تبلیغات
ss501 stories - ss501 & you part 16
تاریخ : شنبه 26 فروردین 1391 | 08:30 ب.ظ | نویسنده : sanily
سلام با پارته 16 اومدمممممممم......ای کاش خوشتون میمومددددددددد.....خب زیاد نیمحرفم...برید ادامه مطلب...راستی نظرم یادتون نره...مثله همیشه دوستون دارممممم اجی های گلمم..

راستی تو این عکس دابل تو لاس وگاسه..........منممممممممممممم میخواممممممم...وای باهاشون بری وگاس....چه حالی میدهههههههههه.......





وقتی اونا داشتن فیلنامه موزیک ویدئو رو مینوشتن(هر کس واس خودش)که بینشون فقط

هیون بیکار مونده بود..از اون جایی که هیونم هی میگه اون اصلا ادم رمانتیکی نیس....پس

 هیچ چیزه رمانتیکی به فکرش نمیرسید....هیون خیلی نارحت بود....واقعا میخواست اون

نقش اصلی بشه و با تو بازی کنه....میخواست فیلنامه ی اونو انتخاب کنن....تو اون لحظه

عصباش خورد شد و با عصبانیت بلند شد که از اتاقه تمرین بره...جونگی گفت:هیون؟؟؟کجا
 میری؟؟؟چه زود نوشتی؟؟؟

هیون:ول کن الان حال ندارم فردا مینویسم...
.

یونگی:چیزی شد؟؟انگار عصبی هستی؟؟؟
هیون:نه...راستش امروز حالم خوب نیس...میرم کمی استراحت کنم....همگی شب بخیر

و وقتی اینو گفت از اتاق در اومد...که به ذهنش بالکن رسید..میخواست یه هوایی بخوره پس رفت بالکن...
از بالکن همه جا خیلی قشنگ بود...هوا هم خیلی خوب بود....بعد رفت اروم در بیرونیه

بالکنو کلید کرد و همونجا تو بالکن نشست...دفترشم گذاشت جلوش....

ک..ک..ک..که شروع کرد به نوشتنو حس گرفتن....تو هم قبل هیون از اتاقه کیو رفته

 بودی بالکن تا هوا بخوری...ولی تو ...رو زمین دارز کشیده بودیو ستاره ها رو نگاه

میکردی زیرتم یه زیر اندازه کوچیک که اونجا بود انداختی...
ولی حواست بود که هیون نشست رو صندلی....اما اصلا تکون نخوردی..

.چون شب بودوهمه جا تاریک بود هیونم اصلا متوجه تو نشد و وقتی رو صندلی نشست

پشتش به تو بود....تو هم عمدا تکون نخوردی...وقتی دیدی هیون متوجه تو نیست

...خواستی ببینی تنهایی داره چیکار میکنه...واس خودت داشتی میخندیدی...

هیونم شروع کرد واس خودش حرف میزد

هیون:اخه این چیه من نمیدونم؟؟این همه دختره کره ای چرا اون واس کلیپ انتخاب شد...
مگه اون خوشگله؟؟؟کجاش خشگله؟؟


بعد کمی مکث کردو گفت:خوشگله؟؟؟خب اره یعنی راستش خیلی خوشگله...ولی..
..ولی این دلیل نمیشه تو کلیپمون بازی کنه...تازه از وقتی اومده دردسر درس کرده...حالا بیایم بهش پاداشم بدیم؟؟
خب درسته من اونو دوست شایدم به خاطر همین نمیذارم  با اون یکی پسرا تو کلیپ بازی کنه...خودشم کلیپه عشقی..

