تبلیغات
ss501 stories - U never know This is my StOry
تاریخ : چهارشنبه 1 شهریور 1391 | 12:44 ب.ظ | نویسنده : marya

U Never know This is my StOry

e1ha6wp2pz9qz9uo98t1.jpg

سلام دوستان اسم داستان من Uglu life بود که الان تغییرش دادم...امیدوارم که بخونید..

چشمانم را که باز کردم سرم بشدتـــ درد میکرد...نمی توانستم از جایم بلند شوم...سرم را بردم روی پیشانیم..با خوردن محکم دستم به پانسمان روی سرم،دادم بلند شد.من کجا بودم؟!!کمی که گذشت فهمیدم لباس هایم هم عوض شده است..اصلا به جایی که در آن بودم دقتـــ نکرده بودم...بوی نم میداد..انگار در نزدیک ساحل باشم..با هر جان کندنی که بود دستانم را به تخت محکم فشار دادم و نشستم روی تخت...ترس برم داشته بود...باید کار رابرت باشد..حتما مرا آورده اینجا تا مرا سرنگون کند..ودر دلم کلی فوحش نثارش کردم...سرم را از دستم کشیدم بیرون..انداختم یک گوشه...پاهایم ورم کرده بود و درد میکرد..در یک کلام که احساس میکردم به یک ماه کامل مرگـــ نیاز دارم!!!خودم را با هر زور و زحمتی بود رساندم به در...خواستم در را باز کنم که یک نف در را هل داد و به زمین افتادم...دادو فریادم بلند شده بود...اشک هایم نمی گذاشت صورت جوانی که به سمتم می آید را ببینم...اشک هایم را کنار زدم...هیچ چیزی نمی توانستم بگویم.. زیر بغلم را گرفت و مرا بدون هیچ حرفی گذاشت روی تخت...فقط به چهره اش نگاه میکردم ...داشت سرم را میزد به دستم...حرفـــ نزدم..کارش که تمام شد، بلند شد که برود...کمی سرم را بالا آوردم و کمی قیافه خشمگین به خودم گرفتمو گفتم:

- هی تو...وایسا !

برنگشت اما ایستاد تا حرف هایم را بزنم! با صدای بلند تر گفت:

- تو منو با ماشین زدی؟! پدر ناتنیم بهت پول داده بود که باهام اینکارو بکنی؟! چقدر گرفتی؟! ها؟!

حرفی نزد و رفت از اتاق بیرون..و من داد میزدم که باایستد..اما رفت!فکــــر و خیال از من دور نمیشد..از طرفی فکر میکردم برای رابرت کار میکند.از طرف دیگر اگر میخواست مرا بکشد، میتوانست همان اول این کار را بکند..لازم به پرستاری نبود!!! خیلی گیج بودم..از جایم بلند شدم..به میله ی سرم تکیه دادم .و رفتم کنار پنجره...پرده یغور و ضمختی داشت که کنارش زدم... حدسم درست بود..دریا را میشد دید...اما پشت شیشه ها حفاظ داشت!وتنها راه خروج از اینجا همان در فلزی بود..به طرفــــ در رفتم.در را آرام باز کردم...هر دو طرفش راهرو بود و روبه رو دیوار!! آن هم با کاغذ دیواری سبز مایل به یشمی! به سمت راستــــ رفتم...صدای زمزمه می آمد..پشت ستون نزدیک دیوار پنهان شدم..خانه نسبتا بزرگی بود!! کمی که دقت کردم صدا از پشت میز کار وسط سالن می آمد..نشسته بود با لب تابش ور میرفت. و به کره ای یک چیزهایی میخواند. که معنی و مفهوم نداشتند.کمی جلوتر رفتم که زیر چشم مرا دید اما به روی خودش نیاورد.رفتم جلوتر و گفتم:

- سلام..آقای...

جوابی نداد..باز هم زمزمه میکرد.کلافه شده بودم.اشک جلوی چشمانم را گرفته بود.گفتم:

- میشه بگید کی هستید؟! خواهش میکنم...

به روی صندلی لم داد و به من زل زد و با آرامش گفت:

- من دارم جبـــــران میکنم...نمیخواستم بهت بزنم و از این بابتـــ متاسفم!پدر ناتنیتم نمیشناسم. تا موقعی که خوب بشی میتونی اینجا بمونی..اگه الآن هم حالت خوبه میتونی بری.اعصابم از دستـــ حرف هایش خورد شده بود..اما خودم را کنترل کردم.جایی را برای مدتی نداشتم که بروم. رو به روی او نشستم و گفتم:

- میتونم اسمتو بپرسم؟

باز برگشت سر لب تاپش و در حالی که چیزی تایپ میکرد،گفت:

- پس نمیدونی؟!

تحجبـــ کردم.من چرا باید همچین آدم بی احساس و سردی را بشناسم؟! گفتم:

-نه.

- جالبه...اسمم یونگه!!!

خوشحال شدم که کمی مهربان تر شد...من هم نیشخندی زدم و دستم را برای دست دادن دراز کردم و گفتم:

- خوشبختــــم! من هم ماریا هستم!

حرفی نزد و همچنان تایپ میکرد! و من دستم را آوردم پائین..دوست داشتم جفتــــ پا بروم داخل حلقش!!! عجبــــ اخلاقی!واقعا که! کمی گذشتــــ اصلا حواسش به من نبود...به کارش میرسید..حوصله ام سر رفته بود.گفتم:

- نمی خوای بدونی من چرا اون شبــــ اونجا بودم؟!

باز هم در حال تایپ، گفت:

-من علاقه ای به زندگی خصوصی دیگران ندارم.

- من میخوام بهم کمکــــ کنی! به کمک تو خیلی نیاز دارم آقای یونگــــ!

- یونگ خالی کافیه! من که الآنم در حـــال کمک به توام!!

اه! دو کلام حرف درست و جسابی نمیشد با این پسر زد! بلند شدم و لپ تاپ را خاموش کردم. گفت:

- هی چیکار میکنی؟! خیلی پررویی...

صندلی را آوردم جلوتر.گفتم:

-یونگ من الآن تنهام! مادرم در خطره..ممکنه نا پدریم هر بلایی سرش آورده باشه! من به کسی نیاز دارم که ازم حمایتـــ کنه...تون میخواد همه پولای مادرم رو که برای من به ارث گذاشته از چنگمون در بیاره...اون ثروت ها مال پدرم بود.ببین اصلا یک کاری میکنیم اگه بهم کمک کنی، 50% از همه داراییمو بهت میدم..

یونگ که که لم داده بود روی صندلی و به حرفـــ هایم گوش میکرد، با این حرفم پوزخندی زد و نگذاشتـــ حرفم را ادامه بدهم.آمد جلو و گفت:

- ببیـــن دختر! اگه دیدی تو رو آوردم اینجا به خاطر لباسای شیکتـــ نبود..به خاطر انسانیتـــ بود..من پول تورو میخوام چیکار؟!من از پول سیرم دختر جون...

انگار با حرفـــ هایش منی که هیچوقتـــ از غرور کم نیاورده ام را مسخره میکرد...خیلی جدی.به زور ایستادم و گفتم:

- باشه.ممنون یونگ! بهتره از یه آدمی کمک بخوام که کمی وجدان داشته باشه. نه اینکه دلش مثل تو یخ باشه...خداحافظ...

درب خروجی را پیدا کردم و با همان لباس کم رفتم بیرون..باد سردی می آمد..تمام موی بدنم راست شد..اما دیگر نمیخواستم برگردم به آنجا....