تبلیغات
ss501 stories - Ugly LiFe
تاریخ : دوشنبه 30 مرداد 1391 | 02:08 ب.ظ | نویسنده : marya

 

Ugly LiFe

سلام دوستان...این اولین قسمت داستانمه...امیدوارم با نظراتتون حمایت کنین...

e1ha6wp2pz9qz9uo98t1.jpg

 

روی میز نشسته بودم و حرص میخوردم...ینا صندلی را آورد گذاشت رو به رویم...نشست و دستانم را گرفت و گفت:

- ماریا چته؟! چرا اینقدر ناراحتی...؟

خون خونم را میخورد...دستش را ول کردم ...ینا کمی اخم کرد و گفت:

-نا سلامتی سالگرد ازدواج مادر و پدر ته ها...

سرش داد زدم و گفتم:

-اون پدر من نیست...

ینا انگشتش را به علامت سکوت روی صورتش بردو وگفت:

-هیـــــــــــس! این چه حرفیه که میزنی؟!

-من موندم  بعد از 11 سال ازدواج دیگه چه لزومی به سالگرد ازدواجه؟! ها؟! تو بهم بگو...

-بیخیال باش...

گروهی از دوستانم که آمدند حرفش نصفه ونیمه ماند...هرکس که تبریک میگفت بیشتر عصبانی میشدم.ینا نشسته بود دور بچه ها با آن عینک درشتش زیر زیرکی حواسش به حرف های همه بود...اعصابم خورد شده بود از تنهایی،خواستم سوئیچ ماشینم را بردارم و بروم یک هوایی بخورم. اما یادم آ»د که برای خریدن گل سوئیچ را داده بودم به مادرم.هرچقدر در آن جمعیتـــــ و صدایی که خیلی روی مخ آدم میرفت گشتم، نتوانستم مادرم را پیدا کنم...رفتم دم در اتاقش که دیدم پدر ناتنی ام با دو نفر از زیر دستانش دارند گاو صندوق مدارک مادرم را باز میکنند...در را باز کردم و با عصبانیتــــ گفتم:

- چیکار میکنی رابرتــــــ؟!

انگار خیلی مستـــــ بود...به زیر دستانش اشاره کرد که مرا بگیرند.از ترس تمام بدنم میلرزید... با کفش های پاشنه بلندی که پوشیده بودم، راه رفتن برایم سخت شده بود.آنها را در
آوردم و به دست گرفتم.باید از باغ خارج میشدم. باغ خارج از شهر بود و کمتر ماشینی از جاده ی نزدیک باغ عبور میکرد...خیلی نا امید بودم..اما باز هم به دویدن ادامه دادم.به جاده که رسیدم،برگشتم وپشتـــ سرم را نگاهی انداختم تا از اینکه مرا گم کرده اند مطمئن شوم.آنها را که ندیدم دلم کمی خنک شد.وقتی سرم را برگرداندم چراغ های یک ماشین را دیدم و نفهمیدم چه شد.....