تبلیغات
ss501 stories - ss501 & you part 8
تاریخ : شنبه 19 فروردین 1391 | 09:13 ب.ظ | نویسنده : sanily
سلام من اومدم با پارته 8 ...واقعا ببخشید که دیر شد....این پارت خیلی باحاله...پارته بعده اینم یه ساعت بعد میذارم دوستانوووراستی مرسی از اونای که نظر میدن....خب من این شکلی شوقم به نوشتن زیاد میشهههههههه..مرسی چینگو هاااااااااااا............برا خوندن برین ادامه مطلب...
جونه من ببینید اینا اینجا چقدر خوشمل شدن...البته همیشه عشقنااا





تو وقتی رو کیو افتادی یونگی از شونه هات گرفتو تورو بلند کرد...بعد از اینکه بلند شدی...کیو هل شده بود زود اونم بلند شد...برگشت با صدای بریده گفت:کم...کمی مواظب باش...اخ..اخر سر یه بلایی سرت خودت میاری ها....

یونگی هم برگشت به هیون گفت:هیون انصافا داری بد رفتاری میکنی باهاش...قرارمون این نبود..

هیون:واااا..من چیکار کنم اون جای بدی وایستاده بوددد....تقصیره من نیسسس...هم شما خودتونم میدونین که اون لقبش دستو پا چلفتیه..چه من بهش بخورم یا نخورم..اون قرار بود بیوفته....

جونگی:هیوووننننن؟؟!!!!!

هیون:هاا چیه؟؟؟اینطور نیس؟؟؟؟

هیونگ:اه بابا چی شده حالاااااا...بیاین به تمرین ادامه بدیم.....

بعد که اهنگو گذاشتن شروع شد...تو سرتو انداختی پایین..یواشکی خواستی از اونجا بری...از دست حرفای هیون خیلی نارحت شده بودی...

هیون در حاله رقص تورو از ایینه دید....هیون تو اون لحظه از دسته خودش خیلی نارحت بود...اون فقط میخواست سر به سرت بذاره..یجورایی میخواست شوخی کنه....ولی فکر نمیکرد بهت بر بخوره...خلاصه تو رفتی اتاق یونگی که وسایلاتو جمع کنی...یه گوشه تو حال بذاری..دیگه نمیخواستی بیشتر از این مزاحم یونگی بشی....اون روز تو به لباس راحتی خیلی احتیاج داشتی چون تو وقتی اومده بودی کره فقط واس دو روز لباس اورده بودییی.....

لباس راحتی که جونگی بهت داده بودم روت نمیشد بپوشیش...خلاصه اونا وقتی تمرین میکردن...تو رفتی حموم و وقتی درومدی لباس های بیرونتو پوشیدی...شلوار لی پوشیده بودی...اصلانم راحت نبودی...

وقتی بچه ها از تمرین تموم شدن دیدن تو با اون لباسایی کمی ترسیدن ..اخه چمدونتو هم وسط حال گذاشته بود...فکر کردن از دستشون ناراحتیو میخوای بری....

هیون که کلا رنگش پریده بود فکر میکرد تقصیره خودشهه...چون بات بد رفتاری کرده بود...که یه دفعه نتونست خودشو بگیره اومد طرفت با عصبانیت...دستتو گرفت گفت زود وسایلاتو بذار سرجاشششش....تو چقدر کم ظرفیتی...خب اگه جوابی رو که میخوای ازم بشنوی بت میگم...

ببخشید..معذرت میخواممم..حالا شد؟؟؟

تو:ها؟؟چی؟؟؟

هیون:فکر میکنی ما بذاریم تو این وقت بدونه پولو هیچی برییی؟؟؟حالا معذرت خواستمممم...پیشه همه پسرا....نمیری نه؟؟؟

تو یه لحظه جلو خودتو نمیتونی بگیری با صدای بلند میخندی....

هیون:چ..چی شده؟؟چرا میخندی..

تو در حاله خنده داری توضیح میدی:ببین من...من اخه جایی ندارم که برم...اصلا قصد رفتن ندارممم...اخه من تازه از حموم اومدم لباس راحتی نداشتم لباسایه بیرونمو پوشیدمممم..چمدونمم اینجاست..چون بیشتر از نمیخوام اتاقه یونگی رو ازش بگیرممم..خواستم از امشب تو حال بخوابم...

