تبلیغات
ss501 stories - ss501 & you part 17
تاریخ : دوشنبه 28 فروردین 1391 | 09:07 ب.ظ | نویسنده : sanily
سلاممممممممم من با پارته 17 اومدممممممممم...این پارت خیلی اکشن و رمانتیکه....دیگه نمیدونم دوسش خواهین داشت یا  نوچ
خب خب...منتظر نظر های خوشجیلتون هستم ..پس بای تا های اجی های گلم




بله تو و جونگی اونروز تمام دیالوگاتونو تمرین کردین که فقط اخرین صحنه یعنی صحنه ی ک.ی.س مونده بود....نمی تونم تورو توصیف کنم که تو چه حالی بودی...راستش خیلی سخته...نمی تونم بگم خوشحال بودی یا از تعجب داشتی غش میکردی یا خیلی استرس داشتی...خلاصه همه ی اینارو داشتی...دستات یخ زده بود .....که تو اون لحظه هیونگو یونگی نتونستن تورو اون شکلی ببیننو رفتن....خیلی عصبی بودند...میخواستن همه چیرو بزنن بشکنن..ک..ک..که کیو و هیون داشتن به شما دوتا زل میزدن....که تو همون لحظه جونگی اروم بهت نزدیک شد و تو یه ان تو به کیو و هیون نگاه کردی....کیو و هیون از عصبانیت اشک تو چشاشون پر شد و بهت طوری نگاه کردن..که انگار داشتن قلبه تو پاره پاره میکردن با اون نگاهاشون انگار تو اون لحظه تو واسه دوتاشون بودی..اینو حس کردی....که جونگی هم یه ذره مونده بود تورو ببوسه یه دفعه....تخخخخخخخخخخخخخخخخخخ....برق ها رفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت...(البته که کاره هیونگ بود)

همه جا تاریک بود واقعا هیج جا دیده نمیشد......بعده چند ثانیه که تو داشتی پسرا رو صدا میزدی...میگفتی جونگی هیون.....ک..ک.که یکی یه دفعه ای اومد محکم بو..س..یدت...ولی تو حس کردی بعد اون یه چند ثانیه از نزدیک داشت مو هاتو نوازش میکرد.....

بعد زودی ولت کرد.... تو تو اون تاریکی که هنگ کرده بودی با دستت به اینور اون ور زدی دیدی از هیچ کس خبری نیس...اصلا نمیدونستی کی بود....یونگ سنگ؟؟؟/

هیونگ؟؟؟؟

جونگ مین؟؟/

هیون؟؟

کیو؟؟؟؟

ولی خب به جونگییییییییی بیشتر شک داشتییییییییی....ولی خب تو اون لحظه همه اینور انور میرفتن تا برن یه کاری کنن برقا بیاد....

بعد تو با صدایه گرفته...که چشاتم پر اشک شده بود...بلند پسرا رو صدا میزدی..میترسیدی ...یه احساس خیلی عجیبی داشتی...عجیب ترین احساس دنیا....اولین بوسه....اولین بوست نمیدونستی با کی بود....

که یه دفعه تو اون تاریکی با دستات سراغه مبلو گرفتی...نشستی....دیگه این چند روزه اخیر این اتفاقا واقعا واست زیادی بوددد...خیلی هممممم زیاد و باورنکردنی....

که یه دفعه برقا اومد.....

بله جونگی رفته بود درس کنه....ک..ک..که..خیلی شک داشت به پسرا... با خودش میگفت اخه تو اون لحظه تصادفی نبوده حتمااااا...و چون با این بازی های هیونگم اشنا بود فهمید که اون بودد....اعصابش خیلی خورد بود ولی وانمود نمیکرد که عصبیه..مثله همیشه میخندید....

بعد تو اون لحظه چشش به تو افتاد دید تو رو مبل نشستیو یه جا زل زدیو اشک تو چشات جمع شده....

جونگی:چیزی شده؟؟؟ترسیدی؟؟؟

تو:با این که یه جا زل زده بودی و اصلا حواست به جونگی نبود گفتی:خیلی عجیبه...

جونگی به اون جایی که تو زل زدی نگاه کردو گفت میز تلوزیون کجاش عجیبه؟؟؟

تو:یعنی چرا باید ....

جونگی:خوبی تو؟؟چیزی شده؟؟؟

تو هم با صدای بریده برگشتی به جونگی گفتی...جونگی دیگه تا اخرش تمرین کردیم من میرم بخوابم...

