تبلیغات
ss501 stories - luck * part5
تاریخ : چهارشنبه 30 فروردین 1391 | 04:30 ب.ظ | نویسنده : Bahar

سلااااااااااااااااااام,من اومدم با پارت4 داستانم................همونطور که گفتم پارتای داستانم یکم کوتاهتر می شه.....................!راستی تو این پارت یه اتفاقی می افته که ممکنه به نظرتون یکم زود بیاد ولی چون در ادامه قراره اتفاقات زیادی بیفته....باید خدمتتو عرض کنم که کاملا به جاست................!

 

 

(سوگل):خدا رو شکر همه کارا تموم شد و بالاخره تونستیم بریم خونه هرکدوممون یه درد داشتیم ولی سندس چون از بالای نردبون افتاده بود پایین از کمر درد داشت میمرد و یونگی هم دوباره داشت اذیتش میکرد و میپرسید وقتی کمر درد میگیری هم بغل مامانت و به بغل من ترجیح میدی؟خلاصه اون روزم گذشت و جشن 22 بهمن هم به خیر و خوشی تموم شد و صد البته رضایی رو تا سر حد مرگ حرص دادیم 6-5 روز از اومدن پسرا گذشته بود و ما فقط میدونستیم تو یه هتل اقامت دارن تا اینکه رضایی به مناسبت آشنایی پسرا با کادر مدرسه یه مهمونی تو مدرسه ترتیب داد و لازم به ذکر است ما بدبخت هام باید با لباس مدرسه تو جشن حضور داشته باشیم بابا این رضایی یه کار میکنه صدتا کار در میاره خلاصه وقتی جشن از حالت شاد به یه حالت اداری تبدیل شد ما که از جلسات اداری متنفر بودیم هرکدوممون به یه اتاق رفتیم تا سرمون و با یه چیزی گرم کنیم من رفتم سالن ورزش چون اونجا استخر داشت و مواقعی که خیلی خستم دوست دارم پام و بزارم تو آب

سالن ورزش

پاچه شلوارم و دادم بالا و پام رو گذاشتم تو آب و به کف استخر نگاه کردم که متوجه شدم هیونگ پشت سرم وایساده وقتی فهمید متوجه حضورش شدم اونم پاچه شلوارش و داد بالا و اومد کنارم نشست و پاش و گذاشت تو آب و به مننگاه کرد و بدون هیچ مقدمه ای گفت:نظرت راجع به من چیه؟مدار خنگیم دوباره فعال شده بود و نمیدونستم چی بگم فقط همون جور هاج و واج نگاهش کردم خندید و گفت به نظرت من از اون پسرایی هستم که تو خوشت بیاد؟واقعا نمیدونستم چی بگم(واالله حق داری کدوم پسری رو دیدی که بدون مقدمه از این حرفا بزنه؟)هیونگ دستم و گرفت و گفت-:من برات مثل بقیه پسرام یا فرق دارم؟-:خب راستش تا حالا بهش فکر نکردم-:بزار جور دیگه ای منظورم و برسونم و بدون اینکه منتظر جواب باشه بوسیدتم بعد هم اروم در گوشم گفت حاضری سوگلی من بشی؟بلا نسبت خر تو گل مونده بودم که چی بگم خودشم فهمید واسه همین گفت اگه نمیتونی بگی یه کاری میکنیم من یه بار دیگه میبوسمت اگه عشقم و قبول کردی چشماتو ببند و تو هم من و ببوس اما اگه عشقم و رد کردی چشماتو باز بزار و هیچ حرکتی نکن بعدم دوباره من و بوسید راستشو بخواین دست خودم نبود بدون اینکه بتونم خودم و کنترل کنم چشمام و بستم و بوسیدمش دستاش و از رو صورتم برداشت و دور کمرم حلقه کرد و بیشتر به خودش چسبوند منم بدون اینکه بخوام دستم و دور گردنش حلقه کردم(اخی بچم نتونست خودش و کنترل کنه ارواح خودش) بعد از این که ولم کرد بغلم کرد و با یه شادی بچه گونه گفت:آخ جووووون یه مامان جدید پیدا کردم یه مامانی که حتی از مامان یون سنگم بهتره !!!تا ولم کرد با سرعت اومدم بیرون.........................                      

 

 



طبقه بندی: luck،