تبلیغات
ss501 stories - ONE STEP TO SMILE.....EP1
تاریخ : یکشنبه 29 مرداد 1391 | 05:31 ب.ظ | نویسنده : Bahar

سلااااااااااااام.....من دوباره اومدم...!!!!

ایندفعه با یه داستان متفاوت با اسم" یک قدم تا لبخند"یا

ONE STEP TO SMILE

امیدوارم ازش خوشتون بیاد....محض اطلاع این داستان یه کوچول دو زبانست یعنی از وقتی دختره با دابل آشنا میشه نوع نگارش عوض میشه...!!!!!!!!

بزن بریم......راستی دابل از آخر پارت سوم میان...!!!!!!

یه چیز دیگه من یه داستان دیگه هم دارم که اون یکی رو 4شنبه ها میذارم....!!!

نظر اون یکی با آجی آناهیتا بوده....!!!!!!

خوب دیگه واقعا بریم.......اینم پوستر....

 

1

بازهم یک روز احمقانه دیگر.....روزی همانند تمامی روز ها.....

یک روز تکراری که برای یک بچه سرراهی و بی خانواده مثل من چیزی جز بدبختی و تحقیر شدن نیست.......!!!!

از جایم برخاستم و نگاهی به اطراف انداختم.....همه چیز مثل همیشه بود...یک اتاق کوچک با یک یخچال کوچکتر.....که 


همیشه ی خدا خالیست...گازی که به ندرت روشن میشود....و یک سینک ظرفشویی که هر از گاهی یک کاسه کثیف را 


درون خود جای میدهد....!!!!!

به سمت دستشویی قدم بر می دارم....شیر آب را باز می کنم....ریزش این مایع خنک روی دستانم احساس خوشایندی را 


به درون بدنم میدمد....

سرم را بالا می گیرم و توی آینه کوچک دستشویی نگاه می کنم.....!!!!!

چه کسی باورش می شود این چهره ی خسته….صورت یه دختر 18 ساله باشه…؟!

زندگی خیلی زود مرا به سمت باتلاق سختی های خود کشاند....همه چیز دست در دست هم دادند تا من طعم تلخ زندگی 


را بچشم…..همین موضوع باعث شد که من دراین سن تجربه هایی همانند یک زن بالغ داشته باشم....!!!!!!

نگاهی به ساعت می اندازم….شش و نیم…..دیرم شده….با عجله از خانه خارج میشوم……من در دانشگاه هنر 


معاصر طراحیه لباس می خوانم و خرج خود را از راه کار در یک رستوران مجلل غذاهای دریایی بدست می 


آورم.......آشپز خوبی هستم....و  نسبت به هم سن و سالانم از قدرت بدنی نسبتا بالایی برخوردارم.......به دانشگاه می 


رس.....هنوز نیمی از دانشجو ها نیامده اند…..میروم و سرجایم می نشینم و منتظر می مانم…..طولی نمیکشد که 


دانشجو ها و بعد هم استاد وارد کلاس میشوند….امروز روز مهمیست…..زیرا قرار است نتایج تلاش های این چند 


ماهه خود را بگیری......حتی قرار است دانشجوی برتر را برای کار و تحصیل به یکی از بهترین کمپانی های طراحیه 


لباس بفرستند......استاد از بالا ترین نمرات شروع می کند….زمان میگذرد و استرس من هم بیشتر میشد....!!!!

دستم را به آرامی به سمت گردنبندی که به گفته ی مسئول پرورشگاه از همان ابتدا در گردنم بوده می برم و با تمام 


وجود فشارش میدهم.....این گردنبند آرامش خاصی به من میدهد.....!!!!!

مرا حدود 14 سال پیش در یک شب پاییزی در حالی که باران شدیدی می آمد جلوی در پرورشگاه پیدا می کنن...... 


