تبلیغات
ss501 stories - luck * 4
تاریخ : یکشنبه 27 فروردین 1391 | 02:51 ب.ظ | نویسنده : Bahar

من اومدم با پارت بعدی.........!

راستی از پارت بعدی داستانم یه کم کوتاه تر میشه....آخه یه مقدارش هنوز کاملا آماده نیست..................!!!

از همه به خاطر تبریکات تولدم ممنوووووووووون

کلاس108(مهدخت و کیو)

همه کارا رو انجام داده بودیم و دیگه داشتیم از خستگی میمردیم واسه همین هردومون رو زمین پیش هم دراز کشیدیم من عاشق کیم کیو جونگ بودم اما حتی فکرشم نمیکردم که یه روز کنارش تو یه اتاق دراز بکشم صدای ضربان قلبم و به وضوح میشنیدم فکر کنم اون هم شنید چون بهم نگاه کرد و گفت خیلی کار کردی که قلبت اینجور تند میزنه؟گفتم نه فقط سردمه(میدونم خیلی حرف چرتی زدم اما باید سریع یه چیزی میگفتم دیگه)با تعجب نگام کرد و گفت واقعا سردته؟گفتم خب اره وقتی کار میکنم سردم میشه.-:همیشه وقتی سردت میشه تپش قلب میگیری؟-:خب بعضی وقتها هنوزحرفم تموم نشده بود که دستش رفت سمت کمرم و من و به خودش نزدیک کرد و سفت به خودش چسبوند هیچکی نمیدونست فکر میکرد میخوام در برم داشتم از گرما خفه میشدم ولی تا بغلم کرد احساس کردم دیگه گرما اذیت کننده نیست ولی سریع تکون خوردم که یه وقت راجبم فکر بد نکنه تا یکم وول خوردم بیشتر فشارم داد و گفت فکر بد نکن فقط میخوام گرم بشی حالا مثل یه دختر خوب سرجات وایسا نمیدونم چند دقیقه تو اون حالت بودیم تا اینکه اروم دستش و از رو کمرم برداشت و گفت فکر کنم دیگه گرم شده باشی نه؟خدا رو صد هزار مرتبه شکر سندس اونجا نبود وگرنه مدار کرم ریزیش onمیشد و کلی سر به سرم میذاشت این دختر کی میخواد         

آدم شه الله اعلم

کلاس101(هیونگ و سوگل)

داشتم از خنده میمردم هیونگ هر چی میخ به دیوار میزد میفتاد و آخر سر تنها چیزی که واسمون مونده بود یه دیوار سوراخ شده بود هیونگ که دیگه طاقتش طاق شده بود مثل بچه ها نشست زمین و شروع کرد به گریه طاقت دیدن گریه هاش و نداشتم واسه همین دویدم سمتش و بغلش کردم و گفتم چرا گریه میکنی؟همون جور که گریه میکرد گفت حالا جواب مدیرتون و چی بدم؟کی جرئت داره با اون حرف بزنه؟معلوم بود تو این مدت کم خوب رضایی رو شناخته با خنده گفتم اگه قول بدی گریه نکنی دیوار با من.با تعجب بهم گفت چجوری میخوای درستش کنی؟پا شدم و رفتم از مستخدم مدرسه یه سطل رنگ و یه بسته خمیردندون گرفتم حدود نیم ساعت بعد دیوار مثل اولش شده بود و هیونگ تا دیوار و دید از خوشحالی پرید تو بغلم وقتی خواستم از بغلش بیام بیرون سفت تر بغلم کرد و گفت میشه چند دقیقه دیگه همینجور وایسی؟وقتی تو بغلمی حس خوبی دارم(مثل اینکه بچه هایSSعلاقه خاصی به بغل کردن دخترا دارن)نیم ساعت گذشت و این حضرت آقا ول کن معامله نبود واسه همین یه ویشگون از شکمش گرفتم معلوم بود بد جور دردش گرفت چون یه جیغ بنفش کشید و یه متر پرید هوا و گفت چرا همچین کردی؟گفتم خیلی رفته بودی تو حس خواستم درت بیارم و دوتامون خندیدیم    