جوگی هم تعجب کردو گفت:کجا میری قسمته( کیسو )تمرین نکردیم که....

که تو اون لحظه تو به خودت میای....به جونگی میگی یعنی چی؟؟؟؟ تو نبودی؟؟؟

جونگی:چی میگی؟؟؟حالت خوب نیستااا....

بعدم بهت خندید..........

تو هم فکر کنم تو اون لحظه کنجکاو ترین دختر دنیا شدی.....از فوضولیت داشتی میترکدی....

بعد یونگ سنگ دید شما دارین خصوصی میحرفین اومد طرفتون...

هی جونگی: نمیبینی دختره خسته س ؟؟؟؟(تورو میگه ها)

بعد رو به تو کردو گفت برو بخواب حتما خیلی خسته ای..تازه خیلی ترسیدی...

که ..ک..که وقتی ااینو گفت توهم زود به یونگی شک کردی...بایدم میکردی چون از کاره دیروزه یونگی فهمیدی یونگی چه اب زیره کاهیه....

بعد تو به چشمای یونگی زل زدی...

یونگی هم به اینور اون ور نگاه کردو گفت؟؟چرا این شکلی نگام میکنی؟؟؟

انگاری خیلی ترسیدی بیا ببرمت  اتاقه کیو....بعد اومد از دستت گرفت تا تورو کمک کنه ببره..اخه تو واقعانم هنوز تو شکه اون لحظه بودی....یونگی وقتی خواس در اتاقه کیو رو برات باز کنه...تو از مچش گرفتیو گفتی:یونگی..چی..چیزه...راستشو بگو....ت..تو بودی؟؟؟

یونگی:چی؟؟؟من چی؟؟

تو:خواهش میکنم راستشو بگو...

یونگی:مثه اینکه امروز واقعا حالت خوب نیس...بعد دستشو گذاشت رو پیشونیت...

یونگی:نه تبم نداری....تو راستشو بگو..چی شده؟؟؟؟تازه دستاتم یخه یخه؟؟؟میخوای ببرمت حموم روت ابه گرمو باز کنم؟؟؟؟(یونگی هم بدجور باهات صمیمی شده بود..خیلی باهات راحت بود...اون لحظه هم میخواست سر به سرت بذاره...)

که یونگی وقتی داشت میخندید واس خودش دید تو پرتی...اصلا یه جایه دیگه ی.....

توهم برگشتی گفتی...هان؟؟؟چی شد چرا میخندی؟؟

یونگی:اهم اهم...هیچی تو برو بخواب....

تو هم دیدی نههههه یونگی هم نبوده....ک..ک..که سه نفر دیگه مونده بود....هیونگ کیو هیون...

تو:اخه خدا کی میتونه باشه؟؟؟اخه چرا همچین کاری رو کنه؟؟؟؟اخه مگه کدومشون تا این حد منو دوس داشتن...اخه یه دفعه ای چی شد تو اون تاریکی....بعد به خودت سیلی زدیو گفتی...دارم دیونه میشم..حتما خواب دیدم...بایدم دیونه بشم...نا سلامتی من خونه ی دابلم هاااااااا........

بعد اروم درو باز کردی دیدی کیو رفته زیره پتو خوابیده....توهم  که یجورایی باور داشتی حتما اشتب شده شاید تو اون لحظه تو خودت نبودییی.....به خاطر همین میگیری با علامت سوال میخوابی....

بلههههه کیو هم نخوابیده بود پتو رو تا سرش کشیده بود روش بعد اینکه تو خوابیدی اروم اومد طرفت..تو رو زمین خوابیده بودی...کیو هم با صدایه اروم بهت گفت:منو ببخش ..نمیتونستم بذارم اولین بوست با یکی دیگه باشه...من تحمل اینو ندارم...چون برای اولین بار تو عمرا احساس میکنم واقعا عاشق شدم....بعدم گفت:سارانگهه...ووووووووووووووووووووو خوابید

اون شب هیچکی ازین خبر نداشت به جز هیون....چون کیو موقع اومدن به طرفت...هیون پیشش بودو دید که کیو خیلی عصبیه....

به خاطره همینم هیون تا صبح خوابش نبرد...داشت دیونه میشد....

وقتی صبح شد هیون از صبح زود رفته بود بیرون یه کاره خیلی ضروری داشت...