مسئول مهربان پرورشگاه ......خانم مین می گفت...ان مو قع تنها چیزی که می گفتم....اسمم و یک سری کلمات عجیب 


و بی ربط مثل...آقا بده...من مامانمو می خوام و از این جور چیزها بوده....!!!!!تنها چیزهایی که همراه داشتم هم......این 


گردنبند و یک عروسک خرس کوچک....که هنوز که هنوزه تنها دوست و همدم من است .....بودند....!!!!!!!!

در حال شنا کردن درون دریای افکار خود بودم که نامم شنیدم....

-                                و در آخر....خانوم هان سویونگ.......!!!!

یعنی...باورم نمی شد.....با نگرانی به استاد کیم نگاه کردم....هیچ حالتی در آن صورت آرام دیده نمی شد و این نشانه 


ی خوبی نبود.........اما بعد از چند لحظه....لبخندی در چهره اش دیده شد که مرا از آن استرس ترسناک خارج کرد....

- دانشجویی که توسط کمپانی first style انتخاب شده...

این خبر فوق العاده ای بود......

کلاس زوتر از انچه انتظارش را داشتم تمام شد......با شنیدن صدای زنگ با عجله به سمت استاد رفتم....

-                                                  سویونگ بهت تبریک میگم...تو استحقاقشو داشتی.....

-                                                  ممنون استاد.....حالا چی میشه....؟

-                                                  سوال خوبی پرسیدی.....خوب تو از هفته دیگه کارمند رسمی کمپانیهfirst 


style  میشی.....!!!!

-                                                  پس کلاسام چی...؟!

-                                                  مثل اینکه حواست پرته....دختره خوب تو که میدونی تو شغل ما...تجربه کار 


عملی بهترین نوع آموزشه....اونجا با طراحهای فوق العاده ای آشنا میشی.....تازه کلی از آدم های معروفم لباساشون 


و از اون کمپانی سفارش میدن...منم اونجا کار می کنم....بعدم کلی از ستاره های معروف تو حرفه ی ما کارشونو از 


همینجا شروع کردن....!!!!!

-                                                  ممنون از راهنماییتون...خسته نباشین......!!!!!!!

با خوشحالی دانشکده را به قصد رستورانی که در آن کار می کردم ترک کردم.....لحظاتی بعد خود را جلوی در اتاق 


مدیر یافتم....!!!!!!

*****

-       پس بلاخره شد........خوبه....!!!!!!!


-       بله خانوم حالا هم برای استعفا اومدم.......


-       مگه نگفتی تو این دوسال بدون حقوق کار می کنی...!!!!!


-       چرا.....ولی اینم گفتم که تمام هزینه هام پایه خودشونه...!!!!!!


-       راست میگی......ولی دلم برات تنگ میشه......امیدوارم موفق باشی...!!!!!!!!!!


-       چشم........خدانگهدار خانم هان...!!!!!!!!


-       خداحافظ سویونگ.....!!!!!!!


از اتاق خارج شدم.......به خانه که رسیدم از خستگی توانی در بدن نمانده بود......بسته ای رامن درآورده....درست کرده 


و خوردم..!!!!!


تا سر بر روی بالش گذاشتم خوابیدم.........خوابی شیرین که تلخی این دوران را از وجودم خارج کرد....!!!!!!!!!!!!!


هفته ی آینده......!!!!!!!!!!


به خاطر اضطرابی که تمام وجودم را فرا گرفته بود.....شب لحظه ای چشم برهم نذاشته بودم.........اما با کمال تعجب به 


هیچ وجه احساس خستگی نمی کردم.....از جای برخواسته و به سمت دستشویی رفتم.....دست و صورت خود را شسته و 


سپس  لباسهایم را پوشیدم........قادر به غذا خوردن نبودن به همین دلیل با عجله از خانه خارج شدم......!!!!!!


نیم ساعت بعد تاکسی روبه روی درب ورودیه یک ساختما توقف کرد......پیاده شدم و نگاهی به آن 


انداختم.........ساختمانی عجیب عجیب عظیم بود...!!!!!!!!


با پاهایی لرزان قدم به درون ساختمان گذاشته و مستقیم به سمت بخش پذیرش رفتم..!!!!!


