تبلیغات
ss501 stories - ss501 & you part 18
تاریخ : چهارشنبه 30 فروردین 1391 | 11:19 ب.ظ | نویسنده : sanily
سلاممممممممم من با پارته 18 اومدمممم...دیگه ازین به بعد میخوام داستانو هیجانی کنم...مخصوصا این تیکه انداختنایه پسرا به همدیگه..به خاطر تو....
امید وارم خوشتون بیاااددددد...راستی من بد جور تصمیم دارم این داستانو یه روزی بدم به یه کارگردانه کره ای تا اجراش کنه
..حالا فرقی نمیکنه با کی...اهم...برای خوندن برید ادامههههه...ممنون میشم..باییییی تا هایییی...

این عکسه کلیپه break down گذاشتم چونننن...بعده خوندنه داستان میفهمین...تیپشو مشاهده فرمایید..






داشتیم میگفتیم..اونجا مونده بودیم که هیونگ اون گردنبنده خوشجیلو داد بهت.....

شما بعد دو ساعت اینا وقتی خونه برگشتین دیدین همه یه گوشه واس خودش داره یه کاری میکنه...یونگی اون کنار نشسته کتاب میخونه....کیو و جونگی تلوزیون نیگا میکنن...هیونم که دوباره تو بالکن بود.....داشت از فوضولی میمرد....چون خیلی پشیمون بود تورو تو خونه تنها گذاشته بودو بعدم تو هم با هیونگ بیرون بودی...خلاصه خودشو گم کرده بود....وقتی درو باز کرد هیونگ...جونگی دمه گوشه کیو گفت:اینا تا نصفه شب بیرون چه غلطی میکردن....

کیو:انگاری خیلی صمیمی شدن....دختره هم کم نیستا...

جونگی:چی میگی؟؟هیونگو نمیشناسی انگار...محال عاشقه همچین دختره خوشگلو جذابی نشه....

کیو:میتونی بهم بگی چیش خوشگله....

جونگی:اهم اهم....هیجاش همین شکلی از دهنم پرید...(راس راستی تورو خیلی خوشگل میدونستا...به روش نیوورد)

هیونگ:اوه...همه ایجایین...پس هیون کو؟؟؟؟

که یه دفعه هیون اومد حال....

هیون:اقای هیونگ یادی از ماهم بکن...

هیونگ:چیی؟؟؟یه شب ولت کردمم.....یعنی انقدر برات با ارزشم هیون؟؟؟(بعدم خندید)

یونگی:کجا بودین تا حالا ....ساعتو نگاه کن...

هیونگ:هی هی بچه ها چتونه....من همیشه این ساعت میام خونه....

بعد تو هم تو اون لحظه دیدی تو تلوزیون  سریاله پسرانه برتر از گلو تکراریشو نشون میده...خودتو گم کردی..زود رفتی نشستی جلو تی وی....

تو:واییی من عاشقه این سریالم راستشو بخواین یه جورایی این سریال باعث شد من باهاتون اشنا شم...البته اول هیونو شناختم بعدم گروهتنو...

هیون تو اون لحظه به خودش بالیدو تو دلش گفت:پس دختره منو بیشتر از بقیه میشناسه و می دوسته....

جونگی:هیچ سریالی به سریالایه زاپنی نمیرسه...

کیو:برو بابا توهم با اونا مارو کشتی...مگه کره ای ها چشه؟؟؟

جونگی:نه نه به اونا نمیرسیم...

یونگی برگشت به تو گفت:سریاله کره ای خیلی دوس داری؟؟؟

تو:اره عاشقشمممم...

یونگی:جدیدا میخوام یه سریال بازی کنم....تو اونجا نقشه یه دانش اموز دبیرستانی رو دارم....اگه اکران شد حتما ببین باحاله....

جونگی:بابا ول کن سریال کره ای رو ...بیا من دارم تو یه سریاله تایوانی بازی میکنم اسمش باغه شیرینیه اونو ببین....هر موقع پخش شد..خیلی باحالهههه...اونجا عاشقم میشی...

کیو هم میخواست دهنشو وا کنه بگه منم تو یه سریالی بازی کردم.....ک..ک.کک.هه...هیون با صدای بلند گفت:دارین تبلغ میکنین درسته...ولی به اون(تو)....اون ببینه نبینه بازم کشته مرده ی ماستو هیچ وقتم قصد ول کردنه مارو نداره....

کیو به هیون چشم ابرو کردو گفت:بسه دیگه هیون....

تو هم تو اون لحظه خیلی نارحت شدی...خب یه جورایی دوباره حس کردی مزاحمشونی....

