تبلیغات
ss501 stories - ss501 & you part 11
تاریخ : دوشنبه 21 فروردین 1391 | 06:41 ب.ظ | نویسنده : sanily
سلامممم برید ادامه مطلب دوستانن....
راستی میدونستین که این جکیه ما تریپل اسی هستش راستش من اینو از سایت فن کلاپه ایرانیه جونگی خوندمم...دمش گرممممم ایول بهش.....من که باورم نشد...خیلی اقائه(فایتینگ تریپل اسی ها)





.بعد اروم تورو میذاره رو تختشو میره...صبح که میشه ...وقتی بیدار میشییی...اول اصلا متوجه نیستی..بعد به اینور اونور نگاه مکینی...یه دفعه....بسم اللههههههههههه اینجا دیگه کجاست؟؟!!!...بعد یه لحظه نمیتونی جلو خودتو بگیری میزنی زیره خنده....با خودت میگی هر شب تو اتاقه یکیشونم...حتما دارم دیونه میشممم...ارهههههه...بعد خودتو بشگون میگیری....خداااا این منم؟؟؟؟بعد دوباره از تعجب میزنی زیره خندهه.......مثل دیونه ها میخندی..که کیو یه دفعه میاد تو...یه ساعت به تو زل میزنه....تو هم حواست نیس داری واس خودت با صدای بلند میخنده اونقدر میخندی که عوض این چند روز که خشکت زده رو در میاری....

کیو وسط خندیدنت میپره میگه:تو واقعا دختر نرمالی نیستی...میشه بگی داری واس خودت به چی میخندی؟؟؟اتاقه من کجاش مسخره یا خنده داره؟؟؟

تو هم بلافاصله خندتو قطع میکنی...از خجالت رنگت میشه قرمزززززززز....

تو:م..من هیچی...

تو:کیو اصلا میخوای راستشو بگم؟؟؟

بعد تو دوباره پروییت میگیره...بعد ادامه میدی...

راستش....شلوارت....بعد دوباره میخندی...

کیو زود به خودش میگیره..احساس میکنه خنده دار شده....

کیو :هان؟؟چشه شلوارم...پاره شده چی؟؟

تو:نههههه بابا..خیلی خوشمله شلوارت

کیو وقتی اینو میگی یه نفسه تازه میکشه میگه:بی نمکککککک...خب ای کجاش خنده داره....

تو هم یه لحظه به خودت میای...بعد خند رو قطع میکنی. میگی...خب..م..من خواستم باهات شوخی کنم...

کیو با عصبانیت اومد نزدیکتو گفت...دیگه ازین شوخیا نکن...گرفتی؟؟؟

تو رنگت میپره و خشکت میزنه و با جدیت میگی:چشم..حتما...

کیو وقتی میبینه تو ترسیدی..این دفعه اون میزنه زیره خنده....

کیو:واقعا خیلی باحالی..چقدرم زود جدی گرفتی....

بعد جونگی با عجله میاد تو اتاق....

کیو:چی شده؟؟

جونگی:یه زنه زنگ زده پشته تلفن دادو بیداد میکنه...فکر کنم مامانته...زود بیااااا..

تو:ها؟؟چی....و خودتو گم میکنی..زود میری پایه تلفن...

مامانت:واقعا دیگه انتظار نداشتم تو داری رسما اونجا با چند تا پسر زندگی میکنی؟؟؟بیا اینجا حسابتو میرسمممم...به نامزدت گفتممممم...انقدر تندو سریعه که واسه فردا بلیط گرفت...یعنی تونست پیدا کنه....فردا روزه مرگته دختر...به من دروغ میگی هااا....

تو:مامان خواهش میکنم بگو نیادد..خیلیی بدییییییییییی....مامان من عمرا برگردممم....حالا حالا بیام با او مرتیکه ازدواج کنممممممممم..

مامانت:غلط میکنیییییییی......بذار فردا بیادد...راستی یا همین حالا ادرسو میدی یا هم تا اخر عمر تور از فرزندی رد میکنم....

تو هم چشات پر میشه پشته تلفن ساکت میمونی...

مامانت:نمیگی هان پس به من خدافظ...دیگه اسمه منو هم نیار تو دیگه دخترم نیستی...که میخواد قطع کنه...تو میگی وایستا:باشه بهت میگم ادرسو..ولی عمرا با اون ازدواج کنم...و از هیون ادرسو میپرسی.....هیون با چشم ابروش بهت میگه که نگو به مامانت ادرسو بیخیال ...ولی تو اون لحظه تو مجبور بودیو با اصرار ازش میگیری ادرسو و به مامانت میگی.....

هیونم تو اون لحظه فکر کرد که تو واقعا میخوای بری....

