تبلیغات
ss501 stories - ss501 & you part 6
تاریخ : چهارشنبه 16 فروردین 1391 | 10:25 ب.ظ | نویسنده : sanily
سلاممممم من دوباره اومدمم بقیه ی داستانو نوشتم.....بچه ها خواهش میکنم هر جای داستان باحال نبود بهم بگین درستش کنم...منتظر نظراتون هستما....اخرای این پارت یه اتفاق جالب بینه تو و هیون می افته
حالا برای خوندنه داستان برید ادامه مطلب....
(راستی از این به بعد تو هر پستم همراه با داستان یه عکسم از دابل میذارم)....


وقتی تو به اونا زل زده بودی و اونا هم به تو....جونگی نتونست خودشو بگیره و سکوتو شکست....زود اومد طرفه تو از مچت گرفتو گفت:مردم اینجا چرا کیکو نمیاری....بعد یه تبسم زد...تو هم دوباره____زد....حالا بگذریم....بعد اینکه کیکو بریدنو خوردن...هیون یه اهنگه اروم برای دانس گذاشت...همه پریدن وسطو باهم اروم دانس میکردن..که تو هم یه گوشه تنها نشسته بودی...دابل اسم...همشون بهت زیرچشمی نگاه میکردن...توهم از خجالت سرتو نمیتونستی بالا ببری...یونگ سنگم دید تو تنهایی برگشت به هیونگو هیونو کیو گفت...یکی بره باهاش برقصه اونجا تنها موند ....در اون لحظه هر سه تایه اونا هم میخواستن بات برقصن ولی روشون نمیشد....کیو هم بعد اون دعوا هایی که باهت کرده بود اصلا روش نمیشد بیاد طرف تو....ک ک که...یونگی هم دید هیچکی قبول نکرد خوشحال شد و اومد طرف تو....تو هم که سرت پایین بود یه دست دراز شد طرفه تو....بلههههههههههه...یونگی ازت خواست که پاشی باهاش برقصی..

این توی) هاااا؟؟؟چیی؟؟مننن؟؟؟؟مطمئنی؟؟)که تو نتوستی خودتو بگیری دستتو گذاشتی رو دستشو باهاش رقصیدی...جونگی هم تو اشپزخونه داشت یه بشقاب می اورد که وقتی اومد شما دوتا رو دید...چشاش از حدقه اومد بیرون....زود وسطه رقصتون اومد اهنگو خاموش کرد...که همه درون لحظه برگشتن به جونگی نیگا کردن...جونگی خشکش زد و خندیدو گفت:یعنی چی؟؟ تو تولدم چرا با همچین اهنگایه اروم میرقصین...خوابم برد...کمی جووی باشین....

که یونگی هم خیلی عصبی شد...(چون نتونست باهت درس حسابی برقصه)

البته هیونو کیو و هیونگم از این کاره جونگی خوششون اومده بود...خلاصه اون شب هیچ کودومش نتونست احساساتشو نسبت به تو ابراز کنه...تولد زود تموم شده بود یعنی ساعته 10:44 اینا...بعد تولد همه خسته بودن...بدونه اینکه اونجاهارو جمع کنن رفتن بخوابن به جز جونگی....اصلا خوابش نمیبرد...هی با خودش میگفت:ای بی وفا ها ساعت هنوز 12 نشده...تولدم تموم نشده کجا فرار میکنین...که شانسا تو هم هنوز نخوابیده بودی...مسواکو خمیر دندونتم دستت بود میخواستی بری W.C دندوناتو مسواک بزنی که یه لحظه جونگی خوشحال شد تو نخوابیدی...پرید جلوت..گفت:هی داری چیکار میکنی؟؟به این زودی کجا میخوابی...ببینم تو اصلا ازون کیکه تولدم نخوردی نه ؟؟اره اره من دیدم..انقدر که زبون بسته ای ...بیا من بهت میدممم..کمی از کیک تو یخجال مونده....تو هم:م..م..من..خوب باشه.....

