تبلیغات
ss501 stories - ss501 & you part 13
تاریخ : چهارشنبه 23 فروردین 1391 | 03:33 ب.ظ | نویسنده : sanily
سلام سلام......اومدم با پارته 13 اومدددمممممم....تو این پارت دابل اس خیلی نگرانت میشن چوووون..........برای خوندن  لطفا برین ادامه ی مطلب...مرسییییی...ساحل قربونتون بشه..





اونروز بعد دیدن صورته کیو خیلی گریه کردی....اصلا حالت خوب نبود...دیگه احساس میکردی به دابل اس که رویات بود و عاشقشون بودی بیش از حد ضرر رسوندی....تو اصلا نمیخواستی اونا از تو خاطره ی بدی داشته باشن....این فکر داشت دیونت میکرد...واسه همین تصمیم گرفتی که برای همیشه بری...برگردی ایران تا پاسپرتتو تحویل بدن...و میخواستی بدونه این که بهشون بگی بری....شب اتاقه هیونگ وسایلاتو جمع کردی گذاشتی یه گوشه...بعد هیونگ اومد تو...

هیونگ:وای که چقدر خستم من....تو چرا هنوز نخوابیدی؟!

تو:خوابم نیومد ولی تو بگیر بخواب به خاطر من برنامتون خورده به هم....

هیونگ:اگه قضیه ی امروزو میگی اصلا تقصیر تو نبود...اگه این دفعه اون پسره ایکبیری بیاد میدونم باهاش چیکار کنم....

تو:نه..نترس دیگه پیداش نمیشه..

هیونگ:از کجا میدونی بهت چیزی گفت؟؟؟

تو:نه نه...یه جواریی مطمئنم...باید خیلی پررو باشه که یه بار دیگه هم بخواد بیاد........

هیونگ :به هر حال..تو خیالت راحت...اگه این دفعه بیاد حسابشو میرسم...حق نداره بهت زور بگه...اگه رو تو هم دست بلند کنه...قاتل میشم اون موقع...

توهم ظرفیت این همه حرفه خوبو نداشتی..کموندی اونجا غش کنیییییی....

خلاصه....صبح که شد یونگی زود تر از همه بیدار شد...اومد اشپزخونه دید رو یه میز یه کاغذی هست.....

بله اون کاغذو تو نوشته بودی....

{ببخشید واسه کارایه احمقانم...دیگه بیشتر ازین دابل اس....ستاره هامو که یه عمر ارزوی رسیدن به اونو داشتمو بیشتر ازین اذیت نمیکنم...این چند روزه گذشته واسم مثل یه خواب بود..ولی متاسم باید زود تر ازین خواب بیدار میشدم...و الا ......

خداحفظ برای همیشه...تا اخر عمرم دوستون دارم}

بعد این که یونگی اینو خوند زود رفت اتاقه هیون...بلندش کرد

یونگی:هیون...هیون...رفته..زود بلند شو...

هیون با صدای گرفته و خواب الود گفت:چیه چی شده؟؟؟کی رفته؟؟

یونگی:هیون ...پاشو بهت میگم دختره رفته...

هیون:باشه بابا حتما رفته بیرون..همین دورو براست...

یونگی:هیوووووووووووووون.....

هیون با عصبانیت بیدار شد :هاننن؟؟؟؟؟ چی میگی تو؟؟؟؟؟

یونگی:ببین این نامه رو...دختره نوشته ..ببین چی میگه...

هیون اون الان کجا میتونه بره..نه پولی داره نه..هیچی...الان تو خیابونا ولوس...پاسپورتم که نداره...

هیون وقتی نامه رو خوند هل شد به روی خودش نیوورد ولی خیلی ناراحت شد...بعدش برگشت گفت...

حتما برگشته پیشه اون پسره..

.حتما اون کارو کرده...

یونگی:نه...یه حسه بدی دارم هیون...اون ازش متنفر بود اگه میکشتنشم برنمیگشت پیشه پسره...اون دیشب خیلی ناراحت بود...

هیون به رویه خودش نیوورد ولی استرس داشت بعد تند تند گفت:خب که چی؟؟؟چیکار میتونم بکنم...من یه بار این شانسو بهش دادم که باهامون زندگی کنه..حتما از ما زیادم خوشش نمیومده دیگه...

یونگی وقتی اینو میشنوه نارحت میشه اونم پیشه خودش میگه:اره شایدم همینطور باشه...شایدم اونروز به خاطر سرگرمی اومده بود کنسرتمون....

بعد هیونگ اومد تو..

هیونگ:شما دختره رو ندیدین؟؟وسایلاش تو اتاقم نیس...کی دعوتش کرده به اتاقش ایندفعه؟؟؟

بعد یونگی برگشت گفت:هیچکدوم...

یونگی بلند شود اومد طرفه هیونگو بهش نامه رو داد....

هیونگی بعد خوندنه نامه....

هیونگ:چییییییییی؟؟؟؟؟؟یعنی چی؟؟؟الان کجاس؟؟کی ای نامه رو نوشته؟؟؟

هیون؟؟؟؟؟؟چه خبره اینجا

هیون با عصبانیت برگشت گفت:اون پسره رو به ما ترجیح داد...از همین الانم نمی خوام یه کلمه دیگه درموردش بشنوم......

هیون با اینکه اون حرفارو میگفت ولی در واقعیت خیلی نارحت بود..تو اون لحظه میخواست لباساشو بپوشه بیاد دنبالتو نذاره بری....