تازه شایدم خودش قبول نکنه...اون شب....
خنگول کیو رو دوست داره...
اگه بگه :نه...من..به جز کیو با کسه دیگه ای نمیشمو باهاش کلیپه رمانتیک بازی نمیکنم چی؟؟؟
نه...اصلا من فیلنامه نمینویسم اگه ضایع بشم چی؟؟نه..عمرا...من هیچ وقت جوابه رد نشنیدم...نمی تونم قبول کنم...بی خیال....
من دارم واس خودم چی میگم؟؟وایی دیونه شدم...چرا باید اونو دوست داشته باشم...
بعد هیونگ در بالکنو زد....
هیونگ:   هیونننننننننن میدونی دختره کجاست؟؟؟؟
هیون:نههههههه برو از سرم...نیمدونم کجاست...
هیونگ:مگه پیشت نیس یه ذره پیش تو بالکن بودااااااا....اخه دوباره کجا غیبش زده...
هیونم دوباره نگران شد زود از جاش بلند اومد طرفه در تا درو به رویه هیونگ باز کنه.....ک..ک..که وقتی درو باز کرد هیونگ اومد تو چراغه بالکنو روشن کرد
هیونگ که داشت به هیون یه چیزی میگفت..چشش افتاد به تو


بلهههههههههههههههه(دید تو اونجا دراز کشیدی چشات  از تعجب از حدقه درومده بیرونو  به اسمون زل میزنی)

(به خاطر حرفایه هیون اون شکلی شده بودیااااااااا)
که هیونم گفت ها به چی نگاه میکنی...ک...ک.که دید تو اونجایی
همونجا خشکش زد...
هیون تو اون لحظه انگار یه جادوگر اومده بود با چوبه

جادو اونو خشک کرده بود...نه حرفی نه تکونی)

البته تو هم با اون فرقی نداشتیا...

که هیونگ برگشت به هیون خندیدو گفت:واقعا تازگیا شک دارم بهت دختره به این گندگیو نمیبینی؟؟؟؟یا داری سر به سرم میذاری؟؟؟

هی...هیون ....هی با تو ام...هو هو کجایی؟؟؟؟

بعد دید هیون خشکش زده اومد طرفه تو از دستت گرفتو گفت بیا بریم فیلناممو واست بخونم ببینم خوشت میاد؟؟؟
تو هم خدا تورو رحمت کنه......
همونشکلی که مثله خل ها خشکت زده بود هیونگ از دستت گرفتو از اونجا رفتین اتاقه تمرین...
هیونم هنوز تکون نخورده بود همونشکلی مثله مجسمه اونجا وایستاده بود...و به جایی که تو دراز کشیده بودی زل زده بود.....

اون شب انگار از اسمون یه سنگه بزرگ به کله هیون افتاده بود...تو عمرش اون شکلی

ضایع نشده بود...دیگه از خجالت نمیتونست بهت نگاه کنه....میخواست دیگه تا اخر عمرش

تورو نبینه....چون اصلا نمیخواست تو از احساساتش با خبر  شی....

خلاصه تو بعد خوندن فیلنامه ی پسرا هیچی حالیت نشد

 حواست پیشه هیون بود....فقط اونا رو روخوانی کردی...

بد دونه دونه ازت پرسیدن که چطور بود تو هم به همش گفتی حرف ندارن...

اصلا هنگ بودی.......
که اخر سر فیلم نامه ی جونگی رو انتخاب کردن...

موضوع فیلم نامه ی جونگی خیلی شبیه واقعیت بود
 این بود:
{دختری که سال ها ارزو به رسیدن خواننده ی مورد علاقش داره و دوستاش اونو تو

مدرسه تو دانشگاه مسخره میکنن که بعد چند سال این دختره یه جورایی با این خواننده

مورد علاقش اشنا میشه...و خوانندهه عاشقه دختره میشه و برایه ضایع کردن دوستایه

دختره که هی مسخرش میکردن میاد تو دانشگاه وسط همه اون دختررو میبوسه.....و این

 تبدیل به یه عشقه واقیعه میشه....
}
تو هم که اصلا حواست نبودو نمیدونستی این دختره تویی....

ولی پسرا به جونگی خیلی حسودی کردن....میخواستن با یه نقشه ای این کلیپو لغو

کنن...چون تحمل نداشتن جونگی تورو ببوسه....واسشون خیلی زیادی بود.....

