تبلیغات
ss501 stories - ss501 & you part 10
تاریخ : دوشنبه 21 فروردین 1391 | 05:36 ب.ظ | نویسنده : sanily
من  دوباره اومدم با پارته 10 اومدمممم...امید وارم خوشتون بیاااادددددددد..راستی بچه ها من بقیه ی این پارتو پسته بعدی میذارم چون قبول نمیکنه میگه حجمه پستم زیاده...بعد این برید پسته بعدی رو بخونید..مرسی از نظراتون بچه هابرا خوندن برین ادامه مطلب..مرسیی
....راستی این عکس پایینی رو میبینین....این دختره تویی که دابل اسو اسیر خودت کردی....




وقتی تو با گریه رفتی اتاقه هیونگ...بعد یه لحظه فکر کردی که اگه واقعا پسره بیاد چی؟؟؟یعنی تو با دابل اس باید خدافظی کنی؟؟؟برایه همیشه؟؟؟مگه دیگه کی قراره با اونا باشی....وای این فکر داشت دیونت میکرد...بعد دو ساعت که تو خودتو تو اتاق حبس کردی...بعد یکی در زد....تو هم فکردی هیونگه که بهش گفتی ...راحت باش بیااا بخواب ....بعد یونگی اومد تو...

یونگی وقتی دید که از گریه صورتت خیسه اب شده...خیلی ناراحت شد اروم اومد رو تخت پیشت نشست...واسه چند لحظه چیزی نگفت بت....بعد تو برگشتی با ناراحتی بهش گفتی:تو این مدت خیلی اذیتت کردم نه؟؟همه ی این اتفاقا سر این فراموش کاریایه منه...اصلا مامانم حق داره این کارو با من کنه....پسره یکی دو روز دیگه میادد...دیگه بیشتر از این اذیتت نمیکنم...ولی بهت قول میدم تا اخرشم طرفداره پرو پا قرصت تو و بقیه پسرا بمونممم....من هیچ وقت این کارایی که کردیو فراموش نمیکنم...

یونگی با تمسخر خندیدو گفت:چی میگی؟؟اتفاقا از وقتی اومدی بهم خیلی خوشگذشته..دیگه دارم بهت عادت میکنم...تازه ما نمیذاریم تو بری...من خیلی چیزا دارم بهت نشون بدم....ولی در عوض تو هم قول بده این شکلی خودتو ناراحت نکنی...و الا باهات قهر میکنما...بعد میخنده...یه دستی به موهات میکشه...انگار با بچه داشت اون کارو میکرد..بعدم برمیگرده میگه:راستی تو خوابت نیماد...بگیر بخواب من رفتم بخوابم...خیلی خستم...شبت بخیر...و بلند میشه میره...

بعد دوباره هیونگ اون لحاف تشکو میکشونه تو اتاق....

تو زود برمیگردی میگی:قسم میخورم این دفعه نمیذارم تو زمین بخوابی...

هیونگ میخنده مییگه:چیه نکنه میخوای بیام پیشت رو تخت بخوابم....

تو دوباره زبونت میگیرهو میگی:م..من...نه..م..منظو..رم چیزه...اخه..واقعا نمیتونم بذارم...

هیونگ:حالا از کجا میدونی من اینجا میخوابم...شاید میخواستم بگم بیا امشبو زمین بخواب...

بعد تو در حد...... ضایع میشی....

هیونگ:بابا شوخی کردممم...بگیر بخواب میدونی ساعت چنده؟؟؟

تو هم بالشه هیونگو برمیداری با قدمای محکم میای طرفش میگی:من رفتم حال... رو کاناپه...اینقدرا هم خودخواه نیستم...

هیونگ:ای بابا..تو چقدر لج بازو یه دنده ای....برگرد برو بخواب...عصبانیم نکنا....

بعد تو هم میبینی هیونگ دس بردار نیس..از یه طرفم میدونی هیونگ خیلی ترسوئه...

برمیگردی تو گوشش میگی..میدونی اخه تو رو تخت بخوابی بهتره من نمیخواستم بهت بگم ولی انقدر  اصرار میکنی مجبورم بگم...دیشب تو اتاقت یه موش دیدم...من که از موشا نمیترسم ولی فکر کنم تو زیادی ازون موجودات خوشت نیاددد..

هیونگ:چیییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟موششششششششش؟؟؟کو کجاسست؟؟؟ایییییییییییییی...مطمئنی؟؟؟

امکان نداره هااا...بعد هیونگ حالش واقعا بعد میشه....بعد برمیگرده با خنده بهت میگه:راستش تو هم انقدر اصرار داری..میتونی بری...لابد از من خجالت میکشی...هر جور که مایلی....بعد هیونگ زود میپره رو تختشو شب بخیر میگه....تو هم تو دلت خیلی میخندی....بعد که از اتاقه هیونگ درمیای درومیبندی...بعد که میری حال...یادت میوفته بالشو پتو تو جا گذاشتی تو اتاق...بعد با خودت میگی وللش من که هنوز خوابم نمیاددد..میشینی رو کاناپه و فکر مینی تو اون تاریکی...بعد انگار بیهوش میشی...خوابت میاد میوفتی میخوابی.....

(این کیو هم که قبلا گفتم نصفه شبیا بلند میشه میره یه راست  طرفه یخجال...چون هر شب تشنش میشه)

بعد میره که اب بخوره...موقع برگشتنی چشش میوفته به تو میبینه همون شکلی رو باز خوابیدی..نه بالشی نه پتویی...

کیو تو دلش میگه...اخه این دختر کی میخواد ازین کاراش دسبرداره...هر شب باید اینو به یه مدلی ببینم...خدا میدونه فردا نصفه شبی با چه صحنه ای روبرو میشم...بعد میاد طرفت که تو رو بلند کنه  بری جات بخوابی...میبینه نه باباااااااا...تو خوابه زمستونی رفتی....اول میره طرفه اتاقش که برات پتو و بالش بیاره...تو دلش میگه...بابا بیچاره چرا تو کاناپه بخوابه ماهم راحت تو تختمون نا سلامتی مهمونه....بعد نمیتونه جلوی خودشو بگیره میاد تو رو بر میداره که ببره اتاقش..بذاره رو تختش تا خودش تو کاناپه بخوابه... بپرین پسته بعدی.......




طبقه بندی: ss501 & u،