که جونگی دوباره با اصرار داشت تورو بیدار میکرد واسه تمرین.این شوهر منم ول کن نیستاا)...چون اونروز فیلمبردای داشتین...که جونگی وقتی اومد بالا سرت تورو بیدار کنه هیون در اتاقه کیو رو باز کردو اومد به جونگی گفت:جونگ مین دیگه بیدارش نکن بذار بخوابه...

جونگی :چرا؟؟؟ما از دیروز هیچ کاری نکردیم....هیچیمون اماده نیس امروز نا سلامتی فیلمبرداریمون شروع مشه...

هیون:نه نمیشه...کارگردان به من زنگ زدو گفت خیلی کارا هست که باید انجام بده...و نمی تونه قبول کنه...

در واقعیت هیون صبح زود بلند شده بودو رفت پیشه کارگردان تا به کارگردان مبلغی بده تا این فیلبرداری کنسل شه....

که جونگ مین یه ان خیلی بد به هیون نگاه کرد...جونگ مین میدونست که کارگردانه هیچ وقت به اون نه نمیگه...حتی تو بد ترین شرایط..چون دوستش بود....

به خاطره همینم فهمید که هیون یه همچین کاری کنه....فهمیده بود اونم تورو دوست داره....

که خلاصهههههه شب میشه...که همه شبو با دوستاشون میگذروننو میرن بیرون...و تو هم با اونا نمیری..نمیخواستی مزاحمشون شی....ولی تو اون لحظه هیونگ بهت اس میده و میگه اماده شو تا 10 دقیقه دیگه دمه درم...تو هم دیدی هیونگ اونطوری گفت زود میری حاضر میشیو دمه در وایمیستی....که..ک..که هیونگ با ماشینش میاد...بیاد ماشینشو ببینید ...اینم عکسه ماشینش(چقدرم خوش اشتها):



 

 

خلاصه...تو هم سوار میشی...و هیونگم تورو یه جای خلوت میبره یه جایی که خیلی سرسبزه...بالایه یه تپه....ائنجا خیلی قشنگ بود...ادم فقط میخواست با صدای بلند داد بزنههههههههههه....

هیونگ:خوشت اومد؟؟؟؟

تو:اره حرف نداره اینجا....

هیونگ:اره خیلی قشنه من هر موقع دلم میگیره میام اینجااا....خواستم تو هم ایجا رو ببینی....این یه راز بینه خودمون باشه؟؟؟قول؟؟؟؟

تو:اره اره..حتما...

هیونگ:ناراحتی نتونستی تو کلیپ بازی کنی؟؟؟؟

تو:هان؟؟نه واسه چی؟؟؟

هیونگ:راستشو بگو...

تو:نه راس میگم من همین که دارم با شما تو یه شهر زیره این اسمون نفس میکشم واسم یه دنیاس...دیگه ادم چی میخواد؟؟؟؟

هیونگ میخند و میگه:راستش خودمم قبول میکنم..اشناییه تو با ما خیلی عجیبه....انگار این تو تقدیرت نوشته بودن...

بعد تو میخندی....میبینی هیون به گردنت زل زده...

هیونگ:واقعا حیفه...خیلی خوشکله...

ک..ک..که..وقتی اینو میگه تو به خودت شک میکنی...به شونه هاتو بالاتنت نگاه میکنی میبینی هیونگ زل زده اونجااا...تو هم یه لحظه عصبانی میشی با صدای بلند میگی؟؟؟هاننن چی قشنگه؟؟به چی نیگا میکنییییییی؟؟؟؟

هیونگ بهت خیلی میخنده دستشو تو جیبش میندازه بعد بهت میگه تکون نخور...توهم خشکت میزنه ....

بعد هیونگ از پشت یه گردنبنده خیلی قشنگ میندازه رو گردنتو .........ک..ک..که...تو از خود بی خود میشیییییی..............اینم عکسه گردنبنده:



 

هیونگ:اونروز که اومدی کنسرتمون بدون هیچی....و بجای پول اون گردنبدتو دادی به راننده تاکسی...خیلی نارحت شدم...واقعا حیف بود خالی بمونه گردنت...خواهش میکنم اینو به عنوانه یه یادگاری از من نگهش داررر..........

بلههههههههههههههههه تو هم که اینو شنیدی دوباره چشات پرشدددد......و و و............(بقیه ی داستان پارته بعدی....اجی هایه گلم اگه خوشتون اومد نظر یادتون نرهه..میسییییییییی.....خیلی دوستون دارم...........)بای تا های




طبقه بندی: ss501 & u،