تبلیغات
ss501 stories - ONE STEP TO SMILE
تاریخ : شنبه 9 دی 1391 | 05:35 ب.ظ | نویسنده : Bahar

سلام عشقای خودم.....خوبین؟

خوشین؟سلامتین؟

با امتحانا چه می کنین...؟؟؟؟

بلاخره طلسم شکست و من اومدم...!!!!!

خوب بریم دیگه....

یکم کمه...ولی ببخشید دیگه...تایپ کرده بودم پرید...!!!

هیونگ:بچه ها برگردیم...خونرو عوضی اومدیم...!!!!!!(نگار:خونه عوض نشده خانم خونه عوض شده داداش )

 

4

 

هیون:چرت نگو لطفا......ی...یعنی چی....!!!!!

جونگ مین:این خنگول راست میگه ها....اینجا اصلا شبیه خونه ی ما نیست...!!!

هیونگ:بچه ها بیاین بریم......!!!!!

کیو:یه دقیقه صبر کنین ببینم.....آقایون دانشمند اگه اینجا خونه ما نیست پس چرا هیونگ تونست درو باز کنه؟؟؟؟؟

هیون:اونو بیخیال....بچه ها چه بوی غذایی میاد...من که خیلی گشنمه....خونه هرکی که هست از خداشم باشه دابل اس شام مهمونش باشن...!!!!!!

در همان لحظه(سویونگ)

میزو که چیدم احساس کردم یک یا چند نفر اومدن تو.....آروم از آشپزخونه رفتم بیرون.........

پسرا اومده بودن و داشتن با کمال تعجب اطراف و نگاه می کردن که چشمشون افتاد به من......

هیون:اهههههم.....صدا میاد....!!!!!

هیونگ فکتو جمع از رو زمین آبرومون آبشار شد....!!!!!

کیو:یونگ سنگ.........!!!!

جونگ مین:نامرد زود اومدی همه غذاهارو درو کردی....!!!

هیونگ:راست میگه....(با بغض)مامان...من غذا موخوام...گوشنمه.....این هیونه خیر ندیده از صبح داره هیییییی تمرین میده....!!!!!!

هیون:با عرض پوزش....خدمت همسر عزیزم....هیونگ پسرم من اینجاما...!!!!!

هیونگ:نگران نباش....فعلا مامی و دیدم داغم.....حل میشه...!!!!!

هیون:مواظب باش تا تو خنک شی من داغ میکنما.....!!!!

-    بسه دیگه.....کی گفته من غذاهارو خوردم....اتفاقنشم کلی غذا درست کردم....حالا هم تا سرد نشده بفرمایید میل کنین...!!!!!!

همه با هم:یوووووووووونننگ سسسسننننگگ....درووووووووغ...!!!!!!!

-    چتونه.....نمی خورین خودم برم بخورم...!!!!!!

من نمی دونم اینا جادوگرن....تردستن.....کیمیاگرن....به خدا...!!!!

تا اینو گفتم در یه آن ناپدید شدن.........هر4تا با هم...!!!!!!

منو میگی....با دهن باز فقط به جای خالیشون نگاه می کردم...!!!!

هیون:کارت عالیه....خیلی خوشمزست....همسر گرام...!!!!!

-    صبر کنین منم بیام....!!!!!

رفتم آشپزخونه و با تنها چیزی که روبرو شدم ظرفقای خالی غذا بود....شانس آوردم سهم خودمو جدا گذاشته بودم تو فر والا شب باید سر گرسنه به رخت خواب میبردم....!!!!!!!

بعد از غذا......

هیون:میشه بپرسم....تمام این مدته دو هفته ای کجا بودی....همسر...؟!؟!؟!

-    ها....آهان....شین واسه یه کاری فرستاده بودتم ژاپن...!!!!!

کیو:ژاپن...پس چرا هیچی به ما نگفت....؟!؟!؟!

-    یهویی شد....!!!!

هیونگ:راست میگه خیلی یهویی شد..!!!!

جونگ مین:تو از کجا میدونی؟؟؟؟

هیونگ:آخه قرار بود یه دو دقیقه بره سوپر مارکت...دو هفته غیبش زد....تازه اون روز کم مونده بود از سر گشنگی این جونگ مین و بخورم...البته بگما...من آشغال خور نیستما.....ولی چه کنیم انسان اگه گشنش باشه جونگ مین خوارم میشه...!!!!!

جونگ مین که از قیافش تعجب میبارید گفت:نه بابا...مگه تو انسانی..!!!!

هیونگ:اون که معلومه......نخیرشم بنده فرشتم....!!!!

هیون:نه بابا هیچکی نه تو.......به یکی بگو نشناستت...!!!!!!

کیو:آتش بس.........بسه دیگه.....شما اعصاب نذاشتین واسه ما....!!!!!

همون موقع صدای زنگ در بلند شد و بعد از چند لحظه اومد.........






طبقه بندی: one step tu smile،