دختر نسبتا جوانی پشت پیشخوان نشسته بود تا به کار ارباب رجوع ها رسیدگی کند.....!!!!!!


-       ببخشید.....


-       چه کاری می تونم براتون انجام بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


-       می خواستم مدیر شین و ببینم...!!!!!


-       قرار قبلی داشتین؟؟؟؟؟


-       بله.....من هان سویونگ هستم....همون دانشجویی که از دانشکده هنر معاصر فرستادن.......


-       یه لحظه..........درسته بفرمایید بالا....طبقه پنجم.....راهرو سمت راست......آخرین اتاق سمت چپ...!!!!!!


-       ممنون...!!!!!!


با عجله به سمت آسانسور رفتم......دکمه طبقه پنجم را فشردم......!!!!!


آسانسور با تکانی خفیف از حرکت ایستاد....!!!!!!!


پیاده شده و نگاهی به اطراف انداختم.......پس از اندکی جست و جو اتاق را یافتم......آهسته به سمتش رفتم.......در زدم 


و با شنیدن صدای شخصی که گفت:


-       بفرمایید تو......

در را باز کرده و داخل شدم....درون اتاق یک مرد حدودا چهل ساله....کمی کوتاه قد.....با سری نسبتا کم مو....و تا 


حدودی چاق درون اتاق حضور داشت........حدس زدم که مدیر شین باشد.......اما تنها نبود......مرد دیگری نیز با همان  


مشخصات ظاهری هم آنجا بود.....شخصی که در آینده ای نه چندان دور باعث رقم خوردن سرنوشت جدیدی برایم 


شد...!!!!!!!!


با اشاره دست مدیر شین به سوی یکی از صندلی ها رفته و نشستم.....!!!!


از همان ابتدای ورودم احساس ناخوشایندی داشتم....سنگینی نگاه کسی را حس می کردم....!!!!


سرم را بالا گرفتم.......نگاهی به اطراف انداختم و متوجه نگاه های عجیب آن شخص دیگری که در اتاق بود 


شدم...!!!!!!


مدیر شین که فهمیده بود کمی معذبم رو به آن شخص گفت:


-       هیونگ(برادر).....بس کن....میشه؟؟؟؟؟

الان اگه منم جای این دختر بودم حتما ناراحت می شدم....!!!!!

سپس رو به من کرد و ادامه داد...:

-       تو هم خودتو ناراحت نکن.......گفتی اسمت چی بود؟؟؟؟؟؟

-       سویونگ......هان سویونگ....!!!!!

-       باشه سویونگ.......خوب اول از همه بهت خوش آمد میگم.....بعدم بهتره بریم سر اصل مطلب......که میشه 


قرارداد...!!!!!!

چیزی در مورد شرایطی که تو قرارداد گفته شده می دونی؟؟؟؟؟

-       یه مقدار...!!!!!

-       پس بهتره اول قراردادو بخونی...!!!!!

این را گفتت و از جای برخاست و به سمت میزی که در گوشه ی  اتاق قرار داشت رفت و پرونده ای را برداشت و به 


سمت من گرفت........!!!!!!

آن را گرفته و شروع به خواندن کردم....قراردادی با شرایطی که به نفع طرفین بود........از یک طرف باعث فارق 


التحصیل شدن من می شد  و از طرف دیگر مرا کارمند بی حقوق این کمپانی می کرد.....اما لازم به ذکر است که تمامی 


مخارج من به پای کمپانی بود.....!!!!!!!

می بایست برای فارق التحصیل شدنم به مدت 2سال در این کمپانی مشغول به کار می شدم و هرگونه مشکلی در این 


مدت باعث می شد که دیگر نتوانم به تحصیلاتم ادامه دهم...!!!!

پس از امضای قرارداد به سرعت از آنجا خارج شدم.....دیگر تحمل آن نگاه های عجیب و تا حدی ترسناک را 


نداشتم...!!!!!!




طبقه بندی: one step tu smile،