تبلیغات
ss501 stories - ss501 & you part 14
تاریخ : چهارشنبه 23 فروردین 1391 | 10:15 ب.ظ | نویسنده : sanily
سلام بچه ها من دارم با سرعته هر چه تمام مینویسم.....بدجور در تلاشم...اگه نظرم بدید واقعا خوشحالم کردین.....به هر حال....بهتون توصیه میکنم اگه یونگیو خیلی دوست دارین...این پارتو نخونین...چون بدجور قاتل خودتون میشین....برای خوندی برین ادامه مطلب....دوستون دارمم باییی....




وقتی تورو کیو یه دفعه ایی بغلت کرد.....توهم که خیلی ترسیده بودی چون صورتشو نتونستی ببینی فکر کردی یه مزاحمه که یه دفعه کیو رو هل دادی...طوری که کیو افتاد زمین....وقتی دیدی کیوته....رسما این شکلی شدی()....

تو:..م..گه..مگه میشه؟؟؟؟ببخش..م..من..نمیخواستم...بعد خم شدی بهش گفتی؟؟خوبی چیزیت که نشد..ببخش بازم اذیتت کردم...

کیو هم خندید و گفت...فراموش کرده بودما..نباید به تو اونقدرم نزدیک میشدم...واقعا که دختر خطرناکی هستی...

بعد تو با تعجب میگی:تو...چه شکلی منو پیدا کردی...شهر به این بزرگی ..از کجا فهمیدی من پارکم....اصلا باورم نمیشه....

تو که داشتی حرف میزدی واس خودت شکلاته هم اون یکی دستت بود...حواست نبود...

ولی کیو با او چشایه تیزش زوم کرد تو شکلاتت....

یه لحظه گفت:صبر کن ببینم اون شکلات؟؟؟؟

تو:شکلاته چی؟؟؟

بعد کیو با چشش اشاره کرد به اون شکلاتی که تو دستته...

تو زود متوجه شدیو شکلاتو پشتت قایم کردی...کیو دستشو به تو دراز کردو گفت بلندم کن...بعد تو هم هل شدی از دستش گرفتی که کیو وقتی بلند شد...اومد نزدیکت شد خیلی نزدیکت شد...فکر کنم 4C.M ازت فاصله داشت تو تو اون لحظه چشت همه جارو تاریک دید فکر کردی که کیو میخواد تورو ببوسه....که کیو دستتو از پشت گرفت...تو هم دنیا داشت دوره سرت میچرخید که یه دفعه کیو شکلاتو از دستت گرفت.....تو هم تو اون لحظه به خودت اومدی...کیو بهت با صدای بلند خندید گفت....عجب عشقی داری تو...ایول خوشم اومد...شکلاتو ازون موقع نگه داشتی؟؟؟؟بعد که داشت میخندید دهنشو برد طرفه شکلات که میخواست بقیشو بخوره....تو کنترلتو از دست دادیو با صدای بلند گفتی :نههههههههههههه...نخورش....

کیو با تعجب برگشت گفت چیه؟؟چته؟؟؟

تو:خواهش میکنم اونو بده به من.....

کیو هم خواست باهات لج کنه گفت:کور خوندی واس خودمه..گشنمه..عمرا بدم..

توهم اون شکلاتو از کیو میخواستی چون میخواستی یادگاری نگه داری...

کیو هم چون اون شب تورو دیده بود خیلی خوشال بود..دیگه نمیخواست تورو از دست بده...خواست باهات شوخی کنه

کیو:اگه انقدر این شکلاتو میخوای بیا بگیرش....و بعدش دوید...

تو هم یه لحظه خنددت گرفتو گفتی:کیو تو هم ازین کارا بلدی....بعد داد زدی گفتی..برگرد اینجا..

.دیدی داره دور تر میشه افتادی دنبالش....

دو تاتون داشتین با سرعت نور میدویدین.....مثل بچه ها نصفه شبی تو اون پارک دادو بیداد میکردین...

فکر کنم اون شب یکی از بهترین شبات بود...نمیخواستی تموم شه...

که خلاصه کیو با قسمو زور..میگه باید برگردی خونه...

توهم با شرمندگی برمیگردی....

اون شب که برگشتین خونه دیدین همه خوابیدن...پس اروم رفتین که بخوابین...

اون شب هیون به هیچ کودوم از پسرا نگفته بود که تورو دیده...یا کیو تورو پیدا کرده...به خاطره همینم پسرا با نا امیدی خوابیده بودن...خیلی نارحت بودن...

شب تو تو اتاقه کیو خوابیده بودی...خیلی خوشحال بودی که دوباره برگشته بودی اونجا...انگار به خونه ی خودت برگشته بودی...صبح که شد...کیو بدونه این که به کسی چیزی بگه صبح زود بلند شد رفت پیه کاره خودش....هیونم نمیدونست تو اومدی....ولی به فکرش رسید که حتما کیو تورو دیشب اورده...اومد اروم در اتاقه کیو رو باز کرد دید تو اونجا خوابیدی...خیلی خوشحال شد یه نفسه تازه کشیدو اروم اومد تو....بعد ملافه رو که تا نصفت کشیده بودی روت تا اخر میکشه...هیون واقعا خیلی خوشحال بود بعد اروم بهت نزدیک شدو اروم از پیشونیت بوسید...بعدم گفت:خوش اومدی....