یونگی تو اون لحظه چشش افتاد به گردنبندت: چه گردنبنده خوشگلی...هیونگ چقدر شبیه گردنبدیه که تو یه سال پیش گرفته بودیو میگفتی اینو یه روز به دختر مورد علاقم میدم..مگه نه؟؟؟

هیونگ تو اون لحظه خودشو گم کردو با صدا بلند سرفه کرد(که یعنی بسه یونگی..دیگه ادامه نده)

هیونگم برگشت به تو گفت...اره خیلی شبیه اون گردنبنده چه جالب...

یونگی هم نتونست خودشو بگیرو و گفت:میگم بده که شبیه اون گردنبده ...چون اونی که  واس دختره گرفتی باید یه چیزه منحصر به فرد باشه...حالا اونو بیار با این مقایسه کن...نکنه عینه همن؟؟؟

هیونگ رنگش قرمزززززز شدو با عصبانیت خندیدو گفت:یونگی انگاری امروز ازون روزایه که گیرررررررررر میدیا......

بعد یونگی کتاب دستش بودو از جاش بلند شدو اومد طرفه هیونگ..بعد تو گوشش اروم گفت:میدونم اون همون گردنبندست....

همه هم که داشتن به این دو تا زل میزدن...

کیو:قضیه چیه؟؟؟

هیون:من فکر کنم یه جورایی فهمیدممم...بعد برگشت به تو گفت:نگو که تو نفهمیدی چی گفتند...

توهم که فهمیده بودی ولی به روت نیوردی و برگشتی تند تند گفتی:خب من نفهمیدم...اصلا چی شد این گردنبندو دوستم واسم گرفته بود....خب شاید شبیه باشه...

کیو:حالا بچه ها اصلا حواستون هست مارو فردا عروسی دعوت کردن..جونگی تو چی میپوشی؟؟؟

جونگی خندیدو گفت:اه..این چه سوالیه شبیه دخترا....دخترا از هم دیگه میپرسن....تو چی میخوای بپوشی...بعدم خندید

کیو:خب خب حالا خودتو لوس نکن...منظورم لباس مجلسی بود...کتو اینجور چیزا....

هیون:من فردا نمیاممم..

جونگی:دوباره چت شد تو...مگه میشه نیای از دستت نارحت میشه ها...

هیون:چیکار کنم..حالشو ندارم..تازه کلی کار  دارم...از شما تنبلا که بهترممم...

کیو:اقای لیدر پر تلاش از کی تا حالا اینجور چیزا واست مهم شده؟؟؟

هیونگم برگشت به تو گفت: تازه..فردا باید تو هم بیای تا ساعت 3 شب عرویسه...نمیتونی تنها تو خونه بمونی...بعدم اومد اروم تو گوشت گفت..حالا با هیون اصلا تنهات نمیذارم.....

تو هم که دیگه ماشالا ...گوشت به این حرفا عادت کرده بودو برات عادی بود...

جونگی:هی هی..هیونگ در گوشی نداریماااااا....

هیون:ول کن دخترو یدونه عروسی رفتنش با دابل اس کم بود...... بذارید بمونه دیگه مگه بچس؟؟تازه منم خونم...

کیو:میشه دیگه تمومش کنی...انگاری تا اشکه دختررو در نیاری دس بردار نیستی ها..

جونگی:هیونگ راس میگه فکر خوبیه...

هیونگ:تو یادمه یه بار گفتی با خودت لباس مجلسی نیوردی....

تو زود برگشتی گفتی:نه خب اون لباسایی که تو تولد جونگی پوشیدمو میپوشم...(توهم که نه تعارفی نه چیزی..ادم میگه نه مرسی من نمیام شما برین...خیلی ریلکسو راحتتتت.....)

جونگی:مگه میشه؟؟؟دابل اس که نمرده.....

هیون:چراااا  تو دابل اس این هیون مرده...لطفا منو جز این گروه حساب نکن...

کیو:من یه جایه خوب میشناسم که لباس مجلسیاش سفارشیه و حرف نداره شیکو سادن...

تو:نه نه..اصلا لازم نکرده اخه کی اون لباسارو تو تولد جونگی تو تنم دیده..من اونارو میپوشم..

جونگی:حالا خودتو لوس نکن....رو حرفه ما حرف میزنی؟؟؟؟

هیونگ:پس... فردا صبح زود حاضر شو باهم بریم خرید...

کیو:لازم نکرده من اونو میخوام یه جایه مخصوص ببرم..

جونگی برگشت به تو گفت:اصلا تو بگو ببینم بینه ما کی از هممون خوشتیپتره؟؟؟

سلیقه ی کدوممونو دوس داری...

تو هم که هر پنج تاشوتو خوشتیپو با کلاس میدونی واس همینم گفتی...همتون....

