیاد خواهر من).....................

     

 




طبقه بندی: luck،