لبخند زدو رفت....اون روز همه رفته بودن پی کاره خودشون به جز یونگی:

یونگی کمی زود تر از تو از خواب بیدار شد...اونم صبحی خیلی تشنش بود...رفت طرفه یخجالو توی لیوان اب ریخت...تو بعد اون بیدار شدی...توهم مستقیما اومدی اشپزخونه...یونگی که داشت اب میخورد...وقتی تورو دید تمامه اون ابی رو که نوشید تف کرد روت....

یونگی هم که همیشه خیلی مواظبه این کاراشه...ولی این دفعه نتونست جلو خودشو بگیره...

تو هم چشاتو بستی بدونه این که صورتتو پاک کنی...با نیشخند گفتی...س..سلام...

یونگی هم که زل زده بود به تو.....بعد به خودش اومدو زود پرید بغلت....وای این دومین نفر از دابل اس بود که از دیدنه تو خیلی خوشحال شده بودو بغلت کرد..

یونگی:چطور برگشتی...احمق خیلی دلم برات تنگ شده بود...

تو هم که دیگه عادت کرده بودی...یعنی لازم نبود ازشون خجالت بکشی یا خشکت بزنه....

تو هم بهش گفتی:یونگی منم....خیلی دلم میخواست حتی برای اخرین بارم که شده شما رو ببینم...

یونگی بعد اینکه بغلت کرد رو بهت کردو گفت:اگه یه بار دیگه این کارو کنی میکشمت....خیلی نگرانت شدیم دیروز...میدونی چقدر حالم بد بود...

بعد یونگی یاد تفی که روت کرد افتاد...زود اومد با دستمال خشکت کنه..که تو نذاشتی..گفتی اصلا مشکلی نیس...

بعد تو اونروز حموم رفتی....خیلی کثیف بودی....

بعد حموم اومدی اشپزخونه دس به کار شدیو خواستی واسه دابله عزیزت ناهار درس کنی....

خواستی اسپاگتی درس کنی...بعد موقعیه نمک ریختن فکرت رفت پیشه دیشب....نمکم خدا تور رحم کنه دختر...اندازه ی دریا نمک ریختی تو غذات...خودتم اصلا متوجه نشدی....خلاصه سفره رو چیدیو ....

ناهار و بقیه پسرا تو بیرون خوردن..وقت نداشتن بیان خونه...تو هم یه بشقاب اسپاگتی به یونگی کشیدی...یونگی هم که بوی غذا به مشامش رسید با خوشحالی نشست تا شروع کنه بخوره....

تو هم که میل نداشتی پس حتی ازش یکیمیم نچشیدی...وقتی یونگی اونو خورد جیگراش داشت میترکید...انقدر شور بود که حالش بدجور به هم خورده بود....ولی اصلا به روی خودش نیوورد واقعا نمیخواست نارحتت کنه...تو هم که موقعیه خوردن به یونگی نگاه میکردیو بهش میخندیدی...

یونگی بیچاره یونگی جونم..رنگش قرمز شده بود....ولی به تو هی میگفت که خوشمزست

بعد به خاطره تو تا اخر غذا رو خورد....بعد با این که حالش خیلی بد بود ازت تشکر کردو با خنده رفت به W.C تو هم بعده رفتن یونگی خواستی کمی از اسپاگتی بچشی ببینی چطوره طعمش....وقتی یه ذره خوردی حالت بعد شودو کمونده بود خودتم بالا بیاری...بعد یه دفعه یاد یونگی افتادی....بدو رفتی دنبالش...در دستشویو میزنی ..محکم...یونگی...حالت خوبه؟؟؟یونگییی؟؟؟؟؟


یونگی صداش در نمیومد......که بعد یه ربع وقتی یونگی درو باز کرد دیدی خیسه عرقه...حالش خیلی بد بود انقدر بد بود که خواس غش کنه....خودشو انداخت  رو تو ...تو هم زود بهش دست زدی دیدی بدنش داغه داغ...زود یونگی رو بردی حموم همونجا نشوندیش زود ابه سردو روش باز کردی....یونگی هم با اون لباسا خیسه خیس شد..تو هم همچنین..بعد به به صورت یونگی زدیو گفتی؟؟؟حالت..بعد گریت گرفتو خیلی گریه کردی...بعد به یونگی گفتی:یونگی منه احمقو ببخش...چرا به من نگفتی که غذام اون شکلیه...یونگی بلند شو خواهش میکنم....بعد دوباره گریه کردی...

یونگی هم با صدای ارومو گرفته گفت که من خوبم...هیچیم نیس...

تو:تروخدا بیا بریم دکتر...حالت خیلی بده...

یونگی هم ادامه داد....نه..من خوبم....

بعد تو بلند شدی دوشه حمومو بستیو یونگیو بلند کردی و با خودت بردی اتاقش.......بعدم زود رفتی واسش یه لیوان اب اوردی....یونگی بعد خوردنه اب رو تختش دراز کشیدو از خودش رفتش....

تقریبا میشه گفت خوابید..توهم خیلی گریه کردی...

تو:اگه خدایی نکرده بلایی به سره یونگی میومد خودمو میکشتمم...اخه خدا تو به من عقل بده...تا چقدر باید این شکلی باشم...؟؟؟؟

تو اون لحظه هیونگو جونگی اومدن خونه...ک...ک..که............(بقیه ی داستان پارته بعدی البته ببخشید این پارت کم شد ولی در عوض پارته بعدیو زیاد مینویسم....امید وارم بازم خوشتون اومده باشه....عاشقتونم...سارانگهه هوو ها و چینگوهای گلم...بای تا های...)




طبقه بندی: ss501 & u،