تبلیغات
ss501 stories - ss501 & you part 7
تاریخ : پنجشنبه 17 فروردین 1391 | 08:14 ب.ظ | نویسنده : sanily
سلام تریپل اسی ها..من با پارته 7 اومدممممممم....امید وارم خوشتون بیاددددددد.......اگه ازم بپرسید توصیه میکنم این پارتو از دست ندیننننن...خیلی باحالههههه
برا خوندن برید ادامهههههههه مطلب...


تو وقتی رفتی اتاقه یونگی بخوابی....اونشب هیون خوابش پریده بود..به خاطره کی؟؟بخاطره توی دستو پا چلفتی...هیون خوابش نمیبرد چون فکرای منحرف میکرد...هیون با خودش میگفت:اخه چرا باید به این راحتی بیاد روی تخته یه پسر بخوابه...خجالت نکشید...؟؟؟ولی چرا وقتی منو دید شوکه شد؟؟؟ااااه..اصلا ولش کن...(بعدشم گرفت خوابید....)

صبح که شد تو و هیون زود از خواب بیدار شدین....تو میخواستی بری w.c که چشت به هیون افتاد...زود صورتتو برگردوندی اینور...اخه از کاره دیشبت خیلی خجالت کشیده بودی....هیونم بهت چپ چپ نگاه کرد....بعد رفت w.c...تو هم منتظر شدی تا هیون در بیاد...وقتی هیون درومد با اون نگاهای پر معنیش اومد طرفه تو...و خم شدو اروم دمه گوشت گفت :حتما باید یه دلیله منطقی واس دیشب داشته باشی....بعد اینکه اینو گفت رفت از اونجا....تو هم تا 10 دقیقه اونجا وایستاده بودی...از خجالت رنگت عوض شد...اروم سرتو به دیوار زدی....تو:وای من چیکار کنم اخه..من گیجم...هیون راس میگم عمدا نیومدم..من انقدر پررو نیسمم به خدا....اه...

بعد هیونگ اومد دید داری با خودت حرف میزنی.....اروم از پشت اومد طرفت تو روت اونور بود که یهو هیونگ خندیدو گفت:داری چی میگی واس خودت...

تو:بسم الله.... ترسیدم کی اومدی؟؟؟..

هیونگ:چرا نارحتی چیزی شده؟؟؟

تو:ها؟؟نه...هیچی..هیچی نشده

هیونگ:باشه.. خود دانی..اگه تو این خونه کسی تورو اذیت کرد به من بگی ها...پدرشونو درمیارم...(بعدشم خندیدو رفت).

بعد تو رفتی اشپزخونه دیدی جونگی رفته تو یخجال....بعد یه ساعت اون کله ی مبارکشو از یخجال در میاره بیرون به هیون میگه:هیون...هیچی نمونده تو یخجال مردم از گشنگی...خیلی تنبل شدین...ببین از کی نرفتین خرید....

هیون:همه ی کار رو من باید انجام بدم؟؟؟یکمیم تو به خودت زحمت بده...

کیو:جونگی من الان یه ذره بعد میرم..یکی هم بیاد کمک کنه ..اون همه چیزو نمیتونم حمل کنم....

تو هم زود پریدی وسط..

 تو:چیزه..ا...م..من میتونم بیام راستش این سه روزو اصلا از خونه نرفتم بیرون...دیگه دارم خفه میشم تو خونه ...میخوام یه هوایی بخورم...

هیونگم ازون طرف زود برگشت گفت:خب..ا..اگه میخواین من میبرمتون...(یعنی میخواست با تو بره خرید)

کیو:لازم نکرده ما خودمون میتونیم بریم...و برگشت به تو گفت..زود برو حاضر شو بریم...الان یه ذره بعد بیرون شلوغ میشه...

تو هم در عرضه 1 و2 حاضر شدی...وقتی رفتین یکی از مارکتای بزرگه اونجا...همه به شما نگاه میکردن...تو هم که به خودت افتخار میکردی یجورایی میخواستی خودتو نشون بدی...البته هم باید اون کارو میکردی..(چون هر کی جای تو باشه اوصولا از خوشحالی بال درمیاره...)

خلاصه کیو ایندفعه باهات خیلی خوب رفتار میکرد...موقع خریدم غذا های مورد علاقشو بهت میگفت که..

تو هم برگشتی گفتی:میدونم...دوباره..میدونم...میدونم..

کیو با تعجب بهت نگاه کرد و گفت از کجا همه ی اینارو میدونی؟؟

تو:ببخشیدا ولی من فنه دابلم شما چی دوس دارین چی ندارین..من همشو میدونم ..همشو خوندم...

کیو خندیدو گفت :مگه بیکاری؟؟؟به تو چه ما چی دوس داریم چیو نداریم...؟؟؟

تو هم ضایع شدی گفتی:خب مگه چیه ادم باید همه چی درمورد خواننده ی مورد علاقش بدونه...چیزه بدی نیس که...

که خلاصه هم داشتین چیز میز انتخاب میکردین مینداختین تو سبد...که وقتی از خرید تموم شدین ..رفتین که فروشنده ی اونجا همشو حساب کنه...فروشنده یه زنه میان سال بود...بهتون خندیدو گفت چقدر به هم ماین شما دوتا....راستی من طرفداره دابلم....

وقتی اینو گفت:کیو خندیدو نگفت که نه ما  باهم رابطه نداریم...یجور وانمود کرد که انگار حرفه زنرو تایید کرده بود...

تو هم دوبارههههههههههههههه دو تا بال دیگه درووردی....

کیو هم گفت نصف اینارو تو ببر نصفشم من...بعد بردین طرف ماشین...تو ماشین تو خیلی گشنت بود و کیو هم فهمیده بود...از تو پلاستیک یه شکلات برداشتو به تو داد..گفت تا میرسیم خونه اینو بخور ...

بعد تو دو تا گاز زدی ...کیو برگشت گفت منم گشنمه انگاری بت بد نمیگذره ها..که یه دفعه شکلاتو از دستت گرفتو از همونجایی که تو خورده بودی خورد...تو هم اینجوری شدی(  )

کیو:هممم خوشمذستااا.....بعد دید تو خشکت زده با خنده گفت..بیا بابا ..نترس تا اخرش نخوردم....

بعد تو شکلاتو گرفتی زل زدی به شکلاته...کیو هم دید تو نیمخوری گفت:چیه بدت اومد..اگه نمی خوای دهنی منو بخوری بدش به خودم....بعد دستشو دراز کرد شکلاتو از تو پس بگیره....تو محکم از شکلات چسبیدی..ولش نکردی..با جدیت گفتی نه نمیخوام واس خودمههههه....

کیو هم خیلی خوشش اومد و خندید....

تو هم یواشکی اون شکلاتو گذاشتی تو کیفت...

وقتی رسیدین خونه جونگی با عصبانیت گفت:معلومه کجایین شما؟؟؟؟مردم از گشنگی...

بعد اومد طرفه تو این شکلی(  ) خندیدو گفت:میشه بازم ازون صبحونه هات درس کنی...هان؟؟؟خیلی خوشمزه بود اخههههه.....

یونگی هم برگشت گفت:جونگی نا سلامتی مهمونه ها...عوضه اینکه تو براش صبحونه درس کنی...صبحه زود پاشی بری خریدو بکونی...این بیچاره هم همه ی اینکاررو به جای تو کرد...

تو:نه نه....اصلا مشکلی نیسسسس..باعث افتخار منه که واسه دابل اس غذا بپزم....

هیونگ:حرف نداریییییی.....

هیونم اون گوشه به دیوار تکیه داده داره چپ چپ به شما نگاه میکنه...که نتونست خودشو بگیره و گفت:اره بابا اون باعثه افتخارشه رو تخت دابل اس بخوابه....

وقتی اینو گفت همه به تو نگاه کردن....وایییییییییییی تو قیافت این شکلی شد(  )

یونگی:منظورت چیه هیون...اگه اتاقه منو میگی که من خودم اتاقمو دادم بهش...

هیون:طرف خودش منظورمو فهمیده مگه نههه؟؟؟

تو هم رنگت پریده با صدای بریده میگی:م...من...م...

جونگی:بسش کنین دیگه چند بار بهتون بگم گشنمه...هیون بیچاره دختررو نترسون....

که تو هم زود برگشتی مشغوله صبحونه درس کردن شدی....

دابل اس فرداش یه کنسرت داشتن پس وقتی تو داشتی صبحونه رو اماده میکردی 5تاشونم رفتن اتاق تمرین واس فردا تمیرن کنن...بعده تمرینه اهنگشون اومدن با نوشه جان صبحونشونو میل کردن که بعد هیون گفت بچه ها حالا هم بریم رقصه love like this  و تمرین کنیم...همگی با هم بلند شدن که برن...تو هم با صدای اروم گفتی میتونم منم بیام؟؟؟میخوام ببینم....

هیون با تمسخر خندید و گفت: اره ..اصلا یادم رفت ..تو نباشی که نمیشه...

یونگی:ولش کن هیونو بیا باهم بریم...شاید به توهم یاد دادم...

بعد همگی باهم رفتین اتاقه تمرین.....

و اهنگ شروع شد....hey girl..

دابل اس که داشتن باهم میرقصیدن...توهم یه گوشه واس خودت هر کاری که اونا میکردنو انجام میدادی...مثل خلو چلا...خیلی خنددار میرقصیدی...که جونگی از ایینه چشش به تو افتاد و با صدای بلند خندید...اومد طرفت از دستت گرفت تورو کشوند پیشه خودشون...یونگی گفت بیا با من تمرین کن..اگه دقت کنی سخت نیسسس...بعد دوباره اهنگو گذاشتن  شروع کردن به رقصیدن  که هیون میخواست دستشو طرف چپ ببره...(تو هم که بد جایی واایستاده بودی)دست هیون محکم خورد به سرت...تاخخخخ..دسته هیونم که سنگین..تو پشت پشتی رفتی افتادی رو کیو با کیو face to face شدین...همه هم بهت خندیدن...به جز یونگی..اون اومد طرفتو از دستت گرفت تا بلند شی.....که تو اون لحظه تو غرقه کیو شدی...یکی میخواست تو اون لحظه تورو بیدارت کنه...البته ها..کیو هم غرقه تو..تا به حال انقدر بهت نزدیک نشده بود....(خب بچه هاااا بسستونه دیگه... بقیه داستان پارته بعدی...نظر یادتون تره و الا نایحت میشما....دوستون دارممم)با تا های...




طبقه بندی: ss501 & u،