تبلیغات
ss501 stories - ONE STEP TO SMILE....EP2
تاریخ : یکشنبه 5 شهریور 1391 | 04:15 ب.ظ | نویسنده : Bahar

درووووووووووووود....!!!!!

خب اول به خاطر 4شنبه پوزش می طلبم.....نمی دونم چی شده بود...کامیم با هرچی میهنو میهن صفته

مشکل پیدا کرده بود....!!!!!

یه گلگیم دارم...من 50 یا 60 تا نظر نمی خوام 10تا هم نمی خوام ولی یکی.....دیگه

خیلی نامردیه...!!!!

حالا بوفرمایید پارت جدید...!!!!!

 2

به خانه که رسیدم پس از تعویض لباس هایم یکراست به رخت خواب رفتم......می خواستم تلافی تمام آن یک هفته کم خوابی را درآورم..!!!!!

صبح روز بعد با خوش حالی وصف ناپذیری از خواب برخواستم...

همه چیز برطبق میلیم بود و هیچ گلگی نداشتم....زندگیم کم کم داشت به سمت مسیری که سالها انتظارش را می کشیدم می رفت.....

روز اول کاری از ساعت 9صبح آغاز می شد و الآن ساعت 7 بود...به همین دلیل تصمیم گرفتم روز خود را با سر زدن به پرورشگاه شروع کنم....پس سریع لباس هایم را پوشیده و به سمت پروشگاه آرزو ها حرکت کردم....این نامی بود که من روی آن محل دوست داشتنی نهاده بودم.....مکانی که آرزوهای من و ده ها کودک همانند مرا در خود جای داده بود....!!!!

آرزو هایی که کم کم داشتند روی واقعیت به خود می گرفتند...!!!!

به آنجا که رسیدم عده ای کودکان در حیاط مشغول بازی بودند و عده ای دیگر اطراف پیرزن مسنی که برای همه با نام خانم مین شناخته شده بود جمع شده بودند.....بانوی مهربانی که برای من همانند مادری دلسوز و مهربان بود....!!!!!

با دیدن من به سمتم آمد و مانند همیشه مرا در آغوش گرفت...او همیشه از دیدن من خوشحال میشد و البته من هم دست کمی از او نداشتم....من هم این خوشحالی را با خبر امروزم دو چندان کردم....ساعت نزدیک 8:30 بود که پرورشگاه را به مقصد کمپانیFirst style ترک کردم و در حدود یک ربع بعد خود را در جلوی درب ورودی بزرگ کمپانی یافتم......و بدین ترتیب کار خود را در آن کمپانی بزرگ آغاز کردم.....!!!!!

دو ماه بعد.....

دوماه از ورودم به کمپانی گذشته بود....حال دیگر با همه رابطه ای دوستانه داشتم و خود را به خوبی با محیط آنجا وفق داده بودم....

اما.........

در یکی از روز های  مانند همیشه بر سر کار خود بودم که نام خود را شنیدم.....مدیر شین مرا به اتاق خود خواسته بود....کمی ترسیدم دراین مدت که در این کمپانی مشغول به کار بودم تا به حال چنین اتفاقی رخ نداده بود...!!!!!

با عجله خود را به اتاق مدیر رسانده و در را به صدا در آوردم و پس از اندکی تامل وارد اتاق شدم....!!!!!

درون اتاق در عوض روبرو شدن با میر شین با برادر وی که همه با نام رییس شین صدایش میزدند رو به رو شدم.........در چهره اش نگرانی عجیبی موج میزد.....و هنگامی که شروع به صحبت کرد...می توانستم به وضوح نشانه های ناراحتی آمیخته با ترس را از صدایش بخوانم...!!!!!

حق هم داشت.....دلیلی محکم برای این نگرانی....درخواستی هم داشت....در خواستی که در خود قدرت عمل به آن را نمی دیدم...!!!!

-        اما رییس......من...من نمی تونم....این کار از عهده من بر نمیاد.....!!!!

-        خواهش می کنم....هم اون هم من خیلی به کمکت احتیاج داریم.....الان نزدیک دو هفتست که تو این وضع گرفتاره و ما بیشتر از این نمی تونیم این موضوع و مخفی کنیم....مخصوصا با وجود پخش شدن اون عکسا...اما اگر تو به جای اون برگردی....مشکلمون حل میشه....نگران نباش گفتن بیشتر از دو سه ماه تو این وضع نمی مونه.....از طرفی نمی خواد نگران تحصیلت باشی.....وقتی برگشتی می تونی کارتو از سر بگیری...!!!

-        اگر قبول نکنم چی؟؟؟؟

-        از کمپانی اخراج میشی و خودتم خوب میدنی که اگه این اتفاق بیفته دیگه نمی تونی به تحصیلاتت ادامه بدی..!!!!

-        اما......

-        اما نداره....می تونی بین تحصیلاتت و قبول نکردن این کار یکی و انتخاب کنی...!!!!        چاره دیگری نداشتم......پس....:

-        قبوله رییس شین...فقط از کی باید شروع کنم....؟؟؟؟؟

-        از همین الان.....تلفن را برداشته و شماره داخلی منشی را گرفت....:

-        خانوم لطفا به اون آقایی که دم درن بگو بیان تو...

-        .....

پس از چند لحظه شخصی وارد اتاق شد...

-        مینهو خوبه....ایشون همون کسی هستن که بهت گفتم....با خودت ببرش...موهاشو لباساش و بقیه چیزا رو درست کن.....بعدم ببرش دم سوییت....

-        بله آقا...

-        بیا سویونگ...اینم کیف پول....مبایل....سوییچ ماشین و بقیه مدارکش.....اینا رم بخون بیوگرافی خودش و دوستاشه...خوب بخون و اگرم سوالی داشتی از مینهو بپرس.....دستیارمه...تو کارای گروه کمکم می کنه.....راستی دوباره تکرار می کنم....هیچکس نباید راجع به این موضوع چیزی بفهمه....!!!

-        فهمیدم آقا....!!!!!

از کمپانی خارج شده و ابتدا به فروشگاه لباس مردانه رفتیم...سپس آرایشگاه.....ابتدا موهایم را که تا نزدیکی کمرم بود کوتاه کرده و سپس رنگ کردند....موهای مشکی مرا به رنگ قهوه ای درآوردند......به تصویر خود در آینه نگاه کردم....خیلی تغییر کرده بودم......از جا برخواستم....قبل از این که بتوانم حرکتی برای خارج شدن انجام دهم مینهو متوقفم کرده و سوییشرتی را از بین لباس هایی که خریده بودیم به سمتم دراز کرد...آن را پوشیده و به سمت کمپانی رفتیم.....در آنجا لباس هایم را تعویض کردم....در این میان مشکلاتی هم وجود داشت....همانند هیکل دخترانه ی من و البته تفاوت در اخلاق و رفتار هایمان.....برای اولی راه حل هایی بود.....سینه هایم را با باند بسته و لباس پوشیدم وچاره حل مشکل دوم تماشای ویدیو و پرسش در مورد وی بود...!!!!!

لباس هایم را که عوض کردم رییس شین وارد اتاق شد....با دیدن من لبخندی از سر رضایت زد و به سمتم آمد....شانه هایم را از پشت گرفت و مرا به همراه خودش به سمت آینه ی قدی درون اتاق برد و زمانی که کاملا رو در روی آینه قرار گرفتم و می توانستم به راحتی قیافه جدید خود را ببینم تنها یک جمله به زبان آورد........:

-        خداحافظ هان سویونگ و سلام.............




طبقه بندی: one step tu smile،