خلاصه اون روز اون نامه تو دسته همشون میچرخید...بیشتر از صد دفعه همشون به نامه نگاه کردنو خوندنش...نمیخواستن باور کنن تو رفتی....

همشونم فکر میکردن برگشتی پیشه پسره...که دوباره جونگی بحثو راه انداخت(در مورد تو)که یه دفعه درو زدن....

یونگی با خوشحالی رفت طرفه در....ندونست چه شکلی درو باز کنه..هل شده بود...فکر کرده بود تویی..ک..ک..که

اون پسره یه عوضی بودددددد.....هیون وقتی اونو دید با قدمای محکم و سریع اومد طرفه پسره از یقش گرفتو گفت تا نزدمت برو گمشو....

پسره هم با عصبانیت گفت:من با شما ی بی سرو پا کار ندارم اومدم دختررو ببرم...این دفعه اگه نیاد میدونم چیکارتون کنم....

هیون یه لحظه به خودش اومدو یقشو ول کردو گفت:مگه پیشه تو نیس؟؟

پسره:چی داری میگی؟؟؟هان؟؟؟

نگو که رفته؟؟؟

هیون و بقیه ی پسرا وقتی اینو شنیدن خیلی نگرانت شدن...

جونگی: یعنی الان این بی پول این وقته شب کجا میتونه بره؟؟؟؟

کیو:باید بریم دنبالش بگردیم

هیونگ:اخه چطوری اینکارو کنیم...شهر به این بزرگی؟؟؟

یونگی:من رفتم هر کی میخواد با من بیاد...از هیچ کاری نکردن بهتره...

یونگی برگشت یه هیون گفت:هیون تو چی نمیای؟؟

هیون نمیخواست به پسرا وانمود کنه که نگرانه و دوروغکی گفت نه من نمیام....

جونگی کیو هیونگم به یونگی گفتن که ماهم میایم....پسره هم که وقتی دید تو اونجا نبودی رفت دنباله تو بگرده...

خلاصه همه پسرا زود حاضر شدن تا بیان تورو پیدا کنن...به جز هیون...

وقتی همه رفتن هیون تو خونه تنها بود...عصابش خورد شده بود...نمیتونست یه جا بشینه...چون خیلی نگرانت بود...دید دیگه نمیتونه یه جا وایسته زود حاضر شدو سوار ماشینش شد....

جونگی اولین جایی که به ذهنش رسید رشته فروشی بود رفت اونجا...

یونگی و هیونگ باهم رفتن فرودگاه....

کیو هم جایی به ذهنش نرسید اومد اون هتلی که تو اونجا بودی...

هیونم هیچ جا به ذهنش نمیرسید داشت تو شهر با سرعت زیاد با ماشینش ول میگشت...داشت دیونه میشد....

که شانسا تو هم نزدیکیایه هتل تو یه پارک بودی با چمدونت اونجا نشسته بودی.....هوا خیلی سرد بود...شب دیروقت بود....تو از صبح هیچی نخورده بودی داشتی از گشنگی به خودت میپیچیدی...هیچ پولی هم که نداشتی....چشات پر شد...احساس کردی تا یه ماه چه شکلی روزتو شب کنی...احساسه بیچارگی میکردی...

کیو هم که داشت با نا امیدی از هتل برمیگشت...چشش به پارک خورد ...ماشینو یه جا نگه داشتو رفت یکی از نیمکتای پارک نشست...دلش خیلی گرفتی بود....میخواست یه نفسی تازه کنه....بعد رفت تو فکر...شما دو تای خنگولم که نیمکتاتون خیلی نزدیکه هم بود ولی اصلا متوجه هم دیگه نشدید...تو اون لحظه که خیلی گشنت بود یاد شکلات افتادی...همون شکلاتی که کیو هم خورده بود...اگه یادت باشه تو اونو تو کیفت گذاشته بودی...میخواستی یادگاری نگهش داری..ولی دیدی چاره ای نداری اونو از کیفت دروودی که بقیشو بخوری...از جات بلند شدیو خواستی قدم زنان بخوری تا یکمم خودتو گرم کنی...بعد که بلند شدی کیو هم که سرشو انداخته بود پایین که یه دفعه سرشو بلند کرد...وقتی تورو دید همونجا خشکش زد...تو هم پشتت به کیو بود ...ازون طرفم هیون یاد هتل افتاده بود که میخواست بره هتل...چشش به تو که تو پارک بودی افتاد.....تو اون لحظه نفهمید چطوری ماشینو نگه داشت با سرعت نور از ماشین پیاده شد که بیاد طرفه تو....

یه ذره پیشم که گفتم تو هم پشتت به کیو بود....که کیو اومد طرفتو تور برگردوند به طرفه خودشو محکم بغلت کرد(خیلی خوشال بود که پیدات کرده بود)

تو هم تو اون لحظه چشات از حدقه اومد بیرون....ک..ک..که...این هیونه بیچاره ام مثل همیشه وقتی تورو اون شکلی با کیو دید...دستشو محکم فشار دادو مشت کرد دستشو....با عصبانیت برگشت و سواره ماشینش شد و از اونجا دور شد.......(بچه های گلم بقیه ی داستان پارته بعدی امید وارم خوشتون اومده باشه اجی ها و هوو های گلم....پس بای تا های...راستی نظرم یا...........

 

 




طبقه بندی: ss501 & u،