بقیه ی بچه هام همینطور....

این دفعه دیگه  قضیه جدی تر شده بود...تو بغض تو گلوت گیر کرده بود...حتی نمیتونستی گریه کنی...

جونگی با ناراحتی از تو میپرسه : تو واقعا میخوای بری؟؟؟یعنی با خواسته خودت ادرسو دادی؟؟؟

توهم که میخواستی داد بزنی بگییی....اخهههه من مرض دارم

که بخوام شما رو ول کنم برم؟؟؟؟

ولی با صدایه گرفته میگی:بچه ها واقعا نمیتونم بیشتر ازین مزاحمتون بشم...از کارایی که تا حالا کردم واقعا متاسفم...من نیمخواستم هیچ کدومتونو ناراحت کنم یا به درد سرتون بندازم...

که همه ی پسرا تو دلشون میگن...واقعا احمقی که این شکلی فکر میکنی....

که حالا شب میشه..... خلاصه شانسا به طور ناگهانی جونگی خیلی مریض میشه..هرچقدرم بهش میگن بیا ببریمت دکتر..مثله بچه ها میگفت نهه....حالا پسرا هم خیلی به جونگی میرسن...دوا میدن...واسش سوپ درس میکننو اینا...تو از صبح تا شب تو اتاقه هیونگ بودیو اصلا نمیخواستی فردا شهه...خیلی استرس داشتییی...که هیونگ با خستگی میاد اتاقو میگه...هیچی نخوردی از صبح...بیا یه چیزی بدم...

تو:خیلی خسته ای..چی شده؟؟

هیونگ:جونگی اممروز خیلی حالش بده تبو لرز داره هرچقدم میگیم ببریمت دکتر..میگه الانه که حالم خوب شه...

تو:چی؟؟؟چرا؟؟؟خیلی حالش بده؟؟؟میتونم برم ببینمش؟؟؟

هیونگ:اره  ولی الان خوابیده...بعدا میری میبینیش...

تو هم با ناراحتی سرتو میندازی پایین...بعد هیونگ با ناراحتی میگه: اخرین شبه ها میدونستی؟؟؟...بعد میره چراغو خاموش میکنه میگیره میخوابه...تو هم نگرانه جونگی بودی..اروم از جات بلند میشی میری اتاقه جونگی...وقتی میری بالاسرش میبینی جونگی خیسه عرقه....ار.م دستتو میذاری رو سرش میبینی انقدر داغه...داره میترکه....زود میری حوله تو برمیداری با ابه ولرم خیسش میکنی...میای میذاری رو پیشونیه جونگی...بعد میبینی فرقی نکرد..میری اشپزخونه اون سوپی که مامانت هر موقع مریض میشدی برات درس میکردو تو زودی حالت خوب میشدو با هزار زحمت اونو درس میکنی...با مواد کمی....چون تو اشپزخونه موادی که تو میخواستی همش نبود....بعد میای اروم جونگیو بیدار میکنی..جونگی وقتی تورو میبنه خیلی تعجب میکنه...با اون حاله بدشم ازون لبخندای خوشمل به تو میزنه...و میگه اینجا چیکار میکنی؟؟

تو:اینو من درس کردم...راستش وقتی مامانم اینو به من میداد من زود حالم خوب میشد باور کن بهتر از دوا و دکتره.....بعد برمیگردی میگی...با خودم فکر کردم این اخرین کاریه که میتونم برات انجام بدم....بعد قاشوقو میبری طرفه دهنش...

وقتی جونگی میخوره میگه:  واییی این خیلی بد مزس...این چیه دیگهه؟؟؟

تو: واقعا؟؟؟؟الان میرم بهترشو درس کنم...

جونگی:شوخی کردم بابا..اتفاقا برعکس..حرف نداره...

توهم برمیگردی میگی با این حالتم دوباره سربه سره ادم میذاریا...

جونگی انقدر از سوپی که درس کرده بود خوشش اومده بود که نمیدونست چه شکلی ازت تشکر کنه...

بعد تموم کردنش برمیگرده میگه:واقعا میخوای فردا بری؟؟؟چطور دلت میاد مارو ول کنی ؟؟؟

تو هم میخندی میگی:البته که از شما گذشتن یه چیزه دیگست..کاش میدونستی چی میگم....

جونگی مخنده میگه:اره میدونم...مخصوصا از من...میدونم نمیتونی ازم دل بکنی....