جونگی هم که خیلی خوشحال بود و اصلانم قصد گذشتن از این کلیپ و فیلمنامه رو نداشت...
خلاصه همه میخوابنو...هیون تا صبح تو بالکن میمونه و فکر میکنه....
اون میخواست یه جورایی به تو بگه که اون حرفاش از سر دیونگیو بی عقلی بوده....و

بدون فکر این حرافارو داشت میگفت....ولی از یه طرفم نمیخواست تورو ناراحت کنه....

(حالا هیونم که از فیلنامه یی که انتخاب شده بود خبر نداشت.....
)
خلاصه شب به سر رسیدو صبح شد....جونگی اول از همه بیدار شدو با خوشحالی اومد اتاقه کیو و تورو بلند کرد....
توهم که خیلی خسته بودی نمیتونستی چشاتو باز کنی
تو:کیه؟؟؟چی شده؟؟
جونگی:منم...چشاتو باز کن زود بیدار شو خیلی کار داریم....باید واسه کلیپ اماده شیم فردا فیلمبرداری شروع میشه تا چهار روز اینا...ولی ما حتی باهم تمرین نکردیم...حتی

لباسامونم مشخص نیس که چی بپوشیم تو کلیپ...زود بلند شو امروز اخرین مهلتمونه ها با کارگردان قرارداد بستیم....

که تو هم وقتی اینو شنیدی انگار یه ذره پیش نخوابیده بود...شاخو شمشاد از خواب بیدار شدیو حرفه جونگیو با کماله پروییت تائید کردی...
یه بار دیگه میگم(کوفتت شه با شوهر من.....)

حالا بگذریم.....
بعد جونگی یه کاغذو داد به تو و گفت اینا رو همین الان تمرین کن با خودت بعد بیا باهم تمرین کنیم...
تو هم میخواستی ببینی موضوش چیه به خاطره همین زود زود خوندی.....
بعد از این که اخرشو خوندی قیافت این شکلی شد:

دقیقا این شکلی

اون کنارم کیو و هیونگو یونگی تو دلشون بهتون فوش میدادن.....میگفتن اخه این چه غلطی بود ما کردیم...همش سر جونگیه...اون از قبل نقشه کشیده بود...
بعد هیون از خواب بلند شد دید این سه نفر به تو و جونگی زل زدن...با اخم ...

هیون:چیه چی شده؟؟
کیو:اقایه لیدر چه عجب پیدات شد؟؟؟
هیون:چیه چی شده مگه؟؟؟

یونگی:فیلنامه ی جونگی تایید شد
هیون:خب چی میشه حتما قشنگ بوده دیگه..

هیونگ:تو اصلا فیلنامه رو نخوندی نه؟؟؟
بعد یونگی یه کپی ازون فیلنامه رو به هیون داد...
هیون که داشت با خنده و تمسخر اونو میخوند که وقتی اونم به اخرش رسید این شکلی شد:

مثل تو......
هیون:چییییییییی؟؟؟؟؟؟با دختره غریبه؟؟با مهمونه خودمون؟؟؟؟
(اخه هیون واقعا نیمخواست جونگی دختر مورد علاقشو ببو.س.ه..البته اون سه تا دیگه هم که بدتر....)
که وقتی شما دو تا دیالوگاتون با حرکت هاتون رو تمرین کردین...جونگی اروم اومد طرفتو گفت:تا به حال کسیده بوسیدتت؟؟؟
تو هم که اینو شنیدی...........

تو زود زود گفتی:ن..نه...نه....اصلا....تا به حال دسته یه پسرم نگرفتم...
جونگی خندیدو گفت:پس مشکله....ولی تو بازم سعی کن احساس کنی که من واقعا دوس پسرتم...چون اون شکلی طبیعی به نظر میرسه رابطمون....
اون روز تو فکر هیونگ یه چیزه باحال بود...هیونگ میخواست یه کاری کنه که گند بزنه به همه چی............
حالا بهتون پارته بعدی میگم چیکار قراره بکنه .........
که باعث میشه جونگی این شکلی شه
و بقیه ی پسرا این شکلی
(امید وارم خوشتون اومده باشه بچه ها....منتظر نظرایه خوشملتون هستماااااا.............
)




طبقه بندی: ss501 & u،