تبلیغات
ss501 stories - luck*part1
تاریخ : دوشنبه 21 فروردین 1391 | 02:14 ق.ظ | نویسنده : Bahar

آخیش بلاخره شد......بابا انگار کل دنیا با داستان گذاشتن من لجه.......!اما من اومدم.....خوب نمی خوام زیاد بهرفم...........یکم از خودم:اسمم هانی متولد 24/1/77 و الان اول دبیرستانم....همون بحث بی نمک جهشی....همین دیگه از داستان بگم:خوب من و دوستم با هم نوشتیمش و 10ها بارم ویرایشش کردیم.......پس حتما باید بهم بگید چطوره......بسه دیگه تا همینجاشم زیاد حرف زدم!(حالا هرکی ندونه خودم که می دونم فکم 24ساعته داره کار میکنه!)حالا دیگه بزن بریم داستان...................

        

از خواب بیدار شدم.ساعت نزدیک 6صبح بود.صورتمو شستم صبونمو خوردمو رفتم پایین.سرویسم طبق معمول منتظرم بود.سوار شدم و مثل همیشه رفتم به اون خراب شده(مدرسه فرزانگان4).

امروز20ام بهمن بود.22بهمن افتاده بود4شنبه و اداره هم زحمت کشیده بود و منت بر سر ما گذاشته بود و5شنبه رو تعطیل کرده بود.مدیر گرامی مدرسه هم مثل اینکه مغز نخودیشون پاره سنگ برداشته بود و فرموده بودند میخوان برامون جشن بگیرن.تو این فکر بودم که اگه این رضایی(زیاد به مغزتون فشار نیارین مدیرمونو میگم)ترشی نخوره یه چیزی میشه که صدای دس زدن و جیغ کشیدن بچه های کلاسمون فازمو پروند.بعدم بچه های گروهمونو صدا کردن:سوگل,سندس,نادیا,مهدخت ,مهدیس.

تازه یادم اومد که قرار بود با کل بچه های فرزانگان مدرسه رو بترکونیم و چون به قول معروف گروه ما مطربای کلاس وTNTهای مدرسه بودیم و میدونستیم رضایی از سروصدا راه انداختن ما خیلی بدش میاد به قول سندس تصمیم گرفتیم کاری کنیم که از به دنیا اومدنش پشیمون شه.واسه همین کیفمو پرت کردم یه گوشه و نشستمرو صندلی معلمو شروع کردم به زدن روی میز بچه های گروهم همکاری میکردن.سندس میخوند مهدخت با لیزرش رقص نور مینداخت نادیا میرقصید و مهدیسم همراه بچه ها دس میزد.زنگ صف خورد و دوباره باید مثل مترسکا سرصف و به نطقای رضایی گوش میدادیم خدارو شکر تموم شد و رفتیم سرکلاس زنگ اول فیزیک داشتیم درسمون راجع به انرژی بود.بچه های سال سوم دبیرستان فرزانگان4کلاس106رشته تجربی.دیگه داشت حالمون بهم میخورد که زنگو زدن انگار دنیا رو بهمون داده باشن با بچه ها زدیم بیرون که صدای مهدیس و از دور شنیدیم تا چشمم بهش افتاد فهمیدم با نادیا دعوا کرده و بازم واسه اینکه حرصشو دراره داره به جونگ مین بدوبیراه میگه (راستشو بخواین ما تریپل اسای خفنی هستیم)البته مهدیس هیچ پدر کشتگی با جونگی نداره ولی چون نادیا خیلی جونگیو دوس داره(خوشم میاد بد سلیقه هم نیس)واسه اینکه اذیتش کنه به اون بدبخت گیر میده.خلاصه تا اسم جونگی اومد پتانسیل سگ شدن نادیام قلید(عزیزم امیدوارم ناراحت نشده باشی این فقط قصس)حالا نادیا بدو مهدیس بدو ما بدبختام دنبالشون که یهو صدای بلندگو حافظ جون مهدیس شد و صدای خانوم رضایی رو شنیدیم که گفت:

سندس جامعی,نادیا کلانتری,مهدیس نیازاده,سوگل ریاحی و مهدخت زارع سریع بیاین دفتر من.باز دوباره چی شده بود که ما رو میخواستن دفتر رضایی؟هرجوری بلد بودیم اسم 

خدا رو صدا کردیم و د بدو که رفتیم.توی دفتر رضایی شروع کرد به حرفیدن:بچه ها پس فردا22بهمنه و طبق قولی که بهتون دادم قراره جشن داشته باشیم میخوام این جشن به یاد موندنی بشه واسه همین یه گروه خواننده که هر کاری میکنم یادم نمیاد(همش از علائم پیریه هی میگیم بابا تو رو چه به مدیر شدن برو بشین خونه نتیجه هاتو بزرگ کن گوشش بدهکار نیس)رو دعوت کردم تا بیانو برامون اجرای زنده داشته باشن شما هم که Activeترین بچه های این مدرسه این(ما متعلق به همه ایم)باید کمک کنید(یه لطفاً بگی میمیری؟) نادیا با خود شیرینی گفت:خانوم اصلا نگران نباشین تا ما رو دارین غم ندارین.

که با چشم غره ما ساکت شد و به خاطر همین حرفش مجبور شدیم تا ساعت5تو مدرسه بمونیم و از خستگی بمیریم و هنوز کلی کار واسه انجام دادن مونده بود با کلی خواهش و تمنا رضایی رو راضی کردیم و رفتیم خونه.

فردا مدرسه زنگ2

زنگ که خورد با بچه ها دویدیم تا کارا رو انجام بدیم که خانوم رضایی صدام کرد تا برنامه ها رو چک کنیم

(مهدیس):وقتی سوگل رفت تا برنامه ها رو بیاره واسه اینکه حوصلمون سر نره شروع کردیم به حرفیدن چند دقیقه ای گذشت و سوگل نیومد و نادیا که6ماهه تشریف داشت تصمیم گرفت بره و ببینه چه خبره واسه همین با عجله برگشت که ..................   

                                    

 




طبقه بندی: luck،