وقتی رفتین اشپزخونه جونگی از شونه هات گرفتو تو رو نشوند رو صندلی...بعد رفت از یخجال اون یه تیکه کیکی که مونده بودو برداشت جلوت گذاشت...بعدم نشست به تو نیگا کرد و گفت:بخور....تو هم که میخواستی کیکو طرف دهنت ببری از چنگال لیز خورد افتاد رو پات...جونگی هم  که کلی بهت خندید و گفت:باورت میشه من دختر دستو پا چلفتی دیده بودم....ولی تا این حدم نه....اصلا میخوای مثل بچه ها من بهت کیکو بدم بخوری...تو هم که از خجالتت میخندیدی...که جونگی یه تیکه کیکو برداشتو گفت:ااااااا کنننن(داشت باهات شوخی میکردا)..تو هم خندیدیو دهنتو باز کردی ....جونگی گذاشت تو دهنت..بعد تویه لحظه تصمیم گرفتی که پررو بشی(هه هه)با انگشتت از خامه ی روی کیکو برداشتیو رو دماغ جونگی مالیدی...جونگی هم تعجم کردو خندید گفت تو ازین کا را هم بلدی؟؟؟که بعدشم اونم رو صورته تو مالید....این کیو هم  همیشه شبا تشنش میشههه...که وقتی با حالتی خواب الود اومد اشپزخونه.....شما دوتا رو اون شکلی دید:خواب از سرش پرید...اونجا خشکش زد....

کیو:م..م.ممن تشنم بود اومد ا..اب....(که رفت طرفه یخجال)خیلی هم حسودی کرده بود به جونگگگی......بعد کیو به روی خودش نیووردو شب بخیر گفتو رفت لالا...

تو و جونگی هم که کمی خجالت کشیده بودین...که جونگی یه دستمال کاغذی برداشتو صورتتو پاک کرد..توهم متقالبا صورته اونو پاک کردی...بعد به هم خندیدنو جونگی ساعتو نگاه کرد...ساعت یه دقیقه به 12 مونده بود...یعنی 1 دقیقه به تموم شدن تولدش بود...جونگی برگشت به تو گفت:نمیخوای چیزی بگی؟؟1 دقیقه مونده ها....تو هم که هل کرده بودی..میخواستی یه چیزی بگی که اون خوشش بیاد...که یه لحظه محکم بغلش کردی....جونگی هم خشکش زد...تو نتونستی خودتو بگیری و  در حالی که اونو بقل کردی گفتی:واقعا باورم نمیشه این منم..من وقتی با دوستام تو ایران درباره گروهتون صحبت میکردیم...منو مسخره میکردن..میگفتن..تو خوابت میبینی...یعنی من الان خوابم...من تو روزتولد تو اینجام پیشه تو..الان دارم تو بهشت قدم میزنم....منو از این خواب بیدار نکنید..هیچکودمتون...خواهشششش...بعد اروم زدی زیره گریه...(واقعانم این اتفاقایی که این چند روزه گذشته برات افتاد باورکردنی نبود...انگار معجزه بود..انگار از طرف یکی جادو شده بودی...)که تو اون لحظه اشکاتو پاک کردیو از جونگی جدا شدی....جونگی هم وقتی گریه یه تورو دید چشماش پر شد و گفت....اگه واقعا دوست داری...اگه مارو اینقدر از ته قلب دوست داریو باورمون میکنی...بهت قول میدم تو رو ازین خواب بیدارت نکنم...بعد دستشو دراز کرد به طرفت(یعنی بهت قول داد )تو هم این دفعه خواستی به گریه کردن ادامه بدی از جات زودی بلند شدیو رفتی اتاق....توئه منگل عوض اینکه بری اتاق یونگ سنگ...اشتباهی رفتی اتاقه هیون...همه جام تاریک بود اتاقا هم از نظر چیدمان شبیه هم بود...بعد تو رفتی رو تخت زیر پتو....که پاتو وقتی دراز کردی به پایه هیون خورد...

تو:ها؟؟این چیه دیگه...؟؟/

بعد محکم تر پاتو زدی به هیون...که از زیر پتو یه صدایه..(ایییییییییییییییی)اومد.....

تو هم هل شدی از تخت افتادی پایین...بلههههههههه...هیون از خواب بیدار شد....چراغ خوابشو روشن کرد دید تویی....تورو دید مثل همیشه خشکش زد و گفت:ت..تو..تو اینجا چیکار میکنی...

تو هم که زبونت بند اومده...:م..من..من...اشتباهیییییی اومدم..ب..ببخشش الان میرم ...هیونم گفت:اره ...چون اگه نری این دفعه  بدجور قاط میزنم...تو هم هل شدی...تا یه چشم به هم زدن خودتو گم کردی...و رفتی اتاق یونگ سنگ.....(بچه ها ایندفعه کم نوشتم ببخشید....امید وارم خوشتون اومده باشه...تو اپه بعدیم زیاد تر مینویسم...بقیه ی داستان پسته بعدی)بای تا های




طبقه بندی: ss501 & u،