هیون که اینو شنید از گوشاش یک دودی بیرون اومد...توو عمرش اونقدر ضایع نشده بود

جونگی ازون طرف زد زیر خنده...با صدایه بلند خندید...برگشت به هیون گفت:هیون اولین باره دیدم داشتی از یه دختر معذرت میخواستیو...خواهش کردی...(بعد دوباره زد زیره خنده)

یونگی اومد طرفتو گفت:یعنی چی اینکارا اصلا واسم مشکل نیسسس...برو زود وسایلاتو جاش بذار...

هیونگ:یونگی نه دیگه ایندفعه نوبته منههه...که با قدمای سریع اومد اون چمدونونتو برداشت برد گذاشت اتاقش....همه دهنشون باز موند....

هیون: توووو ...تو واقعا داری مسخرهام میکنییی......منو باش که فکر میکردم.....بعدم انقدر ضایع شده بود که حرف پیدا نکرد بگه رفت اتاقش...

وقتی شب شد...موقع خواب تو با کمال اسایش رفتی اتاقه هیونگ...اخه دوس داشتی اتاقه اونم ببینی...بعد رفتی راحتو بدونه تعارف رو تخت هیونگ درازکشیدی...بعد ازون طرف دیدی در باز شد...دیدی هیونگ با چه زورو  زحمتی لحاف تشکو میکشونه تو اتاق کناره تختش...بعد تو با تعجب زل زدی به هیونگ....هیونگ برگشت بت گفت:ببخشیدا میتونم از تختم بگذرم ولی از اتاقم عمرا ....باید حتما تو اتاقه خودم بخوابم و الا خوابم نمیبره...راستی تو راحت باش من رو زمین میخوابم....

تو:نه..نههه..امکان ندارهههههه...خواهش میکنم من الان میرم دیگه بیشتر ازین مزاحمت نمیشم...بعد زود بلند شدی خواستی بری...هیونگ از دستت گرفتو تور طرفه خودت کشوند و گفت:کجااا؟؟؟

واست مشکلیه باهم تویه اتاق باشیم؟؟؟نترس...کاری باهات ندارم...اونقدرام وحشتناک نیسسمم...برو بگیر رو تختم بخواب

تو زبونت دوباره گرفته:مم..من.من...واقعا منظورم این نبود..یعنی

هیونگ:واییییی تو چقدر تعارفاتی هستیااا...برو بگیر بخواب...ذاتا خوابم میاد...

بعد هیونگ میره دستشویی...تو هم بدونه اینکه به هیونگ بگی...واسه اینکه تختشو ازش نگیری میری چراغارو خاموش میکنی رو زمین میخوابی...پتو هم تا اخر رو سرت میکشیییی.....

بعد هیونگم که خواب الود..از یه طرفم خبر نداره تو رو زمین خوابیدی...میاد که زمین بخوابه پتو رو روش بکشه...

ازون طرفرم هیون واس جبرانه اشتباهش میاد که تورو ببره اتاقه خودش تا اونجا بخوابی...بدونه اینکه درو بزنه یدفه میاد تو اتاق چراغو روشن میکنه....

بعد هیونگم که داشت پتو رو رو خودش میکشید...از این طرف همه ی پتور رفت رو هیونگ و تو روت خالی موند...

هیون همونجااااا خشکش زددددددددددددددد....هیونگم برمیگرده به هیون میگه :چیه ؟؟؟جن دیدی چی شده؟؟بعد برگشت اون یکی طرفشو نگاه کرد....یه دادی زدددددد.....خدا این اینجا چه غلطی میکنه اخهههه...هیون با تعجب برگشت گفت:شمااااا عجب رویی دارینننننننننن....

که خیلی عصبانی شدو رفت...

تو هم بعد رفتنه هیون چشاتو باز کردی میگی:هان؟؟چی شده؟؟؟

هیونگم داشت بهت زل میزد.....

تو هم گفتی تو اینجا چیکار میکنی؟؟

هیونگ:اصولا من الان باید این سوالو از تو بپرسمم...

