تبلیغات
ss501 stories - ss501 & you part 15
تاریخ : جمعه 25 فروردین 1391 | 07:05 ب.ظ | نویسنده : sanily
سلاممممممممم من با پارته 15 اومدمممممم....ای من بگم کوفتت بشه با این دابلت....من خودم که منتظر پارته 16 هستم..میخوام ببینم....تو کلیپه دابل با کی هستی؟؟؟؟خودشم کلیپه رمانتیک....کوفتت بشه بدونه من کجا؟؟؟؟؟؟؟؟(راستی بچه ها بقیه ی داستان دوباره تو یه پست جا نشد بعد ازین برین پسته بعدی رو بخوننین..)
برا خوندن بیزحمت برین ادامه مطلب.......سارانگههههههههه...







بله جونگی هیونگ که با ناراحتی وارد خونه شدن...بوی غذا به مشامشون رسید...پس بدو رفتن اشپزخونه ببینن چه خبره..جونگی دید دو تا ظرفه غذا...روی گازم که قابلمه که توش اسپاگتیه...جونگی به هیونگ میگه..چه عجب..این یونگی ازین کارام بلده که وقتی از قابلمه یه چنگال برداشت تا ببینه طعمش چجوریه....تو یه لحظه اومدی اشپزخونه با صدایه بلند گفتی...نههههههه نخورشششش....که جونگی همونجا با چنگالی که تو  دستش بود خشکش زد....هیونگم که  با جونگی فرقی نداشت...

جونگی:تو..تو...چه...چطوری..؟؟؟

تو:خواهش میکنم اول اون غذا رو برگردون تو قابلمه من الان بت توضیح میدم....

تو اون لحظه جونگیو هیونگ از هم خجالت میکشیدن که بیان طرفه تو..و تورو محکم بغل کنن....پس هیچکدوم از جاش تکون نخورد....

خودشونم اندازه یه دنیا خوشحال شدن....

تو هم با نیشخند برمیگردی میگی.:واقعا منو ببخشید...ولی با اصرار کیو اومدم ....نمیخواستم دوباره منو ببینین...مطئنن الان شما خیلی عصبانی هستین...

جونگی:اینا چه اراجیفیه میگی؟؟؟؟می خوای کفریم کنی...میدونی الان چقدر خوشحالمممم....واقعا وقتی رفتی هممون سردرد گرفته بودیم...هیونگم که خیلی خوشحال بود که یه دفعه خودشو جمعو جور کردو گفت:من با بعضیا قهرم...بعدشم  مستقیم سراغه اتاقشو گرفت....

جونگی هم با صدای بلند خندید....بعد برگشت بهت گفت:بابا این میخواد خودشو برات لوس کنه...گولشو نخور...

تو هم خندیدیو گفتی:جونگی..چیزی شده کاره بدی کردم مگه؟؟چرا هیونگ او شکلی گفت؟؟؟

جونگی:بله هم کاره بدی کردی...میدونی من شهرو زیرو کردم دیروز...

بعد بهت نزدیک شدو به چشمات نگاه کردو خندیدو گفت:ولی باید جبرانش کنی...واست بد تموم میشه..از امروز باید جبران کنی اون کارتو

تو هم هل شدی:چ..چی؟؟چیکار باید بکنم؟؟؟

جونگی:متاسفم ولی باید بگم تو مجبوری تو کلیپه جدیدمون بازی کنی...

تووووووووووووووووووووووووو تواون لحظه این شکلی شدی

اخه واقعا اون چیزی که جونگی بهت گفت خارج از تصورت بود...مگه میشه؟؟؟؟؟؟؟؟تو تو کلیپه اونا بازی کنی؟؟؟؟تو غلط میکنی..بدون من کجا؟؟؟؟؟؟

خلاصه بگذریم......اهم اهم....

جونگی هم وقتی قیافتو اون شکلی دید یاد روز اول افتاد که تو رو برده بود اتاقه پرو....

بعد جونگی برگشت گفت:نه ..نداریمااا....

تو که اینو شندیدی نتونستی خودتو بگیریو زدی زیر خنده.. بلند از ته دل خندیدی....

میدونی چرا خندیدی؟؟؟؟؟؟؟؟

(چون:  خواستی با صدای بلند به جونگی بگی تو واقعا منگلی؟؟؟؟من که تریپل اسی هستم......عمرمو گذاشتم رو شما ارزوی رسیدن به شما رو داشتم...اونموقع توهم این پیشنهادو بیای به منه ایرانی که تو خوابمم این پیشنهادو نمی تونم ببینم....بدیو منم بگم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

)واقعانم که حرفه جونگی واست خیلی خند دار بود...

جونگی هم دید واس خودت میخندی برگشت گفت:از خوشحالی میخندی؟؟؟یا هم زدی به سیمه اخر؟؟؟

تو:اگه تو میگی باید اینکارو کنم...منم که حق ندارم رو حرفه تو حرفی بزنم...بعد دوباره خندیدی...

بعدم گفتی اطاعت...

که یهو یاد یونگی افتادی.....تو همون لحظه خندتو بریدی...

تو دلت به خودت فش دادی....گفتی از کی تا حالا انقدر بی احساس شدم من؟؟؟(اثار منفی دابل اس رو تو بود)

بعد بدو رفتی اتاقه یونگی....یونگی خوابیده بود...

تو هم اروم رفتی بالا سرش با حالته ناراحتی برگشتی که بری...یونگی دستتو گرفت...

تو ترسیدیو برگشتی ببینی چی شده؟؟؟

یونگی تورو طرفه خودش کشوندو گفت:خیلی نگرانم بودی؟؟؟راستشو بگو؟؟؟من دیدم که تو خیلی گریه کردی؟؟؟بعدم بهت خندید....

تو  هم با تعجب گفتی...چطوری یه لحظه حالت خوب شد؟؟؟

یونگی:به نظر تو چه شکلی؟؟؟

تو: ن..ن..نکنه...همش نقش بازی کردی؟؟؟

یونگی خندیدو گفت:نه...چرا این کارو کنم....؟؟؟

تو:چرا اینکارو کردی؟؟؟

یونگی:باشه عصبانی نشو میخواستم ببینم تو چقدر نگرانم میشی؟؟؟

تو اینو شندیدی خیلی عصبی شدی بدونه اینکه چیزی بگی پا شدی از اتاقش رفتی....

که هیونگو جونگی هم تو حال بودن...

یونگی هم پشته سرت پاشد اومد دنبالت....(یونگی هم نمیدونست جونگیو هیونگ اومدن...)

با صدای بلند که داشت پشته سرت میومد گفت:ولی باید از من معذرت خواهی کنی...اخه اون ابه یخ چی بود تو حموم رو من باز کردی..به خاطر تو من سرما خوردم....

(اخه شما دو تا هم خیسه خیس بودیم...لباساتونم....ولی هیونگو جونگی وقتی تورو تو اشپزخونه برا اولین بار دیده بودن... از دیدنه تو که خیلی شوکه شده بودن...یادشون رفت ازت بپرسن چرا خیسه ابی...

وقتی یونگی اینو گفت هیونگو جونگی..همونجا خشکشون زدو به شما زل زدن....یعنی فشار هردوشونم پایین اومد...یکی میخواست واس اینا ابقند درس کنه.....

که یونگی هم خیلی شرمنده شدو به اونا زل زد...

که هیونو کیو هم ازون طرف با کلید درو باز کردن اومدن تو دیدن شما چهار تا بهم زل زدین...

کیو هیونم که شما دوتا رو اون شکلی خیس دیدن ..(هیچی دیگه)حرف واس گفتن ندارم....





طبقه بندی: ss501 & u،