جونگی باشه ولی بین کلیپامون....من تو not alone

یونگی توlet it go

هیون تو break down

هیونگ تو girl

کیو هم تو yesterday

هان کدوم؟؟تو کدوم تیپمون باحاله؟؟

تو هم برگشتی گفتی...خب راستشو بخواین لباسایه هیون تو برک دان خیلی جذابو باحاله...

هیونم که اصلا فکرشو نمیکرد تو اونو بگی برگشت با تعجب گفت:چی؟؟؟من؟؟؟

تو:اره..

هیون:یعنی میخوای بگی من فردا تورو ببرم خرید واست لباس انتخاب کنم؟؟؟

تو:نه نه...خب من فقط جوابه سواله جونگی رو دادم...

هیون:خب جونگی هم منظورش ازین سوال همینه...

جونگی نارحت شدو  به هیون گفت:هیون سلیقت گنده ولی باز سعی کن فردا لباسایه قشنگی براش بخری...

هیون:چی کی؟؟؟من؟؟؟عمراا خودتون برین...

جونگی:واقعا نمیخواستم این شانس نصیبت بشه ولی اون تورو اتخاب کرده اگه رو حرفه دختره حرف بزنی میکشمت...

تو:بابا این کارا یعنی چی؟؟اصلا من فردا نمیاممم...نبایدم قبول میکردم..حواس پرتیه منه..ببخشین...

تو اون لحظه هیونگو کیو هیونو جونگی با صدا بلندو همزمان گفتن:نهههههه..نمیشه...

حتی هیونم کنترلشو از دست داد...بعد گفت: اهم...خب من منظورم این بود که خب...یعنی من فردا ..چیزه...اه...اصلا توهم بچسب به ادم ها....دیگه کاری نمیشه کرد من فردا میبرمت خرید...

خلاصه فردا میشه بعد ناهار هیون تورو میبره خرید.....(بچه ها من خودم هیون واست این لباسو کفشو که گرفت خیلی دوست داشتم مشاهده فرماید این عکسارو...اینارو تو عروسی پوشیدی ها:




کوفتت بشه بازم....

حالا واست ساعتم خرید...


 

 

قشنگه نه؟؟؟؟تازه گردنبنده هیونگم که اصلا درنیوردی..چون هیونگ گفته بود هیچ وقت در نیار...خلاصه بعد اینکه تو حاضر میشیو هیونم همچنین...پسرا هم زود تر از شما رفته بودن تو سالن عروسی...

هیون تو اون لحظه ماشینشو جلو سالن نگه داش....تو هم خیلی استرس داشتی...

که وقتی از ماشین پیاده شدین...هیون برگشت از سر ا پا بهت نیگا کردو گفت:واقعا سلیقم حرف نداره...نشون نمیدادم ولی...وقتی منو انتخاب کری یه جورای خوشحال شدم...انتخابه درستی بود...

تو:اره حرف نداره ولی خب من خیلی شرمندم....نمیخواستم این همه پولو به اینا بدی...بازم من...

هیون:یه بار دیگه ازین حرفا بگی میدونم چیکارت کنم...

بعد ادامه دادو گفت:میخوای این کارتو جبران کنی؟؟؟

تو:اره حتما...

هیون:من هرموقع این جور جاها میام تنهایی میرم....یعنی میشه گفت این اولین بارمه با یه دختر میرم یه جشنی...

بعد همه هم فکر میکنن من شانس ندارمو رو دخترا تاثیر نمیذارم....یعنی یه جورایی مسخرم میکنن که تا حالا دوس دختر نداشتم....تو امروز تنها کاری که باید بکنی اینه که وانمود کنی دوست دخترمی...

تو.:هااااااااااااااااااا؟؟با منی؟؟؟؟؟

تو:نه..هیون مثله اینکه زیادی حالت بده...هیون منم ها؟؟دختر دسپا چلفتی؟؟همونی که همیشه مسخرش میکنی؟؟هوو هوو...

هیونم خندیدو یه دفعه دستتو گرفت اروم دو تا تون از پله ها رفتین بالا تا برین وارد سالن بشنی....

تو هم که طبق معمول این شکلی شدی:

بله بچه ها اون شب شبه بزرگی برات بود چون وقتی قرار بود هیونگو کیو یونگیو جونگی تورو دست به دست با هیون به اون ریلکسی ببینن.....................................(بقیه ی داستان پارته بعدی امید وارم خوشتون اومده باشه...راستی من تازگیا ازین عکسا میذارم تا چیزی که تصور میکنین با هم یکی باشه.......پس بای تا های)




طبقه بندی: ss501 & u،