    
  

اتاق بهداشت (نادیا و جونگ مین)

همه کارامون تموم شده بود داشتیم از خستگی بیهوش میشدیم که جونگ مین مثل مجسمه ابوالهول یهو پرسید میشه راجع به گروهتون 5سنگ ماه بیشتر توضیح بدی؟اول متوجه منظورش نشدم واسه همین پرسیدم راجع به چی میخوای بدونی؟-:راجع به خصوصیات اخلاقیتون -:خب سندس بمب احساسات گروهه هیچ کس نمیتونه رفتار یه دقیقه بعدش و پیشبینی کنه در ضمن خوش تیپ ترین عضو گروهه قدش170 رنگ موهاش عسلیه چشماشم خاکستری سوگل مهربون ترین و نازترینه(خودش گفته از لحاظ صورت حالا شما هرطور مایلی فکر کن)قدش 175 رنگ موهاش قهوه ای چشماش آبی تیره مهدخت عاقل ترین و خوش هیکل ترینه موهاش مشکی و چشماش سبزه مهدیس جدی ترینه و آرایشگر ماهریه موهاش خرمایی و چشماش مشکیه منم از همه زودتر عصبی میشم و تو کل گروه قد بلند ترینم موهام فندقی و چشمامم آبی روشنه داشتم براش توضیح میدادم که یهو صدای زمزمش و که گفت خدا چه تیکه هایی رو واسه هرکدوممون جور کرده رو شنیدم و گفتم گوشامم از همه تیز تره مثلا الان شنیدم چی گفتی با تعجب بهم خیره شد و بعدش هم سرش وباخجالت(آخه یکی نیست بگه همچین عنصری تو جونگ مین هست؟)پایین انداخت(بچه ها این یکی رکورد شکست از بغل مغل خبری نیست جمع کنین برین خونتون!!)            

          

کلاس112(مهدیس و هیون)

از قیافه هیون معلوم بود میخواد یه چیزی بپرسه و دنبال زمان مناسب میگشت منم به روی خودم نیاوردم و سفت چسبیدم به کار وقتی کارامون تموم شد نشستم تا یکم استراحت کنم و هیون هم اومد و بغل دستم نشست(از هیون جز این انتظار نمیره)وبه زمین چشم دوخت و پرسید واقعا شما مارو نمیشناسین؟دو زاریم افتاد هنوز تو کف حرفای سندسه واسه همین خواستم دستش بندازم پس سر تا پاش رو برانداز کردم و گفتم بزار فکر کنم آهان یادم اومد انگار دنیا رو بهش داده باشن باید بودید و میدیدید با چه ذوقی گفت کجا من رو دیدی؟منم خندم و با هزار بدبختی قورت دادم و گفتم به گمانم بارها شما رو در برنامه وزین راز بقا دیدار کردم معلوم بود نمیدونه راز بقا چیه چون با خوشحالی گفت پس تو ایرانم نشونمون دادن با خنده گفتم اره خیلی هم طرفدار داشتین یهو قیافش رفت تو هم و گفت ولی یادم نمیاد برنامه ای به این اسم داشتم میشه بگی توش چه آهنگی رو میخوندم؟خندم رو قورت دادم و گفتم وا الله توش هر صدایی بود الا صدای آدم با تعجب بهم نگاه کرد و گفت یعنی چه؟دیگه نتونستم خودم و نگه دارم و زدم زیر خنده بعدم براش تعریف کردم راز بقا چیه کارد میزدید خونش در نمیومد واسه همین آروم بهم نزدیک شد و چسبوندتم سینه دیوار و در گوشم گفت تا حالا هیچ دختری منو دس ننداخته بود نه خوشم اومد بادل وجرئتی منم همینتو دوس دارم.................!!!




طبقه بندی: luck،