تبلیغات
ss501 stories - luck part2
تاریخ : چهارشنبه 23 فروردین 1391 | 06:46 ق.ظ | نویسنده : Bahar

خیلی عجله دارم پس نمی حرفم,زود تند سریع ادامه..................

که یهو تعادلشو از دست داد و افتاد رو یه بدبختیو لباشون به هم خورد.سندس که مدار کرم ریزیش فعال شده بود با یه لبخند شیطنت آمیز به نادیا گفت عزیزم تو اتاق بهداشت که تخت بود یعنی نمیتونی 2قدم خودتو نگه داری؟اینجا زن و بچه نشسته ها.پاشو خودتو جمع کن.نادیا تا این حرف و شنید خودش و جمع کرد و بلند شد که دیدیم بله نادیا به آقای پارک جونگ مین خورده همه تو خماری مونده بودیم باورمون نمیشد گروهSS501روبرومون وایساده باشن تا اینکه با صدای هیون به خودمون اومدیم:ببخشید پرسیدم اتاق مدیر کجاس؟ مهدخت که از همه زودتر به خودش مسلط شد گفت:طبقه بالا دست راست وقتی دابل اس رفتن بالا تازه یادمون اومد میخواستیم دنبال سوگل بریم واسه همین دویدیم سمت دفتر رضایی.

(سوگل):وای که این رضایی  چقدر فک میزنه تا حرفاش تموم شد دویدم که برم پیش بچه ها که حرفای رضایی رو تا یادم نرفته بهشون بگم که یهو با سر رفتم تو شکم یکی سرمو بلند کردم که معذرت بخوام که دیدم کیم هیونگ جون جلومه خواستم سوتی ندم واسه همین خیلی بی تفاوت به فارسی گفتم ببخشید علامت سوالو میتونستی تو صورتش ببینی به زور خودمو نگه داشتم که نخندم هیونگ هنوزم داشت نگام میکرد اومدم از پله ها برم پایین که به سر رفتم تو صورت یکی سرمو بلند کردم دیدم سندسه     

اونقدر محکم بهش خوردم که از دماغش خون اومد دلم براش سوخت ولی خواستم اذیتش کنم واسه همین قیافه حق به جانبا رو گرفتمو گفتم دست پا چلفتی نمیتونی جلوتو نگاه کنی؟همین جور که از دماغش خون میومد افتاد دنبالم حالا من بدو اون بدو اصلا حواسمون نبود دابل اس کار و زندگیشو ول کرده داره ما رو نگاه میکنه بالاخره با معذرت خواهی من سندس راضی شد بیخیال شه و رفت دماغشو بشوره دابل اسم رفت اتاق رضایی.کارا رو با بچه ها قسمت کردیم چون ما علاوه بر مطربی رقاصای ماهریم بودیم و یه گروه رقص به اسم 5سنگ ماه رو تشکیل میدادیم رضایی ازمون خواسته بود واسه جشن یه رقص و که ایشون خیلی دوس داشتن رو اجرا کنیم کارمون طول کشید و مجبور شدیم خارج از وقت مدرسه هم تو مدرسه باشیم طرفای ساعت6کارمون تموم شد که سندس گفت:بچه ها احتمالا SS501همون گروهیه که رضایی واسه22بهمن دعوت کرده بیاین وانمود کنیم نمیشناسیمشون و یه کم اذیتشون کنیم مهدیس اول از همه موافقت کرد و گفت:به نظرتون کدومشون بیشتر از همه حرص میخوره؟هممون با هم گفتیم:معلومه دیگه کیم هیون جونگ قرعه کشی کردیم کی بره به رضایی بگه کارا تموم شد از شانس گند ما قرعه به اسم من افتاد و رفتم اتاق رضایی دابل اس هنوز اونجا بودن جوریکه اصلا اونا رو ندیدم به خانم رضایی گفتم که کارا رو تموم کردیم و میخوایم بریم خونه اما رضایی گفت که بچه ها رو صدا کنم از اونجایی                            

      

که من وقتی همه بچه ها رو با هم کار داشته باشم سوت میزنم رفتم سالن و یه سوت بلند زدم بعدم مثل یه خانوم رفتم دفتر و رو صندلی نشستم طولی نکشید که مهدخت اومد و پشت سرش نادیا میدونستم سندس و مهدیس 2باره با هم مسابقه میزارن تا هرکی دیرتر رسید اون یکی رو کول کنه واسه همین چشم به در موندم تا اینکه بالاخره دوتاشون اومدن اما چون با هم رسیدن جفتشون تو در گیر کردن اما حاضر نبودن به هم راه بدن پسرا رو نگو که داشتن از خنده روده بر میشدن خانوم رضایی هم داد میزد آرزو به دل موندم شما 2تا مثل بچه آدم بیاین تو اتاقم تا اینکه جونگ مین با اینکه داشت از خنده منفجر میشد بلند شد و یقه سندس و گرفت و بلندش کرد و از در آوردش بیرون قد سندس176بود و 10 سانت از جونگ مین کوتاه تر بود بالاخره قضیه تموم شد و رضایی گفت خونه بی خونه باید بمونیم مدرسه و به پسرا کمک کنیم تا حرفش تموم شد سندس و مهدیس مثل یخ وا رفتن و رضایی در کمال پررویی وسایلش و جم کرد و رفت. از قبل به پسرا گفته بود چیکار کنن چون به محض اینکه رفت هیون از جاش بلند شد و از جیبش یه کاغذ در آورد و گفت حتما شما ما رو میشناسید پس نیاز به معرفی نیس سندس که از هممون حاضر جواب تر بود گفت ببخشید که ذهن ما گنجایش شناختن کل آدمای روی زمین و نداره هیون با تعجب گفت یعنی ما رو نمیشناسید؟سندس با یه لحن جدی که حتی ما هم باور کردیم که پسرا رو نمیشناسه گفت باید بشناسیم؟  

هیون که کارد میزدی خونش در نمیومد با صدای نسبتا بلندی گفت یعنی ما رو نمیشناسین و دعوتمون کردین؟یون سنگ که تا اون موقع ساکت بود یکی زد پس سر هیون و بهش گفت که درست صحبت کنه سندسم گفت مگه ما دعوتت کردیم؟اونی که دعوتت کرده باید بشناستت.هیونگ که دید اوضاع قاراشمیشه گفت اگه تمومش نکنین گریه میکنم همه پسرا با هم گفتن نه!!!




طبقه بندی: luck،