تبلیغات
ss501 stories - ONE STEP TO SMILE....EP5
تاریخ : یکشنبه 9 تیر 1392 | 02:57 ب.ظ | نویسنده : Bahar
سلام عرض شد خدمت دوستای گلم......

نمیدونم چی شد یهو هوس کردم بیام.....

با این که بد قولم و کم میام...اما حق بدین...هیشکی دیگه هم نمیاد.....درهر حال امیدوارم از این

پارتم خوشتون بیاد.....فقط هرکی میخونه لطفا نظر بده....

5

دیییینگ دنگگگگگ..صدای زنگ در بلند شد...!!!!!!

 

هیون:یونگ سنگ برو درو باز کن..!!

 

-       به من چه.....کیو برو درو باز کن....!!(نیومده چه پرو شدما...!!)

 

کیو:من چه کاره بیدم....جونگ مین در...!!!!

 

هیونگ:بدبخت من...بیچاره من....آخه من چه گناهی کردم...؟؟؟؟

 

جونگ مین:من که هنوز چیزی نگفتم...!!

 

هیونگ:چیه نکنه بچه خوبی شدی می خوای بری درو باز کنی؟؟؟؟

 

جونگ مین:نه دیگه میخواستم بگم که....

 

امممممم.....هیچی میخواستم بگم هیونگ تو از همه سبک پا تری...بپر برو درو باز کن..!!!

 

هیونگ:خوب چه فرقی کرد؟؟؟؟

 

هیون:هیچی....بابا طرف خودشو کشت...برو ببین کیه..!!!!

 

هیونگ:باشه بابا.....

 

درو باز کرد و با قیافه عصبانی یوری روبرو شد.....

 

-       سلام یوری.....چیکار داری؟!

 

-       با اوپا کار دارم..!!!

 

هیونگ(با داد):

 

- اوپاش...میگه با تو کار داره...!!!

 

هیون برگشت و به یونگ سنگ نگاه کرد...اونم که انگار نه انگار...دریغ از یه سرسوزن اهمیت و توجه....!!!به جای یونگ سنگ رو به هیونگ گفت:

 

- بپرس چیکار داره...!!!!

 

هیونگ دوباره رو کرد به یوری و پرسید:

 

- میپرسه چیکار داری؟؟؟؟

 

- میشه بیام تو...؟!

 

هیونگ(بازم با داد):

 

- میگه...میشه بیاد تو..!!!

 

هیون دوباره به یونگ سنگ نگاه کرد ولی بازم هیچ....!!!!

 

- بگو بیاد تو...!!!!!

 

هیونگ:

 

- میگه بیا تو.....یه دقیقه صبر کن ببینم...هیون...مگه اوپاش تویی؟؟؟

 

هیون:

 

- من غلط بکنم...دیدم این یونگ سنگ جواب نمیده....خودم دست به کار شدم...!!!

 

از اونور یوری که یونگ سنگ و صحیح و سالم دیده بود با خوشحالی رفت سمتش....(آخی بچم تو این مدت فکر می کرد یونگ سنگی نفله شده...!!!!)

 

- اوپااااا...کجا بودی...خیلی نگرانت شدم..!!!!!

 

هیون:خوب شد گفتی.....داشتی توضیح میدادی یونگ سنگ جان...!!!!!

 

- ای بابا چند بار بگم....رفته بودم خرید که شین بهم زنگ زد و گفت یه مشکلی واسه برنامه هامون تو ژاپن پیش اومده همین الان باید بری...!!!

 

هیون:

 

- چرا به من چیزی نگفت؟؟؟؟

 

- منم همینو پرسیدم و لی دریغ از یه جواب راضی کننده...!!!!

 

یوری:

 

- خوب داشتی می گفتی عزیزم...!!!!!!!

 

(ایششششش.....مثل اینکه از این دختر لوساست..!!!

 

یونگ سنگ دایی به سلیقت شک کردم..!!!

 

اههههههه...عزیزم...عق..!!!!)

 

- هیچی دیگه...منم سریع رفتم کمپانی و شین یه بلیط بهم داد..!!!!

 

هیونگ:

 

- چرا بهمون زنگ نزدی خوب....خیلی نگرانت شدیم...!!!!

 

- اولا که جناب عالی نگران من نبودی...بلکه نگران غذای خودت بودی...دووما من وقت سرخاروندن نداشتم چه برسه به زنگ زدن....!!!!راستی هیون اینم مدارک...!!!!!

 

(خودمونیما...عجب دروغ گوی خوبیم..!!!)

 

- خوبه عزیزم.....دلم خییییییییلی برات تنگ شده بود..!!!!!

 

- منمهمینطور.....!!!

 

(الان تو دلم دارم میگم...اه برو دیگه....کنه..!!!)

 

هیونگ:اهههههه...باز اینا حرفای غقشولانشون عود کرد......من رفتم..!!!!

 

جونگ مین: me too

 

هیون:منم میرم بخوابم که 2هفتس به خاطر غرغرای این هیونگ یه خواب راحتم نداشتم!!

 

کیو:منم میرم ظرفارو بشورم...!!!

 

- اااا...اینا چشون شد یهو...!!!

 

- نمی دونم...!!!!

 

سویونگ

 

احساس کردم هی داره بهم نزدیک میشه تاحدی که صدای نفس کشیدنشو به وضوح میتونستم بشنوم..!!

 

همون چیزی که بدم میومد داشت سرم میومد..!!

 

(هی وای من...!!!!)

 

نههههههههههههه....






طبقه بندی: one step tu smile،