تو هم با حالتی خواب الودو صدایه اروم یه خمیازه کشیدیو گفتی:فکر نکن که رو تختت بخوابممم...عمرا اینقدر پررو باشم...بعد گرفتی خوابیدی...

هیونگ بعده یه ربع تعجب....بهت اروم خندیدو تو دلش گفت..منم عمرا بذارم دختر مورد علاقم رو زمین بخوابه...که اروم بغلت کرد و تورو گذاشت رو تخت...خودشم گرفت رو زمین خوابید....

بعد که صبح شد همه زود بیدار شدن به جز تو و هیونگ...تو اشپزخونه که مشغوله خوردن بودن....جونگی برگشت گفت: این هیونگ چه عجب زود از خواب بیدار شده...جاشم جمع کرده رفته بیرون...

هیون با عصبانیتو تمسخر خندیدو گفت:هیوننگ؟؟؟؟؟اقا رو باش...به نظرت کی هیونگ صبحه زود بیدار شده که این دومین بارش شه..

کیو:منظورت چیه پس کجاسسسس...

هیون اومد طرفه میزو به یونگیو کیو و جونگی نزدیک شدو با صدای اروم گفت:میدونید که دیشب هیونگو دختره باهم تو یه اتاق خوابیدن؟؟؟؟

یونگی اول کمی ناراحت شد برگشت گفت:خب چی میشه مگه..

هیون:میدونییید که دیشب دو تاشون باهم رو زمین خوابیدن پیشه همم..مثله زنو شوهر...خیلی راحتو ریلکسسس....

کیو با صدایه بلند:چییییییییی؟؟؟؟؟

جونگی:نه بابا حتما اشتب دیدی.....

هیون:باور نمیکنی؟؟؟؟اصلا میدونی هنوز دو تا شونم خوابن؟؟؟

یونگی:واقعاااااااا که توقع نداشتممممممممم ازشوننننن..

هیون:حالا به من بگید با دختره بد رفتاری میکنممم...

جونگی هم به غیرتش بر میخوره با قدمایه محکم میاد طرفه اتاقه هیونگ درو یهو باز میکنه

بعد میبینه تو رو تخت.. و هیونگم زمین خوابیده....یه نفسه راحت میکشههه...

بعد زود برمیگرده اشپزخونه به هیون میگه:هیوننننن واقعا که منم از تو توقع نداشتمم...چرا یه چیزیرو درست ندیده میای میگی....

کیو هم با کنجکاوی مگه چی شده جونگی؟؟؟

جونگی:بابا دختره رو تخت خوابیده ...هیونگم زمین....

یونگی هم تو دلش خیلی خوشحال شد....کیو هم همچنین...

هیون:مطمئنی؟؟؟یعنی؟؟؟اخه امکان نداره..من با چشایه خودم دیدم.....

البته هیونم خوشحال شده بود..ولی دوباره ضایع شده بود...کمی گذشت... بعد این

تازه هیونم یه دفعه یاده حرفه دیروزت افتاد که لباس نداری....

زود میره لباساشو میپوشه میره بیرون واست خریددددددد...

چون اون روزم دابل کنسرت داشتتت..هیون زود برمیگرده....

تو هم وقتی بیدار میشی اصلا حواست نبود که رو تخت بیدار میشییی....بعد دره اتاقو باز میکنی که بری بیرون...جلو در چند تا پاکت میبینی....بعد رو پاکت یه یادداشتی نوشته شده که(نوشته: شاید تونستم باشم با اینا ازت عذرخواهی کنم....منو ببخش واسه دیروز...

ک..ک..که تو یاد هیون میوفتی بعد خیلی خوشحال میشیییییییییی...حتی کارتو میبوسییییییی....

وایییییی دومین لباسی که ایندفعه از طرف هیون واست خریده شده بود....شانسوووووووووووو برمممم بست نیس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دارم اینجا هم مینویسم هم بهت بدجور حسودیم میشه هاااااااااا...........

اه...حالا بگذریم...من الان این پارتو میذارممممم...پارته بعدم تو پسته بعدی میذارم ولی یه ذره بعد....چون اگه پارتا طولانی بشه شما فکر نکنم حاله خوندنشو داشته باشیننن......پس بای تا یه ساعت بعد......راستی نظر یادتون نره..میسیییییییییییییییی...




طبقه بندی: ss501 & u،