تو میخنیو با تعجب میگی:ببینم تو مریض نبودی...یه دفعه چت شد؟؟؟

جونگی:ها؟؟؟(بله جونگی اصلا حواسش نبود..انگار معجزه شده بود...اصلا سرگیجه نداشت...تب داشت ولی...دیگه هیچ جاش درد نمیکرد)

جونگی:منو باش یه لحظه ای اصلا حواسم پرت شد...مگه میشه؟؟یه دفعه ای احساس کرد حالم جا اومد....یعنی تو اینکارو کردی یا سوپت....؟؟؟بعد بهت میخنده

تو:داشتی کلک میزدی نه؟؟؟ مریض نبودی ؟؟؟

جونگی:قسم میخورم بودم...خیلی حالم بد بود نمیدونم چرا همچین شدم...

تو:حالا باشه دیگه خیلی دیره من میرم بخوابم تو هم بگیر بخواب تا واسه فردا حالت بهتر شه....

جونگی یه دفعه ای از تخت پرید جلوت گفت:خواهش نرووووو.......فردا نروووو...نمیدونم من بهت خیلی عادت کردم....به اون خرابکاریات...فراموشکاریات...واقعا میخوای ازدواج کنی با اون...

تو هم وقتی جونگی اینو بت میگه تعجب میکینی هم بینهایت خوشحال میشی که اینو گفت....

همم ناراحت میشی که فردا اون و بقیه رو قراره ول کنی.....

تو هم هیچی نمیگی به جونگی و چشات پر میشه و میری...

فرداش تمام اعضای دابل خیلی خسته بودن...چون دیروز واسشون خیلی خسته کننده بود...ساعت 2:43 ب.ظ بود که هنوز هیچکودومشون از خواب بیدار نشده بودن...که یه دفعه...زنگ خونه خورددد...طرف دسبردار نبود...که هیون با عصبانیت از خواب بلند شدو رفت طرفه در و قتی درو باز کرد هزار جور فوش به طرف داد گفت..خجالت نمیکشی اول صبحی مزاحم مردم میشی...بلهههههههه طرف اون پسره بود یعنی پسری که قرار بود همسره ایندت بشه...بعد پسره با ملایمت برگشت به انگلیسی گفت(پسره کره ای بلد نبود تازه اون نمیدونست تو با 5 تا پسر زندگی میکنی..مامانت بهش نگفته بود)ببخشید من اشتباه اومدم حتما..بعد رفت...هیونم درو محکم بروش کوبیدو گفت:احمق نادون....هیون وقتی اومد تو ساعتو دید ساعت 3 ب.ظ.....خواب از سرش پرید.....بعد یه لحظه به خودش اومد فهمید که این پسره که الان رفت نامزدت بود.....زود اومد اتاقه هیونگ:تو رو بلند کرد...اسمتو بلند صدا زد...هی بلند شو تو...

تو هم بعده 10 مین چشتو باز کردی..ها؟؟چیشده؟؟

هیون:نامزدت....

تو:چی نامزدم چییییی؟؟اومد کووو؟؟؟؟کجاسس

هیون:ارومممممم باش..اومد درو زد دید من باز کردم فکر کرد اشتباه اومده بعد رفت...

تو وقتی اینو شنیدی ای شکلی شدی......در کل هنگیده بودی....

هیون:حالا چی چیکار کنم اگه دوباره زنگو زد چی...بگم تو اینجایی....

تو..تو اون لحظه نتونستی جوابه هیونو بدی....چون نمیخواستی پرویی کنی بگی که نه من میخوام تا اخر پیشه شما باشم...ولی هیونم دقیقا منتظر اون جواب بود...که یه دفعه دوباره زنگه خونه زده شد....این دفعه کیو و یونگی بلند شد و کیو با عصبانیت درو که میخواست باز کنه...تو و هیون با عجله میخواستین که برین به کیو بگین درو باز نکن....ولی متاسفانه در تا اون موقع باز شده بود...تو هم دقیقا جلو در وایستاده بودی...پسره اول تورو ندیدو به انگلیسی به کیو گفت که ...میشه این ادرسو ببینین..ادرسه خونه ی شماست...که ناگهان پسره چشش به تو خورد.....تو خشکت زده بود چون اون پسره همون پسری بود که باهم تو یه دانشگاه درس میخوندین....و پسره چند بار دنبالت افتاده بود...به خاطره همینم اونقدر راهو برای تو اومده بود....پسره هم وقتی تورو دید خیلی عصبانی شد...کیو و یونگیو هیونم به پسره بدجور نگاه میکردن..کیو که کلا خواست بره پسره رو بزنه ...ولی جلو خودشو گرفت که................................(بچه ها بقیه ی داستان پارته بعدی....شاید پارته بعدیو امشب گذاشتم..نمیدونم....راستی به این پسر ایرانی یه اسم بگین واسش بذارم یه اسم ضایع که بدتون میاد...نظرم یادتون نره....خیلی دوستون دارم اجی ها و هوو های گلممممممم...بای تا های)





طبقه